سفرنامه ی برلین روز سوم قسمت 3-1

روز سوم قسمت اول

امروز اتفاق خاصی نیفتاد. باور کنید نیفتاد! فقط من پدر مامانم رو در آوردم از بس راه رفتیم و رسما مامانم هزار بار مرد و زنده شد از خستگی و هزار بار با خودش فک کرد من غلط بکنم دوباره با این پگاه جایی برم!

اما واقعا ما چه کردیم؟

نه واقعا؟

صبح از خواب بیدار شدیم! این خیلی مهم است چون اگر بیدار نشده بودیم بعد نمی توانستیم خود را به خیابان برسانیم و دهن پاهایمان را سرویس کنیم. پس این کار مهمی بود که حتما من باید این را در این سفرنامه ذکر می کردم.

بعد از بیدار شدن صبحانه خوردیم تا قوی شویم و وسط سرویس کردن دهن پاهایمان دهن خودمان سرویس نشود یا به عبارتی دیرتر دهنمان سرویس شود!

سر میز صبحانه من رفتم توی بحر شکم دخترها. یکی از مشکلات دنیای غرب این است که دخترها اصلا شکم ندارند و این مایه ی بسی رنج و ناراحتی من و مامانم است! مثلا یادم است چند هفته پیش با هم سینما رفته بودیم و یک دختری چند ردیف جلوتر از ما بود که بنده خدا شکم نداشت. بعد این قبل از شروع فیلم هی می رفت و می آمد که پاپ کورن بخرد و نوشابه بخرد و چیپس بخرد و هی از روبروی ما رد بشود و ما را حرص بدهد. خدا شاهد است که آن شب ما چقدر حرص خوردیم که این دنیای غرب به چه مشکلاتی دچار است و در ایران حتی آدم های مهم مملکت شیکم دارند این هوا: (                 ) و مغزشان از فندق هم کوچک تر است.

شکل دقیق اش را پایین رسم کرده ام. تازه هرچقدر مهمتر، شکم گنده تر، مغز فندقی تر. البته نه هر فندقی که فندق تو خالی.

                                                             ( )

                                             (                              )

                                                          |  |  |  |

                                                          |  |  |  |

                                                          |  |  |  |

                                                         #      #

پی نوشت در میان نوشته: یکی از آرزوهای من این بود که یک روز یک اسمایلی بکشم که امروز به این آرزویم رسیدم!

بعد متوجه پسری شدم که در فساد دنیای غرب گرفتار شده بود و تخم مرغش را به صورت دو تپه که وسط جاده ظاهر می شوند روی نان گذاشته بود و می خورد. این به نظر من خیلی بد آموزی داشت و من به شخصه چشم های مامانم را گرفتم تا این حرکت شنیع را نبیند.

بعد خودمان را به مترو رساندیم. ایستگاه متروی ما اصلا قشنگ نبود ولی مامان من می گفت ببین دارند درستش می کنند و به من نشان می داد که نصف ایستگاه را رنگ کرده اند و حتما نصف بقیه اش را هم درست می کنند. البته من معتقد بودم که آن ها می دانستند که ما داریم به برلین می آییم و به اندازه ی کافی وقت داشته اند که به سر و روی ایستگاه برسند و اینکه فقط به سر و روی نصف آن رسیده اند نشان از کم کاری شان دارد و لا غیر.

بعد من تصمیم گرفتم به چند فروشگاه خیلی خیلی لوکس برویم فقط برای اینکه به طراحی داخلشان نگاه کنیم و حالش را ببریم. فرانسیسکا منشی استادم قبلا اسم چند فروشگاه را داده بود و گفته بود خیلی گران هستند. در خیابان وقتی از مردم می پرسیدم این فروشگاه ها کجا هستند سعی می کردم مثل احمق رفتار کنم تا نکند یک وقت فکر کنند من خیلی پولدار هستم که می خواهم به این فروشگاه ها بروم. البته سر و وضعمان نشان می داد که چند مرده حلاجیم که البته چند مرده حلاجیم ربطی به این قضیه نداشت ولی خب مهم این است که شما فهمیدید من منظورم چیست!

اولین فروشگاه بسیار زیبا بود.

در این فروشگاه دو پله برقی بود که یکی بالا و یکی پایین می رفت (پس چی؟ یکی چپ بره یکی راست؟) البته این پله برقی ها کلی ما را خنداندند چون ما (من و مامانم) ذاتا پت و مت هستیم.

بله… می گفتم…مامان من با پله برقی به طبقه ی پایین رفت. من فکر کردم مامان من آن پایین منتظر من می ماند تا به او برسم. اما من اشتباه می کردم. مامان من می خواست که من آنجا گم شوم و خودش تنهایی برلین را بگردد. چون در یک لحظه زمانی که با پله برقی به سمت پایین می رفتم متوجه مامانم شدم که با پله برقی مجاور داشت دوباه به سمت بالا می رفت! در عکس زیر می بینید که من پایین می روم و مامانم بالا و صد البته مامان من واقعا مات است نه اینکه خودش مات باشد که عکسش مات است و علت اینکه این عکس مات است این است که این عکس واقعی است و پله برقی ها در حال حرکت بودند، تازه نه هر حرکتی که حرکت چپکی! به این صورت که مامان من بالا می رفت و من پایین می رفتم! البته مامانم در این عکس ها یک مقدار کش آمده یعنی کشیده شده. به بیان دیگر مامانم چاق افتاده ولی هم من و هم مامانم می دانیم که مامان من اصلا کشیده نیست و این به خاطر حرکت پله برقی ها است که مامان من کش آمده و مامان من کلا در زندگی واقعی و وقتی روی پله برقی نیست جور دیگری به نظر می آید.. حالا نه در حد عروسک باربی ولی خب وقتی مامانم جوون تر بوده است خودش می گوید خفن تر بوده و استفاده ی زیاد از پله برقی او را کمی کشیده و پهن کرده است.

در این عکس واقعا مامانم پشتش به دوربین هست و اصلا کار فتوشاپ نیست سیاهش هم نکردم.

در اینجا مامانم رسیده بالا و داره می خنده به من که دوباره دارم می رم بالا!

جایتان خالی بعد از اینکه به اندازه ی کافی قه قه زدیم و من برگشتم بالا تا مامانم گم نشود قبل از این که من را گم کند، از فروشگاه خارج شدیم و به فروشگاه دیگری رفتیم..

البته من و مامانم همیشه قه قه نمی خندیم و گاهی هم دعوا می کنیم و آن گاهی ها وقت هایی است که من شلخته هستم و مامانم به آن جایش می رسد و من حتی خودم هم گاهی خیلی به آن جایم می رسد. البته مامان من حق دارد. اما من واقعا نمی دانم چه مرگم است که این قدر شلخته ام و گاهی فکر می کنم شاید ژنتیکی باشد! من حتی گاهی فکر می کنم اگر از من فیلم بگیرند واقعا می شود به این فیلم نگاه کرد و قه قه به مسخره بودن من خندید. مثلا چند شب پیش که می خواستم از دانشگاه بیایم اول از اتاق دانشگاه خارج شدم و بعد وسط پله ها در به در دنبال چراغ دوچرخه گشتم. بعد رفتم و دوچرخه را از گاراژ بر داشتم. بعد یادم افتاد چند کاغذ A4 نیاز دارم. آمدم دوباره داخل دانشکده شوم که دیدم در اصلی قفل است (یعنی از خارج به داخل آن نمی شود رفت وگرنه از داخل می شود خارج شد!) و چون نگهبان شب آن را قفل کرده با کلید الکترونیکی من هم باز نمی شود و مجبور شدم اول دوچرخه را دوباره قفل کنم و بعد به پشت ساختمان بروم و از در پشتی وارد شوم و به سایت بروم و کل سایت را جستجو کنم و تمام پرینتر را به دنبال A4 بگردم و وقتی پیدا نکردم با آسانسور به طبقه ی خودمان که در طبقه ی دوم واقع است! بروم و در راهرو را با کلیدم باز کنم و از پرینتر توی راهرو کاغذ بردارم و بعد در راهرو را دوباره قفل کنم و با آسانسور برگردم و از ساختمان خارج شوم و سوار دوچرخه شوم و راهی خانه شوم. البته این قضیه از نظر شما یک اتفاق ساده است اما فرض کنید اتفاقی شبیه این هرروز در زندگی آدم تکرار شود علاوه بر اینکه در همان روز کیف پولم با هزاران کارت اعتباری درونش گم شده بود! خب تکرار چنین اتفاقاتی منجر می شود که مغز آدم به انفجار برسد که این اصلا خوب نیست و به همین دلیل مغز مامانم هم به انفجار رسیده است!

البته من بیشتر فکر می کنم مامانم چندین هزار مغز دارد که هزاران تایش تا به حال کاملا منفجر شده اند و مامانم از بقیه ی مغزهایش دارد استفاده می کند و من واقعا دلم برای مامانم می سوزد که با ابلهی مثل من باید زندگی کند و مدام حرص بخورد که من چقدر شلخته ام و نتوانسته است هرگز من را درست کند.

بعد به یک پاساژ دیگر رفتیم که واقعا قشنگ بود و عکس های آن را می بینید.

 

بعد به میدان ژندارم رسیدیم که من از قبل می دانستم چند ساختمان قشنگ در آن است. اما متوجه شدیم که پلیس آن منطقه را بسته است. وقتی سوال کردیم متوجه شدیم که در کلیسایی که در آنجا واقع شده گردهمایی کسانی که در اعتراض به کشته شدن چند ترک توسط نئونازی ها تجمع کرده اند و پلیس برای حفاظت از جان آن ها در آنجاست.

خب من این قضیه را خیلی دوست دارم که ترک ها می توانند بیایند و به کشته شدن هم وطنشان اعتراض کنند و تازه پلیس هم مواظب باشد که کسی طوری اش نشود و همین.

بعد همین طور راه رفتیم و راه رفتیم و مامانم خیلی دستشویی اش گرفت و هی خیلی بیشتر گرفت و حتی گفت برود در یک هتل و کارش را بکند که من گفتم خیلی ضایع است و بعد هی گفت برود یک رستوران پیدا کند و آنجا همه رستوران ها صد ستاره بودند و باز هم ضایع بود و من مامانم را از این قضیه منع کردم و بعد مامانم خیلی دهنش سرویس شد و مدام گفت من دستشویی دارم و دیگر تحمل ندارم و من به او وعده و امید دادم که داریم به Star Box می رسیم و نگران نباش و من می دانم که داریم مسیر درست را برویم. اما دوستان! Star Box به راستی چیست؟ Star Box یک کافه ی معروف است که در همه ی شهر های دنیا جز تهران و ایران شعبه دارد و علاوه بر اینکه قهوه و شیرکاکائو و کیک دارد دستشویی هم دارد و مامان من خیلی Star box را دوست دارد چون همیشه از دستشویی آنجا به رایگان استفاده می کند و کلا یک انس و الفت خاصی با این مغازه دارد. در نتیجه مامان من لحظه شماری می کرد که حرف من درست باشد و ما به این کافه برسیم و من هی امید می دادم! البته من الکی امید نمی دادم و می دانستم به زودی به Brandburger Tur می رسیم و در آنجا یک شعبه ی استار باکس است. بله. دردسرتان ندهم. ما به آنجا رفتیم و مامان من بعد از چند ساعت از دستشویی آمد بیرون در حالی که لبخند می زد و خوشحال بود و احساس سبکی می کرد و تازه 50 سنت هم پول نداده بود و این لذت دستشویی کردن و دستشویی رفتن در public را چند برابر می کرد.

اما سخن از Brandburger Tur به میان آمد که معروف ترین بنای تاریخی برلین است و یکی از دروازه های اصلی برلین در زمان قدیم بوده است. در واقع این دروازه نماد برلین است و در عکس های مربوط به برلین همواره تصویری از این دروازه دیده می شود.


ادامه دارد…

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای سفرنامه ی برلین روز سوم قسمت 3-1

  1. بازتاب: Goldene Verstand

  2. بازتاب: سفرنامه ی برلین قسمت پنجم | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s