نمی خواهم به سقف بچسبم

من بارو دارم که آدم نباید خیلی در خودش دقیق شود. یعنی باید یک مراحلی از خودشناسی را کلا فراموش کرد.
چند روز پیش فکر کردم اگر توماس که حداقل روزی 8 ساعت از عمرش را با من می گذارند بخواهد یک وبلاگ درست کند و در آن در مورد من بنویسد چه خواهد نوشت. بعد خیلی چیزها به نظرم آمد که ترجیح دادم فکر کردن به این قضیه را متوقف کنم. من حتی می توانم یک پست از طرف توماس بنویسم و در مورد مشاهدات او شرح دهم. اما این پست بیشتر ازاینکه شما را به وحشت بیندازد خودم را به وحشت خواهد انداخت!
البته من به مراحلی از خودشناسی رسیده ام که برای بقیه شرح می دهم که علت فلان و بهمان رفتارم چیست. اما تمام آن رفتارهایی که برای بقیه شرح می دهم آن رفتارهایی هستند که باعث می شوند من جذبه ی بیشتر داشته باشم! مثلا من قابلیت این را دارم که 2 ساعت تمام بی وقفه حرف بزنم و بعد در همان جمعی که هستم به یکبار سکوت کنم. بعد همه می گویند چته! مثلا می گن از دست کسی ناراحت شدی یا چرا رفتی تو فکر!  بعد من می گم من مغزم احتیاج به استراحت داره تا بتونه موضوعاتع جدید برای حرف زدن پیدا کنه. بعد این به نظرم بامزس!

یا مثلا من همه ی دوستانم را متقاعد کرده ام که من آدم رکی هستم. اگر کاری را نخواهم انجام دهم یا چیزی را دوست نداشته باشم می گویم. تعارف ندارم. چون خوشم نمی آید با قصه بافتن و بهانه بافتن بقیه را سرکار بگذارم.
ولی توماس در مورد این ریزه کاری ها نخواهد نوشت. شاید توماس چیزهای خوبی هم بنویسد. مثلا در مورد این که ما همدیگر رادوست داریم و به هم اعتماد داریم و از اینکه با هم همکاریم هردو راضی هستیم. توماس در مورد عمومیت رفتارهای من و اینکه چقدر برایش عجیب هستند خواهد نوشت. و در واقع هیچ کدام از این رفتارها بامزه یا خنده دار نیستند. بلکه غیرقابل توضیح هستند یا بهتر بگویم من هرگز به آن رفتارها یا عادت ها افتخار نمی کنم!
نمی خواستم نوشته طولانی شود. می خواهم بگویم آدم اگر خیلی دقیق شود می فهمد که کمی تا اندکی رفتارهایش ترسناک است. حتی برای خودش. کافی است از خودتان فاصله بگیرید و به سقف بچسبید و از آن بالا خودتان را نگاه کنید. باید ببینید آیا 24 ساعت کامل توانش را دارید؟ آیا بعد از 24 ساعت گیج و منگ هستید از دیدن خودتان یا می خندید و می گویید راضی هستم؟
من حتی جراتش را هم ندارم که به سقف بچسبم.
من باور دارم (هرچند که این قضیه من را می ترساند) که آدم نمی تواند عوض شود. یا آدم نمی تواند بهتر شود. ما با یک چیزهای بدی به دنیا می آییم. تقصیر هیچ کس هم نیست. تقصیر خودمان هم نیست. حالا در زندگی مان فرصت داریم یک سری رفتارهای خوب را کسب کنیم. اما رفتارهای بد معمولا تقویت می شوند و تبدیل به عادت می شوند. طوری که دیگر بد بودن آن را نمی بینیم.
مثلا من در دوستانم دقت می کنم و خودم را می بینم. گرچه می توانم مقاومت کنم که به سقف نچسبم اما در مقابل دیدن دوستانم نمی توانم مقاومت کنم. چون مثل آینه جلوی چشم های خودم همان کارهای خودم را انجام می دهند و من می بینم و من می گویم یعنی اینقدر بد بود و نمی دانستم؟
رفتارهای بد ریشه می دوانند. و بخشی از شخصیت ما می شوند. برای همین تغییر سخت است اگر قبل از آنکه ریشه ها قوی شوند به خود نجنبیم.

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s