تو آبی. من سبز.

عاشق شده ام. اما شعرم نمی آید..

گرچه باز هم دست به دامن قلم شده ام، اما این بار قلم، قلم رنگ و نقش است…

و تو در بین انبوه درختان در درخشش آفتاب در زیبایی شب مهتاب درنگاه منتظر من در پرواز پرنده ها در قالبی از رنگ و نقش تصویر شده ای.

و هر آنچه تصویر مشترک است به تصویر کشیده شده، مبادا روزی از یاد برده شوند.

Advertisements
این نوشته در در ستایش صبوری و عشق ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای تو آبی. من سبز.

  1. اینم شعر
    عشق شبی رفت و مرا جا گذاشت این همه با این همه تنها گذاشت
    رفت، ولی شعر شد و گاه گاه سر زده در دفتر من پا گذاشت
    حضرت آدم ، نه مگر سیب را خورد ولی گردن حوا گذاشت؟
    عشق هم از هر گذری رفت، رفت نام تو را پشت سرش جا گذاشت
    موج شد و خواند تو را سر کشید دست که بر سینۀ دریا گذاشت
    جای قدم هاش شقایق شکفت داغ تو را بر دل صحرا گذاشت
    بودن تو ، معنی تردید شد نام تو را، عشق معما گذاشت
    در دل هرجمله که یادت دراوست کاش و اگر، شاید و اما گذاشت
    آن من من، مرد سرودن نبود عشق کمی دست مرا وا گذاشت

    از عزیزی که دوست نداره اسمشو بیارم
    آمستردام. سپتامبر 2006

  2. بازتاب: اگر نبینمت، نقاشی ات می کنم تا ببینمت | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s