شما در زندگی تان من را کشته اید.

امشب که با دوچرخه به خانه رسیدم، به جای اینکه کلید بیندازم و در را باز کنم، رفتم و روی صندلی های رستورانی که درست زیر ساختمان ما است نشستم. ساعت 11 شب بود و رستوران تعطیل بود. اما میز و صندلی ها در فضای باز بودند هنوز.
چرا نشستم؟ چرا خانه نرفتم؟ چون می خواستم تنها باشم و فکر کنم.
در خانه هم تنها بودم. اما سکوت خیابان چیز دیگری بود.
من به آدم هایی فکر کردم که من را کشته اند. یک بار جایی خواندیم که هر مردی در زندگی اش حداقل یک زن را می کشد. من می دانستم که راست است. ولی بعد از آن دو نفر من را کشتند و هر دو دقیقا همین جمله را گفتند. گفتند ما نمی خواهیم زنی را بکشیم. و بهتر است جدا شویم و توجیه کردند که این راه بهترین راه است که من کشته نشوم.
من حتی خواستم بشمرم که چند بار کشته شده ام. اما خاطره ی کشته شدن هایم یکی از یکی درد ناک تر بود. تصمیم گرفتم به یاد نیاورم.
من نمی دانم. آیا آنها فکر می کنند باید چاقو بزنند تا زنی کشته شود؟ آیا نمی دانند خرد کردن شخصیت یک آدم، توهین به اعتماد او نسبت به یک رابطه ی دو نفره، یعنی کشتن آن آدم؟ آیا آنها فکر نمی کنند که چقدر سخت است آدم کشته شود و هی راه برود هی راه برود و هی با خودش فکر کند به کدامین گناه کشته شدم؟

وقتی وارد یک «دوستی» یک «رابطه» می شوی، اعتماد می کنی. هرچقدر هم کم، هرچقدر هم منکرش باشی، باز هم اعتماد کرده ای که وارد یک رابطه شده ای. وقتی کشته می شوی، این اعتماد توست که کشته می شود.
داستانی است دور و دراز. مردی در بیابان بر اسبش می رفت. به ناگاه پیاده ای دید. پیاده به او گفت آب داری؟ مرد از اسب پایین آمد و مشک آبش را به او داد. پیاده مشک را گرفت و بر اسب او پرید و گریخت. همچنان که او می گریخت و مرد را در آن بیابان تنها می گذاشت، مرد فریاد زد، وقتی به شهر بعدی رسیدی داستان آنچه بر ما گذشت را بازگو نکن. چرا که رسم جوانمردی بر می افتد.
این داستان من را می ترساند. وقتی در جواب محبتم کشته می شوم. وقتی در جواب لبخندم گریانده می شوم. تصمیم می گیرم که ناجوانمرد باشم. که شاید اگر کشته شدم کمتر بر مزار خودم بگریم. حداقل می دانم جواب ناجوانمردی را با ناجوانمردی گرفته ام، نه جواب جوانمردی ام را.
اما هنوز نتوانسته ام نا جوانمرد باشم. هنوز لبخند می زنم و هنوز اعتماد می کنم و هنوز دوست می شوم و هنوز می خواهم هر آنچه دارم و ندارم را به پای کسانی که می شناسم و نمی شناسم بریزم. تا همه لبخند بزنند.
و بعد کشته می شوم.

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای شما در زندگی تان من را کشته اید.

  1. bienteha :گفت

    بسیار زیبا نوشتی. من هم کشته شدم و هنوز نتوانسته ام خودم را جمع و جور کنم. اما نمی توانم ناجوانمرد باشم. ذات آدمها چندان قابل تغییر نیست. دلیل نمی شود اگر همه دنیا نامردند من هم همچون آنها باشم…

  2. دیوونه :گفت

    چاقویی که از دوست به تن آدم میره از هزار بار دارزدن و تیرباران دردناک تره

  3. ++++++
    باید ترسید از اون روزی که سد دل بکشنه و سیل غم دنیا رو بگیره

  4. این مهم نیست که شما اشتباه نکنی، مهم اینه که یک اشتباه را دوبار مرتکب نشی
    البته اینو من نساختمش. همین جوری یادم افتاد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s