سفرنامه ی برلین روز سوم قسمت دوم

سفرنامه ی برلین روز اول

سفرنامه ی برلین روز دوم

سفرنامه ی برلین روز سوم قسمت اول

قول داده بودم که سفرنامه ی برلین و پراگ را بنویسم و با تمام بدقولی و تاخیر، همواره به یاد داشتم که باید این کار ناتمام را به پایان برسانم. بخش بسیار زیادی از آنچه اینجا می خوانید در حین سفر نوشته شده است، و تنها قسمت هایی را اکنون به آن افزوده ام.

داستان را تا بدانجا گفتیم که مامانم دستشویی داشت! 

بعد از آنکه به Brandburger Tur رسیدیم، طبق نقشه ای که داشتم و در آن جاهای تاریخی برلین علامتگذاری شده بود، تصمیم گرفتیم به مسیر ادامه دهیم.

کمی آن طرف تر از دروازه، Holocust Memory بود که شامل مجموعه ای ستون های سنگی بود. زمینی که این ستون های برروی آن ساخته شده بودند به عمد صاف نبود و دارای پستی و بلندی بود. وقتی از بیرون به ستون ها نگاه می کردی، به نظر می آمد کوتاه هستند. اما وقتی به داخل آن می رفتی خود را در عمق ستون هایی بسیار بسیار بلند می یافتی.

من خیلی به این بنا فکر کردم. خیلی زیاد. وقتی از چشم قربانیان جنگ به آن نگاه کنی، می بینی که هیچ کس باور نمی کرد چنین جنگی این طور زندگی ها را به آتش بکشد. این بنا هم همین طور بود. وقتی از بیرون نگاه می کردی، نمی توانستی متوجه شوی که داخل شدن به میان ستون ها، نه تنها تو را با انبوهی از پستی ها و بلندی ها روبرو می کند، بله باعث می شود در چشم به هم زدنی خانواده، دوستان، و عزیزانت را در بین ستون ها گم کنی. ما اینکار را کردیم. به میان ستون ها رفتیم و من در چشم به هم زدنی گم شدم. مامانم نامم را صدا می زد اما من را نمی یافت. من به عمد گم شدم. چون می خواستم بدانم گم شدن چه حسی دارد. این که بدانی خانواده ات جایی در همین نزدیکی است، اما ستون ها آنقدر بلند هستند که تو را باز می دارند از این که اطرافت را ببینی، چه حسی دارد.

ویژگی دیگری که من را به شگفتی وا داشت، این بود که وقتی از بیرون به بنا نگاه می کردی در نمیافتی که ابعاد آن چه بزرگ است. از بیرون به نظر می آمد بعد از پیمودن مسافت کوتاهی به آن سر ستون ها می رسی و از بنا بیرون می آیی. اما حقیقت به گونه ای دیگر بود. وقتی وارد می شدی، می دیدی که بی گمان راهی طولانی در پیش داری تا به پایان ستون ها، یا پایان درد و رنجت برسی. در ابتدا اینگونه به نظر می آمد که رنج ها به زودی به پایان می رسند، جنگ تمام می شود و خانواده های از هم گسیخته بار دیگر در کنار هم جمع می شوند. اما جنگ ادامه پیدا کرد. concentration camp ها ادامه پیدا کرد. کشتن آدم ها سوزاندن آدم ها شکنجه ی آدم ها ادامه پیدا کرد. و راه هموار نبود. راه همواره فرود و پستی داشت. نه تنها گم شده بودی، که می بایست با مشکلات نیز در این مسیر گم شدن دست و پنجه نرم می کردی. و ستون ها بلند بود، همچون زندانی که تو را در بر گرفته باشد.

تصویر بنا از بالا (از مجله ی تلگراف)

 چند مامور در کنار بنا مراقب بودند که کسی کاری نکند که توهین به بنا محسوب شود. در کنار بنا سنگنوشته ای بود که نشان می داد چه کارهایی ممنوع است. از جمله پریدن از روی ستونی به ستون دیگر! سر و صدا کردن، و آوردن و پارک کردن دوچرخه و امثال آن در داخل ستون ها!

در طول مسیر به یک فیل قرمز رسیدیم، که روی نوشته شده بود: ما در Nidersachsen هستیم. Niedersachsen اسم ایالتی است که برلین در آن واقع است. ساختمانی که فیل جلوی آن بود یک ساختمان اداری بود که مربوط به ایالت Niedersachsen می شد. جلوی آن هم پرچم این ایالت بود که عکس یک اسب برروی آن است (شخصا رفتم و از چند آقا که جلو ساختمان بودند پرسیدم این ساختمان چیست و جریان اسب روی پرچم چیست!!).

البته چون عکس گرفتن از پرچمی که مدام در باد می رقصد سخت است، عکس من موفقیت آمیز نبود:

و عکس زیر را در اینترنت پیدا کردم.

بعد به یک ساختمان واقعا Fancy رسیدیم. من نقشه کشیدم که وقتی از جلوی آن رد شویم باید بفهمم این ساختمان چیست. البته وقتی به جلوی آن رسیدیم دیدم نوشته شده ورود برای عموم آزاد است! و ما بدون اینکه بدانیم داخل آن چیست داخلش رفتیم! شاید تله بود! شاید آن ها می خواستند ما خارجی ها را بخورند! اما به هر حال ما راحت گول خوردیم!

این ساختمان در واقع یک مرکز تحقیقاتی (BioMotionLab) بود که برروی نحوه ی عملکرد اعضای بدن کار می کرد. من چند سال پیش ایمیلی دریافت کرده بودم که در آن می توانستید مشخصات فرد مثل شادی بودن ، غمگین بودن، جنسیت، چاقی و .. را تغییر دهید و تاثیر آن را در نحوه ی راه رفتن آن فرد مشاهده کنید. آن ایمیل دقیقا حاصل کار تحقیقاتی همین مرکز بود.

در این لینک می توانید ویژگی ها را تغییر دهید و نتیجه را ببینید:

http://www.biomotionlab.ca/Demos/BMLwalker.html

اینجا هم عکس مامانم که دارد ویژگی ها را عوض می کند و می بینید که چه تغییری اتفاق می افتد. نقطه های آبی که می بینید همان آدم است. همان طور که می دانید ما به نحوی در ذل زمستان یا همان آخر زمستان به برلین رفتیم و به همین دلیل مامانم شبیه کلاه قرمزی شده است. وگرنه مامانم در حالت عادی و در فصل های دیگر شبیه شنل قرمزی است! البته مامانم در این عکس ست هم نیست چون شال سفید دارد و کلاه قرمز و من فکر می کنم مامانم مخصوصا ست نیست. چون اولا یادش رفت شال قرمز را بیاورد! دوما نمی خواست ریا شود و همه قکر کنند وای چه خانوم ستی!

در این تصویر هم مامانم را نمی بینید!

چیزهای دیگری هم بود. مثلا باید برنامه ای بود که در آن نحوه ی فشردن اجسام توسط دست شبیه سازی شده بود. یا در این ویدئویی که در پایین می بینید، باید سعی می کردیم یک سوزن را نخ کنیم!

بعد به طبقه ی دوم ساختمان رفتیم. دستگاهی بود که در آن حالت unstable بودن افرادی که یک پا نداشتند شبیه سازی شده بود. باید روی دستگاه می ایستادی و ناگهان سطح زیر یک پایت لیز می شد انگار که می افتی. پسری که آنجا بود و دستگاه ها را توضیح می داد دانشجوی پزشکی بود. مامانم پرسید که آیا با این دستگاه می شود فهمید که اشکالی در پای ما هست یا نه! البته مامانم همیشه سعی می کند مطمئن شود ما اشکالی نداریم. مثلا می خواست مطمئن شود ما دو پا داریم و با دو تا پایمان راه می رویم! به هر حال پسره گفت ما اشکالی نداریم! بعد من به پسره گفتم که ما ایرانی هستیم و ما خیلی خفنیم چون پروفسور سمیعی که دکتر مغز و اعصاب است ایرانی است و او هیجان زده شد و گفت پروفسور سمیعی را می شناسد. البته من اولش هرچه زور زدم اسم پرفسور سمیعی یادم نمی آمد! برای همین خیلی به خودم فشار آوردم! و هی گفتم یک پرفسوری است که جراح است و یک بیمارستان خفن در هانوفر دارد و تمام آدم های مهم دنیا پیش او می روند و او هیجان زده شد و بالاخره من اسم یادم آمد و او زنگ زد دوست دخترش! چون دوست دخترش در هانوفر زندگی می کرد و از او پرسید که اسم آن پرفسور ایرانی چه بود و او گفت سمیعی. حالا نه دقیقا با همین لهجه ولی به زبان خودش به من فهماند که منظورش سمیعی است! و من گفتم آره آره!

این هم عکس مرکز تحقیقاتی پرفسور سمیعی در هانوفر

بعد بالاخره از بازی با دستگاههای آن جا دل کندیم و به سمت Postdamer Platz به راه افتادیم. در آنجا مرکز خرید فوق العاده زیبایی به نام Sony Center بود. یک سینما و چندین رستوران و موزه ی فیلم هم در آنجا بود.

این هم عکس یک رستوران پر از گیاهان مختلف

سینما در سونی سنتر

یک حوضچه آب در وسط sony center

بعد از سونی سنتر، متوجه دیوار هایی شدیم که در میدان Postdamer platz بود. به نظر می آمد این ها باقیمانده ی دیوار برلین هستند که برای جلب توریست ها در اینجا گذاشته شده اند. در این عکس من دارم با دیوار مبارزه می کنم!

این هم بخش دیگری از دیوار است، البته پر از آدامس!

یک مردی در آنجا بود که لباس روس ها را پوشیده بود و برگه هایی شبیه برگه های عبور آن زمان داشت. بعد مثلا این برگه ها را مهر می زد و توریست ها می توانستند از او آن ها را یادگاری بخرند. این برگه ها برای عبور از دیوار برلین در آن زمان استفاده می شدند.

همان طور که می دانید و نمی دانید، به خاطر دیوار برلین، برلین به دو قسمت تقسیم شده بود. البته گفتنش ساده است. اما زندگی کردنش بسیار سخت است! یک روز صبح بیدار می شوید. و برلین دو قسمت شده است. خب؟ چه می شود؟ اگر خانواده تان آن طرف دیوار باشند، دیگر نمی توانید آن ها را ببینید. اگر دوست دختر یا دوست پسرتان آن طرف دیوار باشد، دیگر نمی توانید او را ببینید. اگر مدرسه تان آن طرف دیوار باشد، دیگر نمی توانید به آن مدرسه بروید. اگر محل کارتان در آن طرف دیوار باشد، شغلتان را از دست داده اید. اگر …

و دیگر نمی توانید به آن سوی دیوار بروید. به همین راحتی. اما به همین سختی. خیلی ها سعی کردند از دیوار عبور کنند و به آن سمت بگریزند. برخی موفق شدند، برخی توسط نگهبان ها کشته شدند. یعنی انگار تازه بعد از جنگ جهانی مصیبت دیگری دامن گیر آلمان ها شده باشد. به جای آنکه آرامش و شادی و تلاش برای بازسازی بازگردد، غمی نو به دل آلمان ها به راه افتاد. ایده ی دیوار، واقعا ایده ی وحشتناکی است. نمی دانم چه کسی این ایده یکباره به ذهنش رسید. من نمی دانم بعد از تمام این ایده های وحشتناک مثل کشتن یهودی ها، کشتن هم جنس باز ها، سوزاندن جنازه ها، ایده ی دیوار کشیدن در وسط برلین از کجا به میان آمد. اما به میان آمد و آلمان را به دو کشور آلمان شرقی و آلمان غربی تقسیم کرد. چند سال؟ یک سال؟ دو سال؟ سه سال؟ ده سال؟ خیر! بیست و نه سال! در روز 13 آگوست 1961 دیوار بنا شد. و در روز 3 اکتبر 1990 که از قضا ما هم آن روز ها در آلمان بودیم، دیوار فروریخت. داستان فروریختن دیوار بسیار جالب است که می ماند برای فردا.

در اینجا نقشه ی برلین را می بینید و خطی که برلین را به دوقسمت تقسیم کرده بود.

اما چیز دیگری که توجه ما را برانگیخت لوله های صورتی خوشگلی بود که در میدان بود! برلین بر روی یک زمین لجنی واقع است و در نتیجه به خاطر آبی که زیر آن است ممکن است نشست کند. در نتیجه همیشه با لوله آب ها را تخلیه می کنند. البته برای اینکه شهر قشنگ باشد و مردم احساس نکند در حال زندگی در یک کارگاه هستند و توریست ها به جای اینکه از یک طویله سخن بگویند از لوله های صورتی سخن بگویند، لوله ها را با طراحی زیبایی درست کرده اند و حتی آن ها را صورتی کرده اند که مردم توی زندگی شان یک وقت تف نیندازند. مثلا همین محله ی ما در هاشمی تگزاس، همان زمان که من ایران بودم، این محله را زدند خراب کردند یعنی دهن ملت سرویس شد! تمام میدان و خیابان شد خاک و خل! بعد الان من نزدیک به دو سال است این جا هستم! مامانم هنوز زنگ می زند می گوید دهنمان سرویس است اینجا هنوز خاک و خل است! خب یعنی خراب بشود برود پی کارش آن مملکت!

از بحثمان منحرف نشویم و به برلین و لوله های صورتی بازگردیم!

بله! علاوه بر لوله های صورتی لوله های غیر صورتی هم در آن جا بود که یک دریچه به سمت آسمان داشتند و من از مردم پرسیدم اینها چیست و هیچ کس نمی دانست. چیزی شبیه شیشه هایی که با آن از انرژی آفتاب استفاده می شود. به هر حال نمی دانم. بعد به داخل ایستگاه مترو که در کنار این لوله ها بود رفتیم و دیدیم آن سر لوله ها می خورد به داخل ایستگاه قطار!

بله. در اینجای داستان مامانم رسما داشت تلف می شد و خسته شده بود. چون همان طور که مستحضرید این اپیزود کله ی سحر همان روز شروع شده بود و مامانم دهن پاهایش و خودش و همه جایش سرویس شده بود. اما متاسفانه مامانم من را داشت که دهن هیچ جایم سرویس نمی شود! چون من کلا آدمی هستم خود را می کشم می کشم می کشم ولی از رو نمی روم. ولی وقتی به خانه می رسم اولین کسی هستم که بی هوش می شود! درنتیجه ما در این جدال بودیم که به خانه برویم یا نرویم و مامانم کاملا مشخص بود چون خیلی با پاهایش راه رفته بود دارد تلف می شود و من به نظرم مامانم باید با دستهایش راه برود یا سعی کند خزیده برود یا به هر حال تلاش کند که خسته نشود. البته مشکل از مامان من نبود و مشکل از من بود! به عنوان مثال من یک خاطره دارم در این زمینه. دو هفته پیش ما رفتیم یک تولد که در یک بار بود. و از ساعت 8 نشستیم به حرف زدن و هی حرف زدیم هی حرف زدیم. و بعد ساعت 12 شد و من باز حرف زدم! و بعد ساعت 2 و نیم شد و بار را بستند! و ما هنوز داشتیم حرف می زدیم! اما چون نمی خواستیم شب را در بار بخوابیم از بار بیرون آمدیم و توی خیابان هی حرف زدیم و بعد کریس گفت تازه برویم یک بار دیگر! و ما رفتیم یک بار دیگر! و تازه آنجا تا ساعت 4 باز حرف زدیم! و البته کریس چشم هایش قرمز شده بود و هی دهن دره می کرد و من می خندیدم (نه اینکه مست باشم ها! من کلا همیشه می خندم!) و به او می گفتم چشم هایت قرمز است و معلوم است که خسته ای و باید به خانه برویم و او می گفت ولی تو خیلی fresh هستی هنوز! و من می گفتم آره من همین جورم تو به من کاری نداشته باش من کلا مشکل دارم! و اون بنده خدا صد بار خوابش برد وسطش اما فکر کرد نباید مصاحبت من را از دست بدهد و پا به پای من نشست تا 4 صبح و من 4 بالاخره رضایت دادم که بروم خانه و بخوابم!

بله! برای همین من همیشه باید کنترل شوم و مامانم اگر شکایت نکند که تلف شده است ممکن است من او را تا 4 صبح بلکه تا خود پس فردایش هم توی خیابان های برلین بچرخانم و کلا نفهمم که آدم ممکن است خسته هم بشود!

به هر حال من مامانم را راضی کردم که حالا که ما در Postdamer Platz هستیم عقل حکم می کند که مرکز خرید آن جا را هم ببینیم و شاید چیزی ارزان بود و خریدی هم کردیم! (یعنی رو نیست سنگ پاست!)

البته من اگر یک بچه ی آلمانی بودم وقتی مامانم می گفت خسته ام و باید به خانه برگردیم بی چون و چرا دنبالش می رفتم! چون بچه های آلمانی مثل سگ از پدر و مادرهایشان حساب می برند! واقعا مثل سگ! یعنی آلمانی ها اگر به سگشان بگویند بشین، سگه می نشیند! اگر به بچه شان هم بگویند بشین، حتی اگر بچه از کون درد در حال مرگ هم باشد و نتواند یک ثانیه هم روی کونش بنشیند باز هم می نشیند! قضیه در این حد است!

اما من یک بچه ی ایرانی بودم و طرز تفکر من این بود که الان در برلین هستیم و باید خودمان را خفه کنیم و همه جا را ببینیم و نباید یک لحظه را هم از دست بدهیم!

پس ما به مرکز خرید رفتیم و در آن جا من یک ساندویچ Subway خریدم! که خیلی آشغال بود! و من از آن جا با خودم عهد کردم که این قضیه را در وبلاگم بنویسم که شما این اشتباه را نکنید! البته دوستان من اولین بار در فرودگاه مسکو ساندویچ Subway خریدند که به نظر من آمد خیلی خفن است اما به نظر می آید در برلین خیلی آشغال است! بعد در این ساندویچ فروشی 6 مدل نان و 10 مدل کالباس جلوی شما می گذارند و شما به طرف می گویید بله من فلان نان با فلان کالباس با فلان پنیر را می خواهم و طرف صد بار می پرسد انگار چه کاری مهمی می خواهد بکند! بعد یک خانواده ای آمدند که ساندویچ بخرند و رسما دهن طرف را سرویس کردند از بس نظرشان تغییر کرد!

بعد این لباس را هم دیدیم که البته من شماره را امتحان نکردم:

این جا هم مامان من را می بینید با کلاه قرمزش. کلا کلاه قرمز سرش کرده که گمش نکنم!

خلاصه! در مرکز خرید کلی قدم زدیم و بعد به فروشگاه Douglas رسیدیم که لوازم آرایشی دارد و در آنجا خانومی بود که دستگاه حالت دهنده ی مو داشت و به من گفت مجانی موهایم را درست می کند! و من هم نشستم و او هم کلی پرسید که اینجا چه می کنم و من پز دادم که ما مونیخ هستیم و او گفت بله شما مونیخ هستید ولی اوریجینال کجا هستید و من گفتم من اوریجینال ایران هستم! و او گفت دخترم هم یک دوستی دارد که ایرانی است و خیلی باهوش است و شما ایرانی ها خیلی باهوشید و من احتمالا گفتم بله ما خیلی خفن هستیم!

به هر حال آن خانوم خیلی تلاش کرد که مامان من را متقاعد کند که آن دستگاه را برای من به عنوان کادو بخرد! و البته مامان من عین همان دستگاه با شونصد مدل تجهیزات را قبلا از ایران برای من خریده بود و در این سفر دومش برایم آورده بود! و صد البته من حتی یک بار هم نتوانستم از آن استفاده کنم چون موهایم را فر می دهد و بعد از دو ثانیه موهایم شکل اولش می شوند!

و البته چون مامان من اهل این سوسول بازی های کادو خریدن و این ها نیست آن دستگاه را از آن خانومه نخرید و به نظرم خانومه باید از همان اول هم وقتش را روی ما تلف نمی کرد چون ما بالاخره یکی از همان فرم دهنده های مو در خانه داشتیم و نمی خواستیم با خریدن یک فرم دهنده ی دوم، کلکسیون «مو فرم دهنده» باز کنیم! بعد خانومه یک کار ضایعی کرد و در این کار سعی کرد این حرکت فرم دادن مو را بر روی مامانم انجام دهد تا به هردویمان نشان دهد که چطور باید با دستگاه کار کرد و چون موی مامانم کلا کوتاه است وقتی خانومه ورداشت و یک تکه از موی مامانم را فر کرد کلا رید به موهای مامانم و فرض کنید یک دسته از موهای مامانم وسط زمین و هوا که نه ولی وسط کله ی مامانم به سمت هوا نشانه رفته بود! من کلا نمی دانم آیا آنها فکر می کنند مامان من موش آزمایشگاهی است که هر حرکتی را برروی کله ی مامان من انجام می دهند تا ببینند چطور می شود و البته بار آموزشی هم داشته باشد برای من و مادرم؟!

بعد مامان من جوگیر شد و به خانومه گفت که موهای او را هم درست کند! و خانومه بیشتر رید به موهای مامانم طوری که مامانم مثل جنگلی ها شد و من مثل جیگر ها چون من موهایم بلند است! و بعد جنگلی و جیگری باهم از مغازه آمدند بیرون و کلی به خانومه خندیدند و در این جا جنگلی از جیگری خواست که دیگر واقعا به خانه بروند. اما جیگری آن موقع ها که کلاس آلمانی می رفت توی کتابشان یک درسی داشتند در مورد Currywurst که یک سوسیس معروف است که به خصوص نماد برلین است و در این درس در کتاب آلمانی یک دکه ی Currywurst فروشی معرفی شده بود و گفته بود صدراعظم قبلی آلمان آنجا Currywurst می خورده است و اسم این دکه Knopke Imbiss بود که Imbiss به آلمانی یعنی دکه ی کوچک. بعد دوباره سوار قطار شدیم و جیگری جنگلی را متقاعد کرد که حالا که در قطار هستیم بیا و برویم این Knopke را هم ببینیم و آن جا سوسیس بخوریم و ما این همه راه تا برلین آمده ایم حیف است به قدیمی ترین دکه ی Currywurst برلین نرویم و البته جیگری کلا یک آدمی است که خانه بند نمی شود! و به هر حال باید یک بهانه ای پیدا می کرد که آن ها برنگردند هاستل! چون او جونش در می آمد اگر یک جا بند می شد! در نتیجه جنگلی متقاعد شد که با جیگری به Knopke بروند. اما یک مشکلی وجود داشت! آن ها دستشویی داشتند! بله… دستشویی! ما امروز را با دستشویی شروع کردیم، آن زمان که جنگلی که البته در آن زمان جنگلی نبود و مامان من بود، دستشویی اش گرفت و ما به StarBucks رفتیم و مامان من مجانی دستشویی کرد! بله! این بار ما هردو دستشویی داشتیم و این یعنی فاجعه! از Knopke پرسیدیم دستشویی در کدام خراب شده ای پیدا می شود و او گفت آن دست خیابان یک پیتزا فروشی است که دستشویی دارد! اما ما وقتی خواستیم به پیتزایی برویم دیدیم که روی درش زده دستشویی برای مهمان های پیتزایی رایگان است و بقیه باید 1 یورو بدهند! و البته ما برای خوردن پیتزا به آنجا نرفته بودیم بلکه برای خوردن Curry Wursst رفته بودیم و از طرفی هم زورمان می آید 1 یورو بابت جنگلی و یک یورو باید جیگری جمعا 2 یورو بابت جیش خودمان و نه کس دیگری بپردازیم! در نتیجه چون خیلی زورمان گرفت و خیلی هم داشت بهمان فشار می آمد طوری که قرمز شده بودیم و روی پایمان بند نبودیم، تصمیم گرفتیم از پیتزایی دور شویم تا وسوسه ی دستشویی پیتزایی از سرمان برود و به دنبال دستشویی مفتکی همین طور این خیابان را پیمودیم! بعد رسیدیم به یک مغازه که شبیه مغازه ترک ها بود و مامان من آنجا عدس خرید! بله من می دانم که عدس واقعا مساله حیاتی نبود و دستشویی مهم تر بود! اما به نظر می آمد مامان من کل مونیخ را زیر پایش گذاشته و عدس پیدا نکرده! حالا شما می فهمید که چرا نوشتن این سفرنامه یک قرن طول کشید! فرض کنید ما در هر روز سفر حداقل دوبار توی خیابان دستشویی مان بگیرد! و کل خیابان های برلین (و همان طور که خواهید دید پراگ، و همان طور که ندید در سفر قبلی مان به وین) را به دنبال دستشویی بگردیم. بعد فرض کنید ما چقدر می توانیم Adventure فقط به خاطر دستشویی رفتن هایمان داشته باشیم! مثلا بگذارید دو شخصیت داستان را که هم اکنون در یک خیابان مسخره به دنبال جایی برای دستشویی می گردند را رها کنیم و به وین برویم! بله… آن ها بارها به دنبال دستشویی گشتند! ولی مشکل عظیمی در وین وجود دارد! در وین هر مغازه ای یک پیتزایی است! آن ها واقعا پیتزایی نیستند! اما مانند پیتزایی مورد نظر ما در برلین عمل می کنند! آن ها افرادی را در توالت ها می گذارند! این خیلی دردناک است! این افراد به شما می گویند این فیش غذایی را که از آن مغازه خریده اید نشان دهید و گرنه باید پول بدهید! مثلا 1 یورو! و این خیلی دردناک تر است! یعنی بشریت به کجا می رود؟ مردم تا کی باید برای دستشویی خودشان پول بدهند؟ مردم باید پول بدهند تا نوشابه بخرند! مردم باید پول بدهند تا قهوه بخورند! مردم باید پول بدهند تا آب معدنی بخرند! و بعد مردم باید پول بدهند تا این آب ها را تخلیه کنند!

مثلا ما یک مغازه ی خیلی معروف شیرینی فروشی رفتیم و بدون این که شیرینی بخوریم خواستیم دستشویی کنیم! بعد خانومی که مسئول توالت بود گفت پول بدین! و ما پول نداشتیم! چون ما فقط به اندازه ی پول سفرمان با خودمان پول می بریم و نه به اندازه ی پول توالت هایمان چون پول توالت هایمان خیلی زیاد می شود و فقط می توان آن را با Visa Card پرداخت کرد. ما از آن خانوم خواستیم که پول دستشویی مان را بعدا به حساب شیرینی فروشی به صورت آنلاین واریز کنیم ولی او گفت فقط پول نقد قبول می کنند همان طور که دستشویی نقد است! و ما هم می توانیم دستشویی مان را آنلاین بکنیم!

بله. ما فردایش با دوستم روشنک که از ایران هم را می شناختیم و او چند سال بود که به وین آمده بود به همان شیرینی فروشی رفتیم و شیرینی خوردیم و بعد برای دستشویی مان پول ندادیم و عقده اش به دلمان نماند!

برگردیم به جیگری و جنگلی… آنها در همان خیابان به راه خود ادامه دادند. و ادامه دادند و به هر مکانی از دید موقعیت جغرافیایی و دید داشتن و دید نداشتن و پر عبور بودن و بی عبور بودن و امن بودن و امن نبودن نگاه کردند و لیستی از شاخص ها را برای هر مکان پر کردند.. برخی از مکان ها پر عبور بودند! برخی از مکان ها به اندازه ی کافی تاریک نبودند…  برخی مکان ها دید داشتند. برخی مکان ها دید نداشتند ولی کلا مکان نبودند!

در نهایت آن ها به یک خرابه رسیدند! در واقع آن یک خرابه نبود و زمین خالی ای بود که در آن ساخت و ساز می شد. بله. آن ها وارد آن منطقه شدند و یک ماشین پیدا کردند و پشت آن ماشین رفتند و البته نوبتی رفتند و نفری که نوبتش نبود و توی صف بود مراقب بود کسی نیاید و چون تقریبا ساعت 6 بعد از ظهر بود کارگرها همه خانه رفته بودند و مردم عادی هم انگیزه ای برای آمدند به یک خرابه را نداشتند و در نتیجه مراقبت از امنیت منطقه کار مشکل و طاقت فرسا و پراسترسی نبود!  بله. آن ها، جیگری و جنگلی، منطقه ی در حال ساخت و ساز را آبیاری کردند بدون آنکه حتی یک سنت پرداخته باشند!



بعد ما به Knopke برگشتیم و سوسیس خریدیم. وقتی خانوم فروشنده رو سوسیس من سس می ریخت صدای گوز آمد و من فکر کردم خانوم فروشنده گوزیده! و قه قه زدم زیر خنده! وقتی بعد فهمیدم صدای گوزه نبوده و صدای فشار دادن ظرف سس بوده! و بازهم قه قه خندیدم!

بعد ما سوسیس مان را خوردیم و البته با پوست خوردیم. چون من الکی به مامانم گفتم آدم باید سوسیس را با پوست بخورد! البته ما تو عمرمان سوسیس خورده بودیم ولی فکر کردیم اینجا خارج است و آدم می تواند سوسیس را با پوست بخورد. مثلا نمی دانم شنیده اید که می گویند در بهشت می توان خیلی خورد و دل درد نگرفت! یعنی غذاهایشان در بهشت یک طوری است که خیلی می شود خوردش و طوری ات نشود! بعد ما فکر کردیم خارج هم مثل بهشت است و می توان سوسیس را با پوستش خورد. البته اینجا خارج است و پوست دور سوسیس ها نرم تر و نازک تر از پوست سوسیس های ایران است! ولی ما جو گیر بودیم و گفتیم با پوست بخوریم و البته گشاد هم بودیم و بعد نگاه کردیم دیدیم همه بی پوست می خورند! به هر حال از قدیم گفته اند وقتی سیب می خورید حتی آشغالش را هم بخورید تا چیزی حروم نشود و ما نخواستیم چیزی در ظرفمان بماند!

می بینید که یک قضیه ی ساده ی پوست سوسیس چه جنبه های متعددی می تواند داشته باشد!

در اینجا مامانم را می بینید که می خندد و تظاهر می کند که خوشحال است که Knopke می خورد و ما می خواهیم از این عکس برای تبلیغ سوسیس های Knopke استفاده کنیم!

بعد ما به یک مغازه رفتیم و در آنجا برگه های تبلیغی کوچکی برای Gay bar ها بود و من چنین چیزی را در مونیخ هرگز ندیده بودم و البته یکی از افتخارات من در مورد مونیخ همین است که ما خیلی باکلاسیم و از این جور تبلیغات نداریم! البته ما در مونیخ یک تبلیغ رادیویی خاص داریم که من یک سال تمام از تبلیغ را از رادیو می شنیدم و فکر می کردم که دارد در مورد دنس کلاب تبلیغ می کند. بعد فهمیدم Dance table با Dance club فرق دارد و در Dance table اتفاقاتی می افتد که بهتر است من آنجا نباشم! بعد تبلیغ به این صورت است که این بهترین Dance table مونیخ است! و آدرس اش هم هست www بعد نقطه! بعد Dance table بعد Boobs! بعد دات کام!

بعد ما سوار قطار شدیم و به هاستل رفتیم. نه نرفتیم! به جان خودم نرفتیم! یعنی ما می خواستیم به خانه برویم. ولی بعد اتفاقات ماورایی عجیبی افتاد. ما دیگر جنگلی و جیگری نبودیم. بله دو آدم معمولی بودیم! و البته خسته تر! و حتی سرویس تر از ظهر که جنگلی که آن موقع جنگلی نبود و مامان من بود تصمیم گرفته بود ما به هاستل برگردیم. من و مامان من! (پس مامان کی؟) سوار قطار شدیم و من، بله خود من، مامانم را وسوسه کردم که به Alexander Platz برویم! چون من در مورد Alexander Platz در mp3 های آموزش آلمانی Deutsche Welle شنیده بودم و دلم می خواست بدانم چه شکلی است! بله خب آدم خیلی چیزها را دلش می خواهد بداند چه شکلی است و باید در دقایق اضافه ای که پیدا می کند بشتابد تا آن چیزها را ببیند!

آن موقع شب بود و من مغزم گوزیده بود (مغز شما هم بود تا آن موقع هم گوزیده بود هم چسیده بود!) و هیچ عکسی نینداختم و این عکس هارا از اینترنت گذاشته ام!

من از شما خواهش می کنم اگر الان هم مغزتان گوزیده از بس این سفرنامه ی یک روزه که تازه نصف روزش یک جای دیگر نوشته شده طولانی است من را و خودتان را رها کنید و بگذارید مغزتان به دستشویی برود! من می دانم که در ایران دستشویی مجانی است و به شما فرزندانم توصیه می کنم که از دستشویی های مجانی که رایانه ای و یارانه ای نشده اند بهره ی لازم را ببرید بلکه رستگار شوید!

بله

اگر فکر می کنید قضیه تمام شده نه! ما تازه رفتیم به Kaufhof که یک فروشگاه بزرگ است که در همه ی شهرهای آلمان شعبه دارد و همه چیز هم در آن پیدا می شود، البته به دو برابر قیمت! و من دو ماه اول که آمده بودم از این قضیه آگاه نبودم و هی زرت و زرت می رفتم آنجا خرید می کردم! که البته نمی خواهم حرفش را بزنم!

بله بعد مامان من رفت به Kaufhof و بعد رفت C&A که آن هم فروشگاه لباس است که لباس ارزان می فروشد اما در واقع در آنجا شما آشغال به قیمت ارزان می خرید! چون آدم می تواند آشغال به قیمت گران هم بخرد!

البته مامانم لباس نخرید و ما بالاخره بعد از اینکه در چند فروشگاه دیگرهم چرخ زدیم و مامانم نخ دندان دسته دار خرید که ببرد ایران بالاخره دل کندیم و کمی دیگر هم چرخ زدیم و دنبال ایستگاه قطار گشتیم. ما باید خط شماره ی فلان را سوار می شدیم و به زیر زمین رفتیم و هی می دیدیم که علامت خورده که برای اینکه برسید به خط شماره فلان از این طرف بروید بروید از آن طرف بروید و در همان رویدن هایمان من یک عکسی دیدم که به نظر می رسید طولانی ترین عکس گروهی دنیاست و بعد یک خرس دیدیم که نقشه ی متروی برلین روی آن بود و ما هی رفتیم و واقعا دیگر من خودم به شخصه داشتم تلف می شدم اما همه خط ها بودند آن جا جز خط شماره فلان. و ما هی علامت ها را دنبال کردیم و بعد از 10 دقیقه رسیدیم به خط شماره فلان! در اینجا می خواهم شما را از عظمت قضیه ی مترو در برلین مطلع کنم که شما می روید به زیر زمین و فقط 10 دقیقه باید راه بروید تا خط مورد نظرتان برسید! از بس خط تو خط است!

the world largest group picture

the world largest group picture

Berlin metro map

بعد ما رفتیم هاستل و بعد در بار هاستل شوی خانوم هایدی کلوم را دیدیم که به قول دایی من باغ وحش باز کرده و مجموعه ای از دخترهای 16-17 ساله را آورده که تست بدهند و مدل فشن شوند و هی لباس های مختلف تن اینها می کند و این ها هی می آیند جلوی هایدی کلوم و 3 تا داور دیگه راه می روند تا خانوم کلوم به آن ها بگوید خوب راه می روند یا نه. این دقیقا باغ وحش انسان هاست و لا غیر! بعد ما یک آقای ایرانی را در بار هاستل دیدیم که چیزهایی گفت در مورد این که خیلی خفن است و در کار ساخت جواهر است و من چون به تخمم هم نبود که خالی بندی هایش را بشنوم او و مامانم را به حال خود رها کردم و باغ وحش هایدی کلوم را نگاه کردم و بعد مامانم رفت خوابید و من همچنان در به بار هاستل ماندم تا همین خاطرات را بنویسم (چیه فکر کردین وسطش جا می زنم می رم می خوابم؟! نه! من تا آخرین لحظه پایداری می کنم!)!

وسط وبلاگ نوشتن ها و چت کردن ها اینترنت قطع شد و مجبور شدم کمی یه تکان دو تکان بلکه کمی هم حتی بیشتر چند تکان به خودم بدهم و از جایم بلند شوم به من دنبال آنتن بگردم! در این حالت چند تا از پسرهای فنلاندی هم که تازه به لابی آمده بودند دیدند من تنها هستم و گفتند:

Would you like to join us?

و من با وجود کرم درونم گفتم نه! اما چرا؟ واقعا این اتفاق تاریخی چه طور افتاد؟ برای این که به تاریخچه ی تاریخی این اتفاق برگردیم ازآخرین سفرم به  Krakaw (که همان اولین سفرم بود)  یاد می کنم. در این سفر من و 50 نفر دیگر از دوستان هم دانشگاهی رفتیم لهستان به شهر کراکاو. بعد ما هاستل داشتیم و در این هاستل قابل تصور است که وقتی نصفه شب تازه از شهر گردی هایمان بر می گشتیم بساط کارت بازی مان به پا بود تا خود صبح. هاستل ما تنها سه اتاق داشت! که یکی از این سه اتاق حدود 20 تا تخت داشت و دو تا اتاق 4 تا تخت داشت! ما به طور رندم در این اتاق ها پخش شدیم ومن در یک اتاق 4 تخته افتادم. سه هم اتاقی من بسیار بچه های مثبتی بودند و ساعت 12 شب می خوابیدند! من و بقیه (که مثبت نبودند و کاملا هم منفی بودند) تا ساعت 4 صبح در سالن هاستل جیغ و داد می کردیم و بازی می کردیم و من حدود 4-5 برمی گشتم به اتاق برای مثلا خواب! نکته ای که در اینجا بود این بود که کف اتاق چوبی بود و به طرز خیلی مسخره ای وقتی رویش راه می رفتی در آن سکوت شب (که قبلش سکوت نبود چون ما داشتیم بازی می کردیم) صدا می داد و جییییییییر جییییییییییر جیر می کردد. خلاصه من جیر جیر کنان بعد از عبور 5 -6 قدم در اتاق، به تختم می رسیدم و تخت یک عملیات کماندویی از پله های تخت بالا می رفتم و به تخت طبقه دوم می رسیدم. یکی از آرزوهای من در بچگی این بود که تخت دو طبقه داشته باشم و من طبقه ی بالایش بخوابم. ولی چون من تنها بچه بودم عقل ایجاب می کرد که تخت دو طبقه نخریم! و این عقده درون من ماند تا بزرگ شدم! اولین باری که در طبقه ی دوم یک تخت دو طبقه خوابیدم 22 سالم بود و این تخت نه در یک اتاق بود و نه در یک خانه توی خیابان هم نبود چون بی خانمان ها روی تخت یک طبقه که هیچ روی تخت دو طبقه هم نمی خوابند. پس کجا بود؟ بله درست حدس نزدید! این تخت دو طبقه در قطار تهران به مشهد بود! البته الان که دقیق تر فکر می کنم شاید هم تهران به تبریز بود! که خیلی مهم نیست!  اما نه! همان تهران به مشهد بود که من در آن به آرزوی نهایی ام برای عروج رسیدم. اما از آن به بعد این قضیه ی تخت طبقه دوم مثل یک طلسم من را همه جا دنبال می کرد و هر جا دو طبقه بود من باید طبقه ی دومش می خوابیدم: مثال: قطار مسکو به گلنجیک، هاستل ما در مسکو، هاستل ما در سفر اول به وین، هاستل ما در سفر دوم به وین، و هاستل ما در شهر متبرک برلین! و ….

بله! از قصه منحرف نشویم که من ساعت 5 صبح به اتاق برمی گشتم و بعد جیر جیر کنان به سمت تختم می رفتم و بعد جیر جیر کنان از تخت بالا می رفتم و بعد کمترین تکانی در تختم صدای جیر جیر را بلند می کرد چون تخت هایش هم مثل کف اتاقش سیستم دزد گیر داشت و کمترین تکانی را به صدای جیر جیر به اطلاع سایر افراد اتاق می رساند!

یکی دیگر از خاطرات من در شهر کراکاو این است که یک شب بازی کردیم بازی کردیم تا 4 و بعد همه رفتند خوابیدند جز من و یکی از پسرهای پرتغالی و همین طور نشستیم به حرف زدن و من در این میان صد بار چایی خوردم تا خواب از سرم بپرد اما حوالی ساعت 6 چایی هم دیگر جواب نمی داد و هر دو به زور چشم هایمان را باز نگه داشته بودیم و حرف می زدیم و البته هیچ کدام نمی فهمید آن یکی چه می گوید، نه چون زبانمان خوب نبود! که زبانمان هم خوب بود! بلکه چون مغزمان خوب نبود و خواب بود!

بعد از نقل تمام این داستان ها برگردیم به کربلا و قیام من. ساعت از 2:30 گذشته بود که مامانم سر و کله و شکم و دو پایش در لابی پیدا شد. گفت که نصفه شب است! (من فکر کردم صبح است!) و بیا بخواب! و من گفتم نه دارم سفرنامه می نویسم ببین چه بامزه نوشته ام :(«من بودم و مامانم بود و راننده ها بودند و جاده و تاریکی شب») که خب مامانم خیلی نمی دونس من دارم در مورد چی حرف می زنم (چون خواب بود!) و گفت بیا بریم بخوابیم. و من شروع کردم به گفتن چرندیاتی که این زندگی private  من است! و من می خواهم تا فردا صبح وبلاگ بنویسم در این حالی که این مزخرفات را می گفتم و قه قه می خندیدم رفتم خوابیدم!

مامان من یک شخصیتی دارد که در این شخصیتش من را مدام تعقیب می کند و نمی گذارد من یک زندگی private  داشته باشم! مثلا فرض کنید ساعت دو شب بیدار شده، بعد طبقه ی دوم تخت را نگاه کرده دیده من نیستم! بعد راه افتاده در داخل هاستل دنبال من گشته تا رسیده به لابی، من را در حال کار با کامپیوتر پیدا کرده، من را برگردانده به اتاق، طبقه ی دوم تخت، و مطمئن شده که من آنجا در حالت خوابیده هستم!

حالا نکته ی جالبش این است که فردا صبحش به او می گویم پسرها به من گفتن بیا ورق بازی کنیم، من گفتم نه. بعد می گوید خب می رفتی بازی می کردی!

حالا صحنه ی مورد نظر را به این صورت مجددا شبیه سازی می کنیم که مامان من ساعت دو شب بیدار شده، بعد طبقه ی دوم تخت را نگاه کرده دیده من نیستم! بعد راه افتاده در داخل هاستل دنبال من گشته تا رسیده به لابی، و من را در حال ورق بازی با 6 تا پسر پیدا کرده! البته درست است که مامان من آدم روشن فکری است، اما خب عکس العمل او در این لحظه به این دلیل که من زندگی private ندارم این است: او با حالت تعجب به کنار میزی که من در حال ورق بازی هستم می آید، من را می بینید و می گوید: پگااااااااااااه!

توجه کنید که عبارت پگاه با یک حالت تعجب بیان می شود، به طوری که تاکید بر روی «پ» است، و بقیه ی عبارت کشیده ادا می شود. این طرز بیان عبارت پگاااااه، نشان دهنده ی تعجب مامان من از این است که به جای اینکه ساعت 2 شب خواب باشم نشسته ام ورق بازی می کنم! به بیان دیگر، ترجمه ی عبارت «پگاااااه» این است: «پگاه برا چی ساعت 2 شب نشستی اینجا ورق بازی می کنی، بیا بخواب وگرنه فردا خسته ای!»

خب من به مامانم گفتم اگر می آمد و من را در آن حالت (کدوم حالت!) می دید می گفت پگاااااااه! و من جلوی 6 تا پسر ضایع می شدم. پس من با هوشیاری تمام خیلی راحت جلوی قضیه رو قبل از اینکه تبدیل به قضیه بشه گرفتم و اصلا نرفتم بازی کنم!

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

7 پاسخ برای سفرنامه ی برلین روز سوم قسمت دوم

  1. خیلی وقته به شما سر نزدم. این تعداد پست های یک صفحه را اگه 10-8 تا بکنی بنظر من بهتره. سر خواننده گیج میره با هزار تا
    فقط اومدم یه جای پا بگذارم. بعدن در بارۀ این سفرنامه ناصر خسرو صحبت می کنیم. پست های نخونده را هم می خونم. می دونی که من اهل کامنت گذاشتنم. مثل بعضیا ساکت و بی معرفت نیستم 🙂
    دستت درد نکنه. خیلی زحمت کشیدی. خب خاطرۀ ثبت شدۀ خوبی هم میشه واسه خودت
    اون دختر خانومی که بالای عکس مامان جلوی ساختمان ایستاده، با کفش کتونی، و حجاب اسلامی، کیه؟ بگو آخه بتو چه مربوطه مر تیکه؟!

  2. ببین یه کامنت از من نیومد اون طرفا؟ اَه

  3. پس خوبه وقتی دیوار را هل می دادی، گشت ارشاد آلمان نیومده سراغت 🙂
    ده دفه هم بهت گفتم بغل درسته. که درست هم نوشته بودی. خب این یه کلمه رو یاد بگیر دیگه. آبروی مارو بردی اونجا تو آلمان میگن این خارجیا بلد نیستن

  4. بازتاب: سفرنامه ی برلین قسمت پنجم | Goldene Verstand

  5. عليرضا :گفت

    بعضی چیزها رو که آدم هر روز از کنارش رد میشه چقدر برای بقیه میتونه جالب باشه! من خودم عاشق برلینم! برلین گردی رو دوس دارم، تا حالا مونیخ نرفتم ، دوست دارم یه بار برم!
    یه جا اشتباه نوشتی فکر کنم به خاطر این که دیر وقت نوشتی برلین وسط نیدرزاکسن نیست که برلین وسط براندنبورگِ.
    برلین یکی از لیبرال ترین شهرهای دنیاست! برعکس مونیخی ها که کاتولیک هستند اینها بی دین و ایمون هستند! من خیلی از جاذبه های تفریحیِ مدل بی بند و باری اینجا رو تجربه نکردم ولی خیلی چیزها رو هم میبینم که دیگه برام عادی شده و خیلی برام مهم نیست!
    در کل سفرنامه ات رو دوست داشتم

    • goldeneverstand :گفت

      آره راست می گی! نیدرزاکسن رو اشتباه نوشتم! خوبی مذهبی بودن این ها هم اینه که ما یکی دو تا تعطیلی بیشتر از استان های دیگه دارم! به جان خودم او موقع که شما ها می رین سرکار ما تو خونمون دراز کشیدیم داریم از آفتاب لذت می بریم!

  6. مروارید :گفت

    ساندویچSubway رو جاهای دیگه هم امتحان کردی؟ نمی دونم چرا دوست نداشتی، من خودم اگه قرار باشه ساندویچ بخورم میرم Subway چون خودم هم قبلاً تو Subway کار کردم و می دونم که کیفیت مواد غذایی اش چه طوریه. در ضمن فقط کالباس هم نیست و گوشت های مختلف هست و یا تخم مرغ یا تن ماهی و یا گوشت استیک یا Pork (تازگیها) و سبزیجاتش هم تازه اس(خودم ساعت ها سبزیجات خرد کردم اونجا!) یه تجدید نظری کن 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s