چیزی برای گفتن نمی ماند

نسوان نوشته بود:

سنگ و آیینه

مارس 28, 2012 بدست نسوان

زولبیا که داشت بزرگ می شد خوب دیگه بچه نبود. بچه ها معمولا بو نمیدن،  توی سن بلوغ  بو میگیرن. چون کلا آدم بزرگ ها یک جورایی بو میدن. اصلا بزرگ شدن یعنی شروع کردن به بوی گند دادن.بگذریم، زولبیا دور حیاط می دوید و عرق می کرد و بد جوری بو میداد. یکی از همین روزها بود که بالاخره بهش گفتم: بو میدی.

با تعجب نگاهم کرد. گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی عرق کردی و بوی گند میدی ، فکر کنم باید اسپری بزنی. اشک تو چشمهای قشنگش حلقه زد. . زد زیر گریه و دوید طرف آشپزخونه. چند دقیقه بعد مادرم در حالیکه سرش رو تکون می داد اومد توی اطاقم .مامانم  یکجورایی از هیچ فرصتی برای سرزنش من نمی گذشت. در اطاق رو باز کرد و اون انگشت معروف  سرزنشش رو به طرفم نشانه رفت. گفتم اما مامان! بو میده! گفت آدم با خواهرش اینجوری حرف نمیزنه. گفتم وقتی بو میده چی بگم؟ بو میده! بو میده!!مامانم سرش را تکان داد . باز هم من مقصر بودم. مثل همیشه.

———-

یک استاد انگلیسی الاصل  پیر دارم. گاهی با هم حرف می زنیم. من عاشق لهجه ی انگلیسی غلیظ اون هستم و اون عاشق داستان های  بقول خودش «یک زن شجاع که در جستجوی آزادی از سرزمین اش فرار کرده». گاهی هم بحث به سیاست می کشد. در نظر داشته باشید که  من زبونم الکن است و اوبه شدت مسلط به زبان و  مکان و تاریخ و جغرافیا. یک روز که داشت ایران را برای سیاست های غلطش ، رییس جمهور دلقکش،  مردم مذهب زده ی احمقش می کوبید طاقتم طاق شد. گفتم  پروفسور! درسته که  همه ی اینها درسته ، اما یک قسمتی از همه ی این بیچارگی ها  هم تقصیر شماست. در حالیکه چشمهاش گرد شده بود پرسید چرا؟ گفتم نقش مداخله جویانه ی دولت هایی مثل  دولت انگلیس را دست کم نگیرید. بارها و بارها همین مردم قیام کرده اند اما شما  برای منافعتون مانع سیر طبیعی حرکت های تاریخی ما شدید. با تعجب نگاهم کرد و هیچی نگفت ، سکوت بدی شد. بعد هم بدون این که حرفی بزند خداحافظی کرد و رفت. چند هفته بعد توی راهرو با عجله داشتم می رفتم توی آزمایشگاه که  توی راهرو خفتم کرد. گفت  اون روزی که در مورد نقش انگلیس حرف می زدی من هیچ ایده ای نداشتم. رفتم و گشتم و چند تا کتاب پیدا کردم و خوندم. وای.. خدای من! ما چه فجایعی توی خاور میانه مرتکب شدیم..  نه فقط در ایران، در افغانستان..نقش انگلیس توی کل این ماجراها… پریدم وسط حرفش :  پروفسور، من باید برم. بعدا با هم حرف می زنیم.گفت  نه ، نه.. من میخواستم ازت معذرت بخوام!  در حالیکه می دویدم سمت آزمایشگاه گفتم تقصیر شما که نبوده استاد! داد زد: بوده، بوده!

 

پی نوشت : بریجیت توی آخرین پستش پرسیده بود که ما ایرانی ها چرا توی این منجلاب دست و پا می زنیم. به خاطر مذهب؟ به   خاطر بی سوادی؟ به خاطر قیام نکردن ؟شاید حتی به خاطر انگلیس ،آره آره، اون استعمار پیر. اما شاید هم  به خاطر این که هر وقت به ما گفتن که بو میدی، ما بجای اینکه بخوایم بو ندیم گریه کردیم و اونی که آینه را طرف ما گرفته سنگ زدیم. هجوم ما  از ازل همیشه به جای آنکه به سمت  تاریکی باشد به سمت نور، به سمت آینه بوده است.  شکستن آیینه خوب البته آسان تر است. راستش اینه که ما هنوز هم بوی گند میدیم. بوی گندمون دنیا رو برداشته ، خودمون رو هم خفه کرده ولی کماکان به شکستن آیینه ها مشغولیم. کاشکی می شد آیینه ها رو بیشتر دوست داشته باشیم .

Advertisements
این نوشته در درباره ی کشورهای دیگر, درباره آدم های دیگر ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s