یک روز طولانی با توماس و Bowle

برگردیم به روزهای خوب زندگی…

دیروز استرس بودم. هفته ی دیگر به مسکو می رویم تا با استادان و همکاران روسمان در مسکو دیدار کنیم و گزارشی از کارهای اخیرمان بدهیم. هم باید presentation شفاهی ارائه دهیم و هم پوستر..

ایمیل زدند که در یک هتل برایمان اتاق گرفته اند و من و یک bitch هم اتاق هستیم! اتاق روی سرم خراب شد! این bitch، کنستانته است که در سفر قبلی مسکو هم در موردش نوشته بودم.. به شدت مغرور است و حتی جواب سلام هم نمی دهد. کلا البته با من مشکل ندارد و با همه مشکل دارد! چه برسد به من که خارجی هستم.

مثلا یادم می آید در سفر قبلی در کوپه ی قطار به یکباره شروع کرد با یکی از دخترها به فرانسوی حرف زدن! بعد این ها فکر می کنند من ابله هستم و فرانسوی نمی دانم! بعد وسط صحبت ها یکی از دیگری به فرانسه پرسید: به نظرت او (یعنی من!) فرانسه بلد است؟! و اون یکی گفت نه فکر نمی کنم!

دراینجا من نزدیک بود از خنده منفجر شوم یا اینکه به فرانسوی جوابش را بدم بله بلدم! ولی من کلا سکوت کردم و توی دلم از خنده منفجر شدم!

البته این bitch  در دانشکده ی ما نیست (خدا رحم کرد) و در دانشگاه دیگری است. اما چون همگی بورس یک جا هستیم و برنامه با روسیه مشترک است، در کنفرانس ها مجبوریم هم را ببینیم!

خلاصه! خودم را اگر جر هم می دادم در مورد هم اتاق بودن با او کاری نمی توانستم بکنم!

توماس آمد و گفت چته گفتم استرسم! بعد هی گفت چته .. چون نگران بود طوری شده باشه و من ناراحت باشم و من اطمینان دادم واقعا اتفاقی نیفتاد و هم پوستر ها پرینت نشده و هم استرس سفر را دارم و هم با یک bitch هم اتاق شده ام و چهار شب باید با هم بخوابیم!

توماس من را آرام کرد و گفت قدم زنان در این هوای عالی بروم دانشکده کامپیوتر که پوستر ها را بیاورم و هی گفت آروم باش آروم باش!

کلا توماس فرشته است و اگر نبود یا اگر کس دیگری جای او هم اتاق من بود من تا الان هزار بلا سر خودم آورده بودم.

و من سوار دوچرخه شدم و پوستر ها را آوردم و البته سر راه هم گفتم بروم از Netto بستنی بخرم. دیدم بطری های نوشیدنی را گذاشته که رویش عکس آناناس دارد و حراج کرده. عکس آناناس ها به اندازه کافی وسوسه کننده بود و من هم هوس کردم و خریدم! دیدم رویش نوشته 6% که البته آن موقع آن قدر خسته بودم که نمی فهمیدم این 6% چیست! بعد دیدم چهار پلیس به Netto آمدند و رفتند به یکی از اتاق های پیشتی مغازه.. بعد از چند دقیقه با یک زن سیاه پوس بیرون آمدند. به احتمال زیاد از مغازه دزدی کرده بود.

رفتم دانشگاه و بطری را به توماس نشان دادم و گفتم بیا بخوریم من اینو الان خریدم! او هم قه قه خندید و گفت سر کار Bowle می خوری!! البته من تا این آن زمان این اسم را نشنیده بودم و بعد آن 6% را به توماس نشان دادم و متوجه حروف alc. کنار 6% شدم و قضیه دستم آمد… و گقتم خب من دیدم 6% ولی گفتم حتما 6% آب است و 94% الکل!

با هم رفتیم به آشپزخانه دانشکده و توماس می خواست با بقیه پسرها فوتبال دستی بازی کند. استاد ما به تفریح ما خیلی اهمیت می دهد و برای همین یک میز فوتبال دستی و یک دارت الکترونیکی خریده و توی آشپزخانه ی مان گذاشته. دارت الکترونیکی هم قضیه اش این است که دارت را که می زنی به صفحه یک صدای مسخره از توی دارت در می آید که می گوید چند امتیاز گرفته ای! بعد هم یک مانیتور کوچک رویش دارد و امتیاز هم بازیکن را نشان می دهد! کلا تکنولوژی کشته مارا!

توماس به همه در آشپزخانه گفت من می خواهم سر کار الکل بخورم! و من هم همین طور که می خندیدیم قالب یخ را از توی فریزر در آوردم و توی لیوانم ریختم..

و رفتم به اتاقمان و Bowle خوردم و البته یک لیوان برایم کافی بود تا منگ شوم! توماس آمد توی اتاق و سراغ بطری Bowle را گرفت! که صد البته من بطری را روی میزم نمی گذارم که قلپ قلپ همین طور بخورم! بلکه می گذارم توی یخچال که هر بروم سر یخچال قلپ قلپ بخورم!

توماس رفت خانه و من ماندم و پروژه ام و بطری Bowle که توی یخچال داشت برای خودش از هوای خنک لذت می برد!

من یک باگ خفن در کدم پیدا کردم! که البته باعث شد نتایج کمی نزول کنند! اما بهتر از این بود که نتایج غلط باشند!

واقعیت این است که همان یکی دو هفته ی اولی که آمده بودم اینجا و همه جا بی خبر بودم، توماس به من گفت یک منحنی وجود دارد به نام Ballmer plot و حتی این منحنی را به من در اینترنت نشان داد:

Ballmer peak

Ballmer peak

در این منحنی می بینید که توانایی برنامه نویسی با رسیدن الکل خون به یک درصد مشخص به حد ماکزیمم می رسد. اما اگر الکل از آن درصد زیاد تر شود توانایی برنامه نویسی مجددا به شدت افت می کند. من وقتی این منحنی را دیدم واقعا قضیه را باور کردم و فکر می کنم چند روز طول کشید تا به این باور برسم که فقط شوخی است!

اما من فکر می کنم این حقیقت دارد و لحظه ای که من باگ کدم را پیدا کردم لحظه ای بود که درصد الکل خونم به حد بهینه بود! بعد به توماس اس ام اس زدم که الکل برنامه نویسی من را بهتر کرده و باگ پیدا کردم! او هم جواب داد بهتر است قبل از اینکه بطری خالی شود تمام باگ ها را پیدا کنم!

خلاصه.. جای شما که خالی نباشد… تا 1 شب کار کردم… بعد هم کلاه ایمنی دوچرخه سواری را گذاشتم به سرم و عینک آفتابی ام که روی میزم بود را زدم به چشمم و راه افتادم! وسط پله ها احساس کردم یک مشکلی وجود دارد و یادم آمد که شب است و نیازی به عینک آفتابی نیست!!! بعد همین طور که قه قه می خندیدم به پارکینگ رفتم و سوار عزیز دلم شدم و رفتم خانه…

Advertisements
این نوشته در دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای یک روز طولانی با توماس و Bowle

  1. وای چقدر دوست داشتم این نوشته رو مرسی که ما رو در شادیهات شریک میکنی

  2. amir :گفت

    توبخش دوچرخه سواری شبانه اش تو هوای خوب واقعا جای ما رو خوب کردی خالی کردی.دلمان خواست به شدت

  3. وبلاگ بارباپاپا :گفت

    خدا روح زکریای رازی رو شاد کنه که باعث شد روحمون شاد بشه 😛

  4. یازده دفعه پاراگراف هاتو با «بعد» شروع کردی. خب داستان نیمه بانمکه ولی نوشته خیلی ضعیف میشه اینجوری. حوصله ندارم دوباره بخونم ولی بهت قول میدم این «بعد» ها را میتونی برداری یا کلمات دیگه جایگزینشون کنی. مثل اینه که یک دختر بچۀ 8 ساله داره حرف می زنه که دانشگاه میره و عرق می خوره. چون میدونم میتونی خوب بنویسی و خودتم رک هستی بهت گفتم. رک بودنتو از نوشته هات، کامنت هات و اخ و تفی که به نوشتۀ مارگاریتا ( نسوان) انداختی فهمیده ام. اگه شما هم بمن جای بد و ضعیف نوشته مو بگی، ازت ممنون میشم
    روسیه خوش بگذره. موفق باشی. go get› em

    • goldeneverstand :گفت

      بعد هم اینکه! قرار نبود این نوشته، نوشته ی خاصی باشد. نه قرار بود پیامی داشته باشد و نه قرار بود خواننده را تحت تاثیر قرار دهد. شرمنده بابت «بعد» ها! اما این فقط داستان یک روز طولانی بود که گرچه پراسترس بود اما به خوبی به پایان آمد.

      • goldeneverstand :گفت

        khodaiish kheili «ba’d» neveshte am! alan dobare khoondam kaf kardam!
        aksaresho hazf kardam!
        MerC ke gofti

      • Htvdk که در فارسی خودمون میشه: آفرین
        درست که نوشتۀ خاصی نبود و پیامی نداشت. در پاسخ اولت کمی گارد گرفتی! من می فهمم کدام نوشته پیام داره و کدام نه!
        وقتی یه خانم دکتر یا مهندس داستان روزشو میذاره توی وبلاگ که خلق الله بیان بخونن، یک محدودیت هایی خواه ناخواه بوجود میاد. مثل آشپزخونۀ خونۀ خودت نیست که بتونی لخت بچرخی و ببخشید گوز هم بدی. حتی یک نوشتۀ عادی از یک روز پر استرس که خوب تموم میشه از این محدودیت مستثنی نیست
        اگه این کامنت را هم مثل اون یکی دیگه بذاری تحت بررسی دائمی بمونه، هیچ اشکالی نداره. من حرفمو لای تعارف و کنایه نمی پیچم. بودور که وار دور

      • goldeneverstand :گفت

        من اون یکی کامنت رو تائید کردم همون موقع. الان چک می کنم باز.

      • goldeneverstand :گفت

        کامنتت که تائید شده هست. کدوم رو می گی پس؟

      • goldeneverstand :گفت

        صد در صد هر چیزی رو با هر سبکی نمی شه تو یه وبلاگ نوشت. من فقط حرفتو تو پاسخ اولم تائید کردم که می دونم این نوشته، نوشته ی خاصی نیست.
        با کامنتت هم کاملا موافقم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s