سفرنامه ی برلین قسمت دوم

شرمنده که دیر می فرستم. حالتی که الان هستم حالتی است که در آن مغزم در حالت انفجار است و جز تکمیل سفرنامه کار دیگری نمی توانم بکنم. اگر تعداد بسیار زیادی غلط در این نوشته می بینید به خاطر این است که بسیار قبل نوشته شده و مغز من توانایی ویرایش آن را در حال حاضر ندارد.

امروز روز دوم اقامتمان در برلین است.  مامانم صبح شاکی بود که غیر ممکن است در این اتاق دوام بیاوریم و باید اتاقمان را عوض کنیم. البته من گفتم ما باید در هر شرایطی survive کنیم، اما مامانم گفت این دیگر غیر قابل تحمل است و او نمی تواند survive کند. رفتم و با مسئول پذیرش صحبت کردم و گفتم برای ما غیر ممکن است با این همه مرد توی یک اتاق باشیم! این برای ما خیلی سخت است! قرار شد اتاقمان را عوض کینم بدون اینکه هزینه ی اضافه پرداخت کنیم. بسیار خوش شانس بودیم، چون در اتاق جدید 3-4 دختر بودند و بقیه ی تخت ها خالی بودند و تازه اتاق دستشویی و حمام مستقل داشت.

تصمیم گرفتم که به یک تور بپیوندیم که جاهای تاریخی و مهم برلین را به توریست ها نشان می داد. اسم این تور new Tour Europ  بود که در چندین شهر مختلف اروپا تور های مختلفی برگزار می کرد. ما قبلا در مونیخ هم با این تور چند جای مختلف مونیخ را دیده بودیم. با مامانم به محل قرار تور رفتیم. چندین نفر در محل قرار بودند که همگی می خواستند به تور Potsdom بروند. Potsdom شهر معروفی در غرب برلین است که بارها در مورد آن شنیده بودم. این شرکت تورهای متنوعی در برلین داشت، که یکی از آن ها تور مجانی بود و جاهای مهم خود برلین را نشان می داد. ولی وقتی دیدم تور Potsdom هم چنین روزی است، تصمیم گرفتم امروز Potsdom را ببینیم. اسم راهنمای تور لوکاس بود. لوکاس از همه خواست خودشان را معرفی کنند و بگویند از چه کشوری می آیند. یکی از پسرها گفت ملیت من خیلی complicated است و بعد گفت در چین به دنیا آمده است ولی اکثر عمرش را در آمریکا و کانادا گذرانده. که البته به نظرمن اصلا هم complicated نبود! یک بلیط اضافه برای ناحیه ی C  خریدیم چون قبلا یک بلیط برای ناحیه ی A و B داشتیم و برای سفرمان از این دو ناحیه خارج و به ناحیه C می رفتیم.

در طول مسیر در قطار با یکی از خانوم های گروهمان هم صحبت شدیم. او از انگستان می آمد و همسرش نیز انگلیسی بود. اما اصالتا لهستانی بود. به او گفتم که یکبار به Krakaw (در لهستان) سفر کرده ام و با اشتیاق برایش از جمعیت عظیم توریست در Krakaw  تعریف کردم. یکی از فنون نزدیک شدن به قلب آدم ها این است که با اشتیاق از زاد گاهشان سخن بگویی و به آن ها نشان دهی در مورد زادگاه آن ها می دانی. برایش گفتم که وقتی در Krakaw بودیم به Auschwitz هم رفتیم و واقعا heart breaking بود. به اینجا که رسید او اشک در چشمانش جمع شد و گفت که پدرش در 16 سالگی توسط نازی ها دستگیر شده و سالها در Auschwitz، کمپ Dachau (در شمال مونیخ) و دو کمپ دیگر بوده است. به او گفتم من به Dachau هم رفته ام، اما Auschwitz برایم تجربه ی هولناک تری بود. در Auschwitz آثار زیادی از بقایای قربانیان وجود دارد: مو ها، عینک ها، لباس ها، چمدان ها…طوری که وجود آن همه زندانی را باور پذیر می کند.

اما او گفت به نظر می آید تجربه ی زندان های Dachau برای زندانیان دردناک تر بوده است. در این جا مامانم هم اشک در چشمانش جمع شد و تقریبا هردو گریه می کردند.از او پرسیدم آیا پدرش یهود بوده که دستگیر شده؟ و او گفت نه. او تنها یک لهستانی بود.

اشتباه بزرگ ما در مورد جنایتی که صورت گرفته این است که ما فکر می کنیم تنها یهودی ها قربانی خشونت نازی ها شدند. اما حقیقت این است که نازی ها افراد بسیار بسیار زیادی را دستگیر کردند و به کمپ ها فرستادند. این کمپ ها concentration camps یا به زبان آلمانی(KL)  Konzentration Lager نام دارند به معنای کمپ تجمع. جنون نازی ها به حدی بود که آن ها شروع به احداث مسیرهای قطار کردند تا یهودی ها و سایر افراد را از کشورها و شهرهای مختلف جمع آوری کنند و به KL ها انتقال دهند. اکثر قربانیان هرگز اطلاع نداشتند که در KL ها چه چیزی انتظار آن ها را می کشد. به آن ها گفته می شد که ما جایی برای اسکان شما درست کرده ایم که می توانید دور از بحران جنگ به زندگی خود در کنار خانواده تان ادامه دهید. در نتیجه آن ها بدون هیچ مقاومتی سوار قطار ها می شدند تا به قتلگاه خود برسند. بسیاری از آن ها روزهای متمادی در راه بودند. تصور اینکه 10 روز بدون استحمام، توالت و غذای مناسب در قطار باشی، و بعد به KL برسی، بر هر کس واضح می کند که وقتی قربانیان به KL ها می رسیدند، آنقدر خسته و درمانده بودند که توان هیچ مقاوتی نداشتند. در نتیجه سربازان مسئول در کمپ نیازی برای انجام خشونت نداشتند. علاوه بر این، به محض اینکه آن ها به KL ها می رسیدند، به آن ها وعده ی غذای گرم و حمام داده می شد. با آن ها به نرمی برخورد می شد تا امکان شورش به حداقل برسد. سپس اسرا تفکیک جنسی می شدند. زنان و مردان از هم جدا می شدند و به آن ها وعده داده می شد که آن ها بعد از انجام مقدمات دوباره به هم خواهند پیوست.

سپس کودکان و زنان، همگی به سمت اتاق دوش (بخوانید اتاق گاز) فرستاده می شدند. در تصاویری که از کمپ Auschwitz موجود است، اعلب زنان را به همراه کودک یا حتی نوزادشان می بینیم. برخی از آن ها می دانستند که این واقعا حمام نخواهد بود. اما هیچ نمی گفتند. چون دیگری راهی برای فرار وجود نداشت. آن ها در اتاق اول لباس هایشان را در می آوردند، و وارد اتاق دوم می شدند. در اتاق دوم دوش های fake به سقف وصل بود. در به روی آن ها بسته می شد. پودری که در دمای بالا تبدیل به گاز سمی می شد از دریچه ای به داخل اتاق انداخته می شد و همه آن ها بعد از 10 دقیقه زجر شدید، کشته می شدند. گفته می شد که صدای زجه های قربانیان آنچنان درد ناک بود که موجب ناراحتی خود افسران شده بود و آن ها اتاق های گاز جدیدی در زیر زمین ساختند تا صدای قربانیان را نشوند.

اما بر سر مرد ها چه می آمد. مرد ها از جلوی یک پزشک تک تک عبور می کردند و پزشک با یک حرکت دست نشان می داد که این فرد از نظر فیزیکی توان لازم برای کار کردن در کمپ را دارد یا نه. بدون هیچ معاینه ای، تنها به یک نگاه. سرنوشت کسانی که پزشک رای منفی در مورد آن ها می داد نیز اتاق گاز بود.

اما کسانی که زنده می ماندند و مستقیما به اتاق گاز منتقل نمی شدند، گاها از گرسنگی، سرما، فشار کار، و شکنجه، جان می دادند.

من هرگز در مورد هولوکاست چیزی نمی دانستم. من حتی در مورد جنگ جهانی دوم هم چیزی نمی دانستم.. اما حقایقی که در لهستان و آلمان آموختم من را به شدت شوکه کرد.

برایم جالب بود که راهنمای ما در برلین گفت ما همگی در مورد هولوکاست در کتاب های مدرسه مان خوانده ایم. و من هرچه فکر کردم به یاد نیاوردم که در مورد این جنایت چیزی آموخته باشم. به نظر می آید تاریخی که در مدارس سایر کشور ها تدریس می شود با کتاب های تاریخ مدرسه های ما فرق کند.

 با خانوم لهستانی، که اسمش ترزا بود کلی دوست شدیم. وقتی از قطار پیاده شدیم مامانم دستشویی داشت! خدا روشکر در ایستگاه قطار دستشویی بود به قیمت 50 سنت. مامانم را به دستشویی فرستادم. ولی خودم نرفتم. چون معتقدم این دستشویی است که به ما نیاز دارد، نه ما به دستشویی، پس ما نباید به دستشویی پول بدهیم. اگر ما آب ننوشیم، این دستشویی ها از کاسبی می افتند و برشکست می شوند. پس آن ها به ما نیاز دارند! در واقع آدم برای آن دو چیکه آبی که توی خودش است و خودش هم با نیروی خودش تخلیه می کند نباید 50 سنت (که به پول ایران به قیمت جدید ارز می شود 1500 تومان) بدهد. تازه الان که می گویند ارز هم گیر نمی آید و من نمی دانم یک ایرانی اگر در خارج دستشویی اش بگیرد واقعا چه کار باید بکند.

به هر حال مامانم 50 سنت را داد و رفت و من هم چند تا عکس از داخل توالت گرفتم که در زیر می بینید.

بعد راهنما به ما گفت باید سوار اتوبوس شویم و من در به در دنبال بلیط ناحیه ی C ام می گشتم تا به راننده نشان دهم! البته پیدا شد بالاخره! بعد از چند ایستگاه به جایی رسیدیم که در زمان جنگ جهانی آلمانی ها در آنجا جلسه ای برگزار می کنند  و تصمیم می گیرند تمام یهودی ها و مخالفان را از بین ببرند. تا قبل از آن سیاست بر آن بود که آن ها را از کشور خارج کنند، اما ایده ی KL ها (concentration camp یا Konzentration Lager) در این جلسه شکل می گیرد. غیر قابل تصور است که در یک جلسه حکم به کشته شدن 15 میلیون نفر (شاید هم بیشتر) آدم داده می شود، بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشند. برای اینکه بهتر درک کنید، تصور کنید تک تک ساکنان تهران، مادر، خواهر، برادر و تمام بستگانتان کشته شوند. این فاجعه چیزی بسیار بزرگتر از آن است. اما مشکل آن است که وقتی تعداد کشته ها زیاد شد، دیگر اعداد و ارقام و آمار باقی می مانند و نه یادی از وجود باارزش تک تک قربانی ها.

سپس به پلی رسیدیم به نام Spy Bridge که در زمانی که آلمان به دو قسمت تقسیم شده بود، مرز بین آلمان شرقی و غربی بود و در آنجا جاسوس ها تبادل اطلاعات می کردند.

سپس به منطقه ای رسیدیم که در آن خانه های ویلایی ساکنان ثروتمند Postdom بنا شده بود. درست به یاد ندارم. اما در یک زمان به خصوص، مردم برای اعتراض شروع کردند به لخت بودن! این من را یاد جریان گلشیفته فرهانی و آن ها دختره مصری می اندازد. به هر حال مردم نه تنها در ساحل ها لخت بودند که والیبال لخت و … هم شکل گرفت! به تدریج ساکنان این ویلا ها نسبت به این روند اعتراض کردند و اعتراض خود را به دادگاه بردند و البته برنده شدند. در نتیجه لخت بودن در کنار ساحل های آن منقطه ممنوع است. البته ما در مونیخ رودی داریم به نام Isar که از وسر بزرگترین پارک مونیخ، یعنی Englischer Garten می گذرد. حتی امروزه نیر، در نواحی شمالی رود Isar (که رفت و آمد کمتری در آن وجود دارد) اغلب دوستان لخت فراوانی دیده می شوند. و صد البته در تابستان کنترل مردم سخت تر می شود و خود بنده در تابستان گذشته به هنگام دوچرخه سواری در میان Englischer Garten با دوستان لخت که از این سو به آن سو می دویدند نیز روبرو می شدم!

بعدا شنیدم که در داخل پارک Tier Garten در برلین در تابستان پیرمرد ها لخت می شوند که خب خدا رو شکر ما فصل امن زمستان را برای سفرمان برگزیده بودیم!

در طول راه، راهنما از مادر من پرسید که ایران چه جای دیدنی دارد، چون او و دوستش قصد دارند به ایران سفر کنند. خب مامان من تا به حال کلی از مونیخ را دیده است و برلین را دیده است و وین را دیده است و فرض کنید این آدم چه جوابی می خواهد بدهد؟ می خواهد بگوید بله ما ارگ بم داشتیم که با خاک یکسان شد. اون که هیچی. بعد ما چل ستون داریم و پل خواجو داریم؟ دیگه چی؟ من نمی گویم ما چیزی نداریم، اما دنیا آنقدر قشنگ است که ما واقعا هیچی در مقابل شهر های حداقل اروپا نداریم. در نتیجه آدم می میرد از ناراحتی که چه بگوید. همین مشکل در سیرن 0 برایم پیش آمد. یکی از پسرهای آلمانی در مهمانی از من پرسید کدام ایرانی معروف است؟ خب بگویم چه کسی؟ سه ساعت فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ما جز احمدی نژاد شخصیتی نداریم که در سطح و عمق جهان معروف باشد. بعد او گفت فریدون زندی را می شناسد و گفت خیلی فریدون زندی خفن است و خوش تیپ است و من کلی در دلم از فریدون زندی تشکر کردم که ایرانی است و معروف است! بعد من حدس زدم شاید او گلشیفته را بشناسد، اگر هم نشناسد من حداقل یک اسم گفته ام و بعد گفتم گلشیفت را می شناسی و او گفت فلانی؟ که من فلانی را نشنیدم چه کسی بود چون ما در مهمانی بودیم و سر و صدا خیلی زیاد بود و نمی شد شنید که او چه کسی را می گوید. اما من گفتم بله همان فلانی که تو گفتی! و او گفت آره این یه گروه موسیقی داره خیلی خفنه و اسم گروهه رو گفت که من نمی شنیدم ولی تائید کردم که آره! اونم گفت من فک می کردم اینا ترک اند! ولی مثل اینکه این جور که تو می گی ایرانی اند! من هم گفتم آره بابا این گروه ایرانیه!

حالا قضیه به این صورت است که کلا ما آدم معروفی نداریم و البته کسانی هستند که معروف باشند، اما خب آلمان چند تا آدم معروف داره در زمینه ی علم و فلسفه و هنر و .. که شما ها بشناسید؟ و ایران چند تا آدم معرف داره که آلمانی ها بشناسند؟ تفاوت در این حده!

 قضیه ی اینکه ایران جای دیدنی اش کجاست هم مثل همان قضیه است، شاید حتی دردناک تر. چون هر کسی در جایی از وجودش دوست دارد از مملکتش پز بدهد و بگوید ببینید ما چه خفنیم و چه جاهای قشنگی داریم.

همین طور Babelsberger را از دور دیدیم که یکی از کمپانی های مهم فیلم سازی بوده و هست و در زمان نازی ها، برای ساختن فیلم های Propaganda از این کمپانی استفاده می شد.

بعد مجددا سوار اتوبوس شدیم و من برای بار صدم دنبال بلیط ناحیه ی C گشتم! به نظر می آید در برلین قانون این است که هنگام سوارشدن به اتوبوس بلیط را به راننده نشان دهیم، که به این معنا است که در داخل اتوبوس ها به طور جداگانه دیگر ماماموران مچ گیری حضور ندارند!

با اتوبوس به داخل شهر Potsdom رفتیم. در ابتدا محله ی ایرلندی ها را دیدیم. برلین بر روی باتلاق ساخته شده و یکی از مشکلات اساسی برلین هم همین است. در آن زمان تصمیم گرفتند تعداد مهندس از ایرلند بیاورند که برای حل مشکلات ناشی از باتلاق به آن ها کمک کنند. این مهندسین ایرلندی برای این که در آلمان احساس بودن در خانه کنند، محله ای به سبک محله های ایرلند ساختند. در زمان جنگ جهانی، نازی ها می خواستند این محله را تخریب کنند، اما ایرلندی ها تظاهرات کردند و اجازه ی این کار را به آن ها ندادند.

بعد از عبور از محله بسیار زیبای هلندی ها، به یک کافه رفتیم که البته چند غذای تایلندی هم داشت. مامانم طبق معمول راهی دستشویی شد و ممن غذا را گرفتمم و به سمت یکی از میز ها رفتم. پسری که بر سر یکی از میز ها نشسته بود لبخندی زد و با صورتش اشاره کرد که یعنی بیا پیش من بشین! من هم لبخندی زدم و در میز روبروی او، پشت به او نشستم! اچند ثانیه بعد مامانم آمد و از او خواهش کردم قه قه نخندد و به پسره هم زل نزند و برایش تعریف کردم! به هر حال این تنها دفعه ای بود که بخت من داشت باز می شد که خودم لگد زد به درش و بستمش!

بعد مجددا پای پیاده به راه افتادیم و به سمت قصر سانسوسی رفتیم. در این جا راهنمایمان داستانهایی از مارتین لوتر نقل کرد که در آن زمان دین مسیحیت محدود به زبان لاتین بود و آلمان ها هم باید انجیل را به زبان لاتین می خواندند. از طرف دیگر، بر اساس تبلیغ های کشیشان، آن ها تنها وسیله ی ارتباط مردم با خدا بودند. مارتین لوتر به این شرایط اعتراض کرد و گفت انجیل باید به آلمانی برگردانده شود تا آلمانی ها به راحتی آن را بخوانند و از طرف دیگر، هر کس به تنهایی می تواند با خدا ارتباط برقرار کند و برای اینکار نیازی به کشیش ها وجود ندارد. او شروع به ترجمه ی انجیل کرد.

بعد به قصر سانسوسی رسیدیم. یکی از شاهان معروف آن منطقه (منطقه Prussia ) ، فردی بوده به نام Alte Fritz یا Frederick the Great. او از این جهت معروف بوده معتقد بود افراد در انتخاب عقیده و نگرش خود به زندگی آزادند و در نتیجه در قلمرو ی او افرادی با مذاهب مختلف کنار هم با صلح و آرامش زندگی می کردند و حتی پروتستان های فرانسوی که جانشان در فرانسه در خطر بوده به او پناه می آوردند. او هرگز نمی خواسته شاه شود و به شدت علاقمند به هنر و موسیقی و ادبیات بوده است. پدر او برای اینکه از او فردی نظامی بار آورد، هر روز صبح او را با صدای تانک بیدار می کرده و وقتی او از شاه شدن سر باز می زند، پدرش صمیمی ترین دوست او را می کشد تا به او یادآوری کند که نمی تواند از این مسئولیت بگریزد.

او اغلب اوقات خود را در قصر سانسوسی سپری کرد. برخی اعتقاد دارند که او هموسکسوآل بوده است و البته برای اثبات حرف خود، از دیدار های مداوم و گاهی طولانی مددت والتر فیلسوف فرانسوی به قصر سانسوسی یاد می کنند. به هر حال چیزی که واضح است این است که همسر شاه در این قصر اقامت نداشته و او به ندرت همسر خود را می دیده است. در نتیجه هرگز فرزندی از Alte Fritz به وجود نیامد.

او بسیار modest و متواضع بود و از زندگی لوکس و اشرافی می گریخت. او هرگز اجازه نداد تصویری از او نقاشی شود به جز یک نقاشی. در این نقاشی که در سنین کهولت او به تصویر کشیده شده است، او لباس نظامی به تن دارد و بسیار خسته به نظر می آید.

یکی از کارهای جالبی که Alte Fritz کرد این بود که کاشت سیب زمینی را در قلمرو Prussia رواج داد. مردم از خوردن سیب زمینی هراس داشتند چرا که نمی دانستند سیب زمینی چیست و قبلا هرگز آن را ندیده بودند. او در ملا عام و در بین مردم سیب زمینی می خورد و حتی دستور داده بود که در یکی از باغ های سلطنتی سیب زمینی بکارند و گارد های مخصوص از این باغ ها محافظت کنند تا مردم فکر کنند این محصول ناشناخته خیلی با ارزش است که گارد سلطنتی از آن محافظت می کند!

امروزه هر کس که به آلمان بیاید می بیند که همواره در کنار هر غذای مردم سیب زمینی به شکل های مختلف وجود دارد و تقریبا جز غذاهای traditional آلمان محسوب می شود. مرسوم است که کسانی که به دیدار این قصر می آیند با خود سیب زمینی می آورند و برروی مقبره ی شاه که در کنار قصر واقع شده می گذارند.

بعد از پایان دیدارمان از کاخ به با اتوبوس به ایستگاه مرکزی Potsdom رفتیم تا از آنجا به برلین بازگردیم. البته قبل از از سوار شدن به اتوبوس می توانید مجددا من ار تصور کنید که در به در دنبال بلیط ناحیه ی C ام بودم. البته قبل از رسیدن اتوبوس آن را پیدا کردم. اما وقتی اتوبوس رسید دوباره آن را گم کردم و در داخل اتوبوس باز در به در دنبالش گشتم! روبروی ایستگاه جمعیت زیادی جمع شده بودند و در حال تظاهرات بودند. از آنها پرسیدم که به چه چیزی اعتراض می کنند. گفتند قرار است در فرودگاه برلین یک زندان بسازند و کسانی که به قصد پناهندگی و به طور غیرقانونی وارد آلمان می شوند را همانجا زندان کنند و بلافاصله به کشورشان برگردانند. بدون اینکه برای آنها دادگاهی تشکیل دهند و اجازه دهند پناه جویان درخواست خود را مطرح کنند.

در راه باز هم از مصاحبت دوست لهستانی مان خانوم ترزا لذت بردیم و بعد از اینکه در ایستگاه مرکزی قطار برلین به او گفتم با چه خطی می تواند خود را به هتلش برساند از هم خداحافظی کردیم.

در کنار هاستل خود را مهمان کباب ترکی مصطفی کردیم البته کباب ترکی بلافاصله نصیبمان نشد بلکه بنده 45 دقیقه در صف ایستادم تا نوبتم شود!

تلویزیون bar هاستل، Big band theory را نشان می داد. کافی است یکبار به این سریال نگاه کنید تا بفهمید چه فرهنگی را تبلیغ می کند. من در ایران فقط یک قسمت از این سریال را دیدم و به اندازه ی کافی sick شدم تا بقیه اش را نبینم. در این فیلم 3-4 پسر اصلی فیلم، بسیار باهوش، در حال تحقیق و .. هستند. دختر ها؟ تنها وظیفه شان این است که لباس های سکسی بپوشند و سینه ی خود را نشان دهند و مدام در بغل این و آن باشند. دیشب که فکر می کردم روندی تقریبا مشابه در How I met your mother وجود دارد، البته کمی کمرنگ تر. تد موزبی حالا دیگر پروفسور شده است و برای خودش شرکت معماری زده، مارشال وکیل است، و بارنی در یک شرکت خفن کار می کند. در مقابل، لی لی معلم مهد کودک است و رابین مجری اخبار است. دخترها کمتر لباس بدن نما می پوشند نسبت به آنچه من در big bang دیدم، یا حداقل لباس ها روی اعصاب من کمتر رفتند. و گرچه شغلی به خفنی پسرها ندارند، اما نسبت به BBT  حداقل در شغل خودشان موفق به نظر می رسند. من خودم یکی از طرفداران سرسخت این سریال هستم و انکار نمی کنم که برخی از قسمت های آن را شاید سه بار دیده ام! اما من زمانی این سریال را دیدم که نه Friend را دیده بودم و نه Big Bang Theory  وTow and a half man پخش می شدند. در نتیجه ایده ی داستان به نظرم نو آمد و هنوز هم با دیدن این سریال می خندم. اما بعد می رسیم به سریال Tow man and Half، که چند قسمتش را دیده ام. تا آنجایی که من دیدم، زن های هیچ نقش مهمی ندارند، جز نقش دوست دختر. این سریال به طور 100% در مورد نیاز جنسی مرد ها است و تعدد دوست دخترهایی که داشته اند و یکی شان هم این وسط البته هم جنس باز است!

البته می دانم که این داستان ها موجب خنده و تفریح است. اما ایراد دیگری که بر آنها وجود دارد، تصویری است که برای شرقی ها از دنیای غرب می سازد. به خصوص افرادی که از نظر اطلاعاتی در خفقان به سر می برند و تنها دسترسی آن ها به آنچه در غرب می گذرد از طریق این سریال هاست.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای سفرنامه ی برلین قسمت دوم

  1. بازتاب: سفرنامه ی برلین روز سوم قسمت دوم | Goldene Verstand

  2. بازتاب: سفرنامه ی برلین قسمت پنجم | Goldene Verstand

  3. عليرضا :گفت

    برلين شهر روياهای من ! هيچ جای دنيا رو با برلين و حتی پتسدام عوض نمی کنم !
    عاشق اون خيابونی هسم که عکس يه مغازه لباس فروشی رو گذاشتی

  4. سورمه :گفت

    سفرنامه ی جالبی بود
    فقط درباره ی اینکه ایران چیزی نداره و جلوی اروپا کم میاره باهات موافق نیستم
    من اروپا رو دیدم. خیلی قشنگه. آمستردام، بروکسل و پاریس رو دیدم و لذت بردم. ولی فکر می کنم اون ها بلدن زیبایی کشورشون عرضه کنن و ما بلد نیستیم. ما قدر داشته هامون رو نمی دونیم. بعضی تمدن ها و شهرها که توی ایران هستن درواقع اولین شهرها و تمدن های بشری هستن ولی ما عرضه ی تبلیغشون رو نداریم. تا همین جاش هم خیلی از اینها رو خود خارجی ها کشیدن بیرون. شوش جزو اولین شهرهای دنیاست. تمدن شهر سوخته یا تپه ی سیلک کاشان جزو اولین تمدن های دنیا هستن. بعضی از آثار ما ثبت جهانی یونسکو هستن و بعضی مناطق طبیعی هم همینطور. ما تالاب ها و مناطق حفاظت شده ی ثبت جهانی داریم ولی خوب ما توریست راه نمی دیم تو کشورمون که از این گنج عظیم استفاده کنیم اصلن ما از اینها درست مواظبت نمی کنیم. خیلی از مردم اصلن نمی دونن ما چی داریم. من فکر می کنم سرزمین ما برای خارجی ها خیلی جذاب باشه چون شبیهش رو جایی نمی تونن پیدا کنن… حیف

  5. مروارید :گفت

    جالبه که در مورد Big bang theory کاملاً باها ت موافقم. من هم How I met your mother رو دوست دارم و هنوزم نگاه می کنم.در کل این نوع نگاه به زنان در همه تولیدات تلویزیونی هست. بعضی هاش که مثل Bachelor یا Bachelorette که دیگه زن رو تا حد کالا تخفیف میده. خدا رو شکر که ایرانی ها اونا رو نمی بینن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s