سنگ

زندگی در اینجا از من سنگ ساخته است.

اوایل مثل یک «پر» بودم. با هر بادی به هوا بر می خاستم و چرخ می خوردم. هزار چرخ می خوردم و هزار بار بالا و پایین می رفتم تا فرود آیم.

اما کم کم سنگ شدم. یاد گرفتم که نباید آدم ها را زیاد دوست داشت. نباید اعتماد کرد. نباید روی کمک کسی حساب کرد. نباید از یک زخم ساده هزار سال در بستر افتاد.

همان درد هایی که می توانستند در ایران خواب از چشم من بربایند، بدنم را فلج کنند، یا چشمم را از اشک خون کنند، اکنون دیگر جز زمانی بسیار اندک تاب غلبه بر من را نداشتند.

 

Advertisements
این نوشته در قاب هایی از زندگی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای سنگ

  1. گاهی دوست دارم منم سنگ باشم
    یعنی من بودم میتونستم کمکت کنم؟

  2. اینو دوست داشتم. خوشم میاد یه هموطنم سرسخت باشه و جلوی زمانه خم نشه
    ولی بعضی آدما رو میشه زیاد دوست داشت
    همه گُه نیستن

    • goldeneverstand :گفت

      آره … بعضی آدم ها رو می شه.. اما مشکل من اینه که یهو از یکی (دختر یا پسر) خوشم میاد و فک می کنم اون آدم خداس… بعد که نامردی می بینم کلی سر خورده میشم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s