سفرنامه ی برلین روز چهارم

امروز ما واقعا کار خاصی نکردیم. تصمیم گرفتیم برویم خرید کنیم! سوار قطار شدیم تا به خیابانی برویم که پر از فروشگاه های جور واجور بود. اما درست یک ایستگاه قبل از ایستگاه مورد نظرمان، من از پنجره های قطار متوجه شدم که در آن ایستگاه یک بازارچه ی دست دوم فروشی است.

نمای Flohmarkt از بالا از پنجره ی قطار

مردم آلمان گاها ترجیح می دهند اجناس را به صورت دست دوم یا دست چندم بخرند تا پول کمتری صرف کنند. به خاطر همین محبوبیت، تقریبا می توان گفت که در اکثر شهرهای آلمان بازارچه های دست دوم فروشی یا Flohmartk به طور هفتگی برپا می شوند.من همیشه دلم می خواست به یک Flohmarkt بروم ولی در مونیخ هرگز فرصت پیش نیامده بود. در نتیجه ایستگاه بعدی بلافاصله پیاده شدیم و به ایستگاه قبلی برگشتیم! عکس هایی از Flohmarkt گرفتم که در پایین می بینید.

Flohmarkt – Berlin

Flohmarkt – Berlin

Flohmarkt – Berlin

Flohmarkt – Berlin

Flohmarkt – Berlin

تازه یک کتاب که داستان هایدی را داشت هم پیدا کردیم.

کتاب داستان هایدی در Flohmarkt

این هم عکس های داخل کتاب

کتاب داستان هایدی در Flohmarkt

بعد هم ما از یک خانوم پیری که فلسطینی بود و مسلمان بود چون حجاب داشت دو تا رومیزی بزرگ گل دوزی شده خریدیم که بعد از کلی چونه احتمالا جمعا شد 20 یورو.

بعد هم حوصله مان سر رفت و از Flohmarkt آمدیم بیرون چون حقیقت این است که در این جور Flohmarkt ها گاها چیز به درد بخوری پیدا نمی شود!

دوباره سوار قطار شدیم و به ایستگاه مورد نظرمان رفتیم.

این هم چند تا عکس

Berlin

ساختمانی که بالای آن شبیه دم کوسه است!

ساختمان اپرا

ماشین پلیس در برلین- در مونیخ آن نوار آبی، به جای آبی سبز رنگ است.

بعد اگر گفتید چه اتفاقی افتاد؟ نه جان من اگر گفتید؟ مامان من دستشویی اش گرفت! بعد ما رفتیم و یک جای خلوت را که بعدا فهمیدیم هیچ هم خلوت نبود پیدا کردیم. بازهم یک ساختمان نیمه کاره. که البته آن طرفش هم ساختمان اپرا و سالن تئاتر بود. و مامان من درست روبروی همین تابلوی تئاتر که می بینید کارش را کرد!

تابلوی ساختمان تئاتر

البته همان طور که از عکس مشخص است، یک ماشین آنجا بود و مامان من رفت پشت آن ماشین. و من مواظب بودم که کسی نیاید و تقریبا 10 نفر داشتند به سمت ما می آمدند و من قدم های آن ها را با صدای بلند می شمردم که مامان من بداند چقدر مانده تا خطر به او برسد. به هر حال ما در این کار کاملا حرفه ای شدیم و قرار است یک کتاب بنویسیم و آن را ضمیمه ی کتاب های Tourist Guide کنیم که توریست ها وقتی دستشویی شان گرفت بدانند کجا ها امن است و چند شماره وقت دارند کارشان را بکنند!

بعد راه افتادیم و هی انواع و اقسام مغازه را دیدیم و بعد به Starbucks رفتیم تا من Java Chips Cholclate cream رو بخورم! البته اینی که من گفتم چهار تا چیز نیست و فقط یک چیزه و نوشیدنی محبوب منه! البته هیچ چیز خاصی نیست! به چیپس و جاوا و ++C هم ربطی ندارد! این در واقع چاکلت است که با کلی یخ در همزن همزده می شود و رویش کلی کرم یا همان خاه و چاکلت مایع ریخته می شود و داده می شود دست مشتری!

Java Chip Chocolate Cream

اما شما در فرایند خرید اجناس از جمله نوشیدنی ها باید پول بپردازید! یکی از فان های من و مامانم استفاده از مجموعه ای پول خرد در هنگام پرداخت است! در این فرایند شما باید کلی پول به فروشنده بدهید، اما trick قضیه این است که شما باید تک تک این سنت ها را به دقت شمرده باشید به طوری که یک سنت هم کمتر نپرداخته باشید!

من هم یک مشت سکه از هر جای جیب خودم و جیب مامانم و کیف خودم و کیف مامانم پیدا کردم و در مدتی که توی صف منتظر بودیم تا نوبتمان شود به دقت شمردم که شد 4 یورو و شصت سنت! و شد دقیقا یک مشت سکه که به زور توی دستم جا می شد! بعد در اینجا یک مشکل وجود داشت! من از خنده داشتم منفجر می شدم! یعنی تصور این که این همه سکه را به فروشنده بدهم کلا کافی بود تا من را منفجر کند! مامانم فرار کرد! و رفت نشست! و من وقتی به آقای فروشنده رسیدم سعی کردم سکه ها را بریزم توی دستش ولی چون خیلی سکه بود 90% سکه ها ریخت روی میز! و او تا آخرین سنت سکه ها را شمرد که درست باشد! که آن هم وقت گیر بود! و من فکر می کنم پشت سری ها کلی به من فحش دادند! که البته مهم نیست عوض اش من همین طور قه قه می خندیدم وقتی خواستم پول ها را بریزم توی دست فروشنده!

من یک خاطره در همین زمینه دارم که در این خاطره به همراه مامانم به یک رستوران سوشی رفتیم. البته اگر بخواهم به طور دقیق تر بگویم اسمش هست Running Sushi. یعنی سوشی ها روی یک ریل بین میز ها می چرخند و مهمان ها سوشی ای را که بخواهند بر می دارند. البته اغلب غذا به سوشی محدود نمی شود و بسته به قیمت و کیفیت رستوران، علاوه بر سوشی، انواع دسر و میگو و ماکارونی و سیب زمینی سرخ شده و … هم روی ریل می چرخد. این جور رستوران ها معمولا all you can eat هستند. یعنی مثلا یه ازای یک مدت زمان مشخص یا مدت زمان نامحدود، هر چقدر که شکمت جا دارد و تا آنجایی که خفه نمی شوی می خوری!

Running Sushi

sushi

sushi

بله.. می گفتم… به همراه مامانم به یک Running Sushi در مونیخ رفته بودیم و وقتی غذایمان را خوردیم به این نتیجه رسیدیم که آن قدر سکه توی جیب هایمان است که کلا جیب هایمان سنگین شده اند. در نتیجه تصمیم گرفتیم از سکه هایمان استفاده کنیم تا 17 یورو پول غذا را بدهیم!

خانوم پیشخدمت رسید را توی یک ظرف آورد و گذاشت روی میزمان و رفت. من شروع کردم به شمردن سکه ها و جمع زدن و هر مجموعه ای از سکه ها که یک یورو می شه را یک گوشه گذاشتم تا بالاخره شد 17 یورو! در اینجا من همه ی سکه ها را داخل ظرف ریختم! ولی مامانم به نظر خودش ایده ی بهتری داشت! او در این ایده اش در این توهم بود که خانوم فروشنده انقدر علاف است که آن همه سکه را بشمرد و به همین خاطر سکه ها را بر اساس مبلغ به صورت ستونی چید! مثلا یک سنتی ها را روی هم و دو سنتی ها را روی هم و الی آخر و به خیال خودش با این کار به فروشنده لطف می کرد تا راحت تر سکه ها را بشمرد!

بعد من رفتم دم صندوق و گفتم می خواهیم حساب کنیم و خانومه گفت خب همین جا پول رو بده (آخه خیلی وقت ها هم می آیند دم میز و پول را می گیرند) و من به مامانم گفتم بیاید! و دیدم مامان من آن ظرف را گرفته در دو دستش و با احتیاط خیلی زیاد دارد می آید که یک وقت ستون سکه ها ویران نشود! یعنی فرض کنید من مامانم را در این وضعیت دیدم همین طور از خنده جلوی فروشنده و بقیه مشتری ها منفجر شدم! یعنی فقط کافی است مامان من رابا آن حالت به شدت محتاطش که نکند نظم سکه ها به هم بخورد تصور کنید! البته بعد مامانم هم هل شد وهم خنده اش گرفت و دستش چپ شد و ستون سکه ها ولو شد و همه ی سکه ها پخش شدند توی ظرف! بعد ما ظرف پر از سکه ها را به خانومه دادیم و خانومه بدون اینکه بشمرد همه اش را ریخت توی صندوق و ما ضایع شدیم که این همه وقت گذاشتیم که ستون سکه ای بسازیم!

بله! چند وقت پیش هم با بچه ها رفتیم یک رستوران هندی و سعی کردیم در پولمان از همه ی سکه ها و اسکناس ها حداقل یک عدد موجود باشد! یعنی از یک سنت شروع کردیم و بعد 2 سنتی، 5 سنتی، 10 سنتی! 20 سنتی! 50 سنتی! 1 یورو! 2 یورو! اسکناس 5 یورو! اسکناس 10 یورو و در نهایت اسکناس 20 یورو! و با مجموع 48 سکه و سه اسکناس 54 یورو را دادیم!

این تصویر مال همان شب است البته قبل از این که تعدادی سکه حذف کنیم تا به جایش یک 5 یورویی بگذاریم!

how we paid in the Indian Restaurant

بله!

برگردیم به برلین و Starbucks!

بعد دیدیم که از توی خیابان سرو صدا می آید و به خیابان رفتیم و دیدیم مردم دارند تظاهرات می کند و پلیس هم به تخمش نیست تازه شونصد تا پلیس واستاده که کسی بلایی سر تظاهرات کننده ها نیاره! یعنی پلیس به این موشی!

اما آن ها به راستی برای چه تظاهرات می کردند؟؟ آن ها برای این تظاهرات می کردند که شب ها هیچ پروازی صورت نگیرد چون صدای هواپیما در شب می رود روی اعصاب مردم! بله! یعنی در خارج سطح انتظارات مردم به کجا رسیده است! حالا مهم نیست که آن ها به خواسته شان برسند یا نه! ولی فرض کنید مردم چقدر برای خودشان ارزش قائلند که می گویند شما غلط می کنید شب تا صبح که ما خوابیم هواپیما بپرانید!  یک ماشینی هم آن جلو می رفت که اول این ویدئو می بینیدش و صدای هواپیما از خودش در می آورد که بگوید چقدر بد است!

تظاهرات در برلین بر علیه آلودگی صوتی فرودگاه

بعد رفتیم به مغازه ی Desigual که لباس هاش بیشتر شبیه تابلوی نقاشی هستند تا لباس! در واقع شما وقتی از Desigual خرید می کنید کلی پول می دهید تا یک تابلوی نقاشی را بخرید و بعد این تابلوی نقاشی را تن تان می کنید و توی شهر می چرخید و هر کس شما را ببیند در یک ثانیه می فهمد لباستان را از کجا خریده اید و کلی پول پایش داده اید!

بعد من چند تا لباس پوشیدم که همه خیلی تابلوهای قشنگی بودند! و البته در این لحظه از دیدن خودم در آینه کلی جیغ زدم چون چاق شده بودم و خودم خبر نداشتم! یعنی خبر داشتم ولی نمی دونستم دیگه تا این حد!

اینجا می توانید collection فعلی Desigual را ببینید.

بعد من دیدم تن همه ی فروشنده های مغازه این لباس است:

که شکی نیست چشمم در آمد از بس قشنگ بود و پایم را کردم توی یک کفش که من این را باید بخرم!  البته 85 یورو هم پولش بود! و ما در نهایت همین لباس و یک کت که حراج خورده بود و نصف قیمت شده بود را خریدیم. البته کت تابلوی نقاشی نبود ولی قشنگ بود و من الان که این را می نویسم خوشحالم که کت تابلوی نقاشی نبود!

بعد هم کلی سعی کردم خودم را متقاعد کنم که این لباس ارزش 85 یورو را داشت و من پولم را برای چه می خواهم و باید پول را خرج کرد و هی سعی کردم خودم را متقاعد کنم!

این هم یک طراحی قشنگ از نمای خارجی ساختمان

و این هم یک پوستر از فیلم های محبوب. فیلم محبوب من Inglorious bastards هم در بین آن ها بود. موضوع اصلی فیلم های این پوستر جنگ جهانی دوم و یهودی ها بود.

پوستر فیلم ها

پوستر فیلم ها

بعد رفتیم به KaDeWe که در یکی از معروف ترین و قدیمی ترین فروشگاه های آلمان است که در سال 1907 تاسیس شد و همه چیز در آن پیدا می شود. من بعید می دانم در بقیه شهرهای آلمان به جز برلین KaDeWe وجود داشته باشد.

سردر KaDeWe

بعد آنجا واقعا همه چیز به شدت لوکس و گران بود. در طبقه ی همکف انواع لوازم آرایش به فروش می رفت و اگر بالای 100 یورو خرید می کردید مجانی آرایشتان می کردند! البته من این قضیه را از راهی سخت یادگرفتم. به این ترتیب که از پسری که فروشنده بود پرسیدم قیمت آرایش کردن چقدر است و او دو بار توضیح داد و من هیچ ایده ای نداشتم چه می گوید! و می گفتم آها آها! و آخرش که بالاخره فهمیدم چه گفت جیغ زدم هااااا! که تابلو شد قبل از آن هیچی نفهمیده بودم! البته بعد از این که جیغ زدم هاااااااا باز هم مطمئن نبودم که درست فهمیده ام قضیه را یا نه! و وقتی کل فهمیده هایم را با مامانم در جریان گذاشتم به سناریوی بالا رسیدیم!

بله! زندگی در خارج گاهی سخت است! و گاهی آنقدر گفت ها ها تا بالاخره مثل آن آقاهه لخت از تو وان پرید بیرون و فریاد زد هاااااااااااا فهمیدم چی گفت فهمیدم چی گفت!

بعد رسیدیم به غرفه ای که انواع کلاه های فوق شیک را می فروخت و من صد مدل کلاه گذاشتم روی سرم و مامانم هی از من عکس انداخت، تا آنجایی که غرفه داره شستش خبردار شد و اومد گفت عکس نگیرید!

بعد ما به اندازه ی کافی خسته بودیم و سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس دو طبقه بود و من میلیون ها سال بود سوار اتوبوس دو طبقه نشده بودم و دویدم طبقه ی دوم! و خیلی مزه داد!

بعد رفتیم از کباب ترکی مصطفی در روبروی هاستل دو عدد کباب ترکی خریدیم. البته من می گویم خریدیم شما خیلی قضیه را ساده فرض می کنید. چون یک صف دراز و طولانی روبروی کباب ترکی بود و من به مامانم گفتم توی صف باشد تا من بروم حمام کنم و من حمام کردم و دوباره لباس پوشیدم از هاستل رفتم بیرون دیدم مامانم هنوز آنجا ایستاده و گفتم کباب ها کو و مامانم گفت هنوز توی صف منتظر است و کلا بعد از یک ساعت انتظار نوبت ما شد و ما خیلی خوشحال بودیم وقتی دو کباب ترکی خریدیم! دو دختر و یک پسر جلوی من بودند که دختر در نیوزیلند درس می خواند و برای دیدن دوستانش به برلین آمده بود و دوستش او را به کباب ترکی مصطفی آورده بود تا با هم کباب بخورند و پسره دو تا کباب خرید که یکی را امشب بخورد و یکی را فردا بخورد و فردا دیگر در صف نایستد!!!!

بعد ما کباب ترکی مان را خوریم و من تلپ شدم توی بار هاستل و هی از پنجره کباب ترکی مصطفی را نگاه می کردم  می دیدم مردم هنوز صف کشیده اند! و بعد در بار با یک دختر ایرلندی دوست شدم و آنقدر باهم خندیدیم خندیدیم که خفه شدیم! یعنی خیلی خدا بود! البته الان که بعد از سه ماه اینها را می نویسم هیچ ایده ای ندارم سر چی این همه خندیدیم! یعنی قضیه طوری بود انگار صد سال است با هم دوستیم! بعد ساعت 2 این ها بود که من به سرم زد و به دختره گفتم بیا بریم دوتایی تو خیابونا بچرخیم و اونم گفت باشه و من رفتم لپ تایم رو گذاشتم توی اتاقمان و مامانم را بیدار کردم گفتم من دارم می رم تو خیابونا بگردم یه وقت نصفه شب بیدار نشی دنبال من بگردی! بعد آمدم و دیدم دختره داره از خستگی از حال می ره و رضایت دادم توی همان بار بنشینیم حرف بزنیم.. بعد دختره وسط حرف زدن خوابش برد! به جان خودم! یعنی من داشتم حرف می زدم بعد دیدم چشم های اون بسته شد رفت! بعد من دیدم نامردیه ولش کنم اونجا خودم برم بخوابم تو تختم! منم رو همون مبل توی بار خوابیدم تا اون بیدار شه! بعد پسره مسئول بار اومد گفت خب برید سر جاتون بخوابید! البته دقیقا اینو نگفت ولی یادم نیست چی گفت! بعد دختره پا شد بالاخره و منم پاشدم و ساعت پنج بود که بالاخره رفتم سرجایم توی تختم بالای سرمامانم خوابیدم! و البته قبلش نگاه کردم دیدم مصطفی هنوز باز است و مردم هنوز می آیند کباب ترکی می خرند! عین معتادها!!!

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای سفرنامه ی برلین روز چهارم

  1. سلام،

    در وبلاگ نسوان پیدات کردم. زیر کامنت من کامنت گذاشته بودی و خلاصه اینطوری به اینجا رسیدم. از آشناییت خوشحال شدم. هنوز وقت نکردم که سری دقیق به وبلاگت بزنم! می‌شه بپرسم کجای آلمان هستی‌؟ من نزدیک karlsruhe هستم! :). شاد و موفق باشی‌.

  2. سفر نامۀ خوبی بود و لی نوشته چرت و پرت
    خوشحالم که با مامانت خوش گذروندی
    از یک خانوم پیری که فلسطینی بود و مسلمان بود چون حجاب داشت دو تا رومیزی بزرگ گل دوزی شده خریدیم
    حجاب چه ربطی داره به رومیزی خریدن ؟ حجاب نداشت نمی خریدی چون؟؟؟

  3. خانم دکتر ببخشید 🙂 من فکر کردم میگی چون حجاب داشت ازش رومیزی خریدیم که خب بنظر من شوته
    منظورم از سفرنامۀ خوبی بود ولی نوشته چرت و پرت اینه که اینجور نوشتن بعد رفتیم جیش کردیم…بعد رفتیم غذا خوردیم….بعد عکس گرفتیم….نوشتۀ خوبی نیست. ولی برای یاد آوری خاطره 5 سال ده سال بعد چیز خوبیه. سفر نامۀ خوبیه
    چرت و پرت را چون از بابت حجاب (که نادرست فهمیده بودم) دلخور بودم، تند نوشتم
    منو بازم ببخش که خیلی رک نظرمو میگم

  4. خراباتی :گفت

    سلام
    سفرنامه ات رو خوندم البته نه همش رو
    چون واقعا طولانی بود ولی در عین حال برام ملموس بود که چه حسی داشتی و خیلی خوب بیانشون کرده بودی و همین به من خیلی می چسبه و من این سبک رو دوست دارم .
    راستی من برلین زندگی می کنم . شما کجایی و چه می کنی ؟
    بابا حداقل یه دو خطی از خودت می تونی بنویسی . ننویس که اسمت چیه و آدرست چیه اما حداقل میتونی از علاقه هات و نوع و نگاه فکری ات بنویسی
    شاد باشی
    خراباتی

  5. خراباتی :گفت

    راستی کباب مصطفی ار معروفترین ها در برلین هست و کسی نیست که نشناسش .
    همه برلینی ها آخر هفته ها اونجا حتما یه سری میزنن
    اما باورت میشه من هنوز اونجا نرفتم , البته این نکته رو بگم که من با کباب ترکی( کلا گوشت ) اصلا میونه ای ندارم

  6. Morteza :گفت

    این سفرنامه رو کامل خوندم … بیشتر عکس ها رو نیگا کردم …
    برقرار باشی و نویسا …

  7. بازتاب: سفرنامه ی برلین قسمت پنجم | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s