سفرنامه ی برلین، قسمت اول

قسمت اول از سیزن دوم

در سیزن 0 دیدیم که من ریزالت ها را گرفتم! و به باله رفتم نه برای اینکه با این هیکل بسیار باله رین ای ام! برای مردم باله اجرا کنم، بلکه برای اولین بار در زندگی ام باله ببینم. قبل از اینکه برویم سراغ سیزن اول، می خواهم از احساس دیشبم بگویم. بگویم که هنگام تماشای باله، آتش گرفته بودم. نه به خاطر اینکه خیلی قشنگ بود، که به خاطر اینکه حسرت می خوردم چیزی به این زیبایی چرا سال ها و سال ها و سال ها از من و مردمم دریغ شده است. بعد فهمیدم چه اتفاقی افتاده. تمام آنچه دریغ شده بود را توانستم در یک کلمه خلاصه کنم. این یک کلمه، «زیبایی» بود. در تمام این سالها، زیبایی را از ما گرفته بودند. زیبایی رنگ ها، زیبایی لباس ها، زیبایی مویی که می توانست در آفتاب بدرخشد و با باد برقصد، زیبایی دوست داشتن، زیبایی موسیقی. همه ی این ها را ممنوع کرده بودند. فهمیدم چه چیز بزرگی از ما گرفته شده. تمام شکایت ها و گله هایم را توانستم در یک جمله خلاصه کنم: چرا زیبایی را از ما گرفتید؟

می دیدم: رقص باله را، موسیقی شگفت انگیزی که توسط گروه ارکستر نواخته می شد، و ناباورانه از هماهنگی این موسیقی و این رقص غرق لذت بودم. زیبایی لباس ها، نور، چیدمان صحنه. همه و همه، زیبایی بود. و ما از این زیبایی محروم شده بودیم. نه تنها محروم شده بودیم، که آن را گناه می شمردند..

لاک قرمزم، شلوار سفیدم، دامن پر نقش و نگارم، بلوز رنگارنگم، گوشواره های آویزانم، همه و همه پیش از آنکه بخواهند به من لذت زیبایی ببخشند برچسب گناه خوردند، و من هرگز نتوانستم از لذت آن ها مسرور شوم. هرگز اشتیاقی برای زیبا بودن نداشتم، برای زیبایی موهایم، زیبایی صورتم، زیبایی لباسم، چون همواره در پوشش تیره مخفی بودم. پس اشتیاقی نمی ماند برای خریدن گوشواره ای که گوشم را بیاراید، و گردن بندی که سینه ام را زینت بخشد.

من فهمیدم. و افسوس خوردم. و افسوس خوردم: که مردم کشورم از دیدن زیبایی رقصی به نام باله محرومند. از دیدن خیلی زیبایی ها محروم اند. من افسوس خوردم. که بچه های کشورم هرگز طعم کشورهای دیگر را نمی چشند. هرگز زیبایی های آن ها را نمی بینند. برای آنها تنها یک کشور وجود دارد که ایران است و تمدن چندین ساله دارد (که دیگر ندارد) و اصفهان دارد و حتما هیچ جای دنیا زیبا تر از اصفهان نخواهد بود.

باله

sleeping beauty ballet

Sleeping beauty ballet poster

اما برگردیم به سفرنامه و از زیبایی هایی که دیدیم و چشیدیم بگوییم.

در این سفرنامه عبارت هاستل (hostel) را به دفعات می بینید که بهتر است همین جا توضیح دهم چیست. Hostel مثل یک مسافرخانه است در نتیجه بسیار از هتل ازران تر است، اما کیفیت خدمات آن می تواند شبیه یک هتل باشد. یعنی تصور چندش آوری که ما در ایران نسبت به مسافرخانه داریم که کثیف است و پر از آدم های معتاد و آواره است، در مورد هاستل صدق نمی کند. تعداد انبوهی از افراد در اینجا از هاستل استفاده می کنند تا هزینه های سفر خود را پایین بیاورند. هاستل ها معمولا اتاق های متنوعی دارند. مثلا اتاق های تک نفره، دو نفره، چهار نفره، و 10 نفره (یا حتی بیشتر). اگر به یک اتاق 10 نفره می روید، لازم نیست که حتما یک گروه 10 نفره باشید، بلکه افراد مختلف می توانند در یک اتاق کنار هم قرار گیرند. در برخی از هاستل ها، در مورد اتاق های چند نفره دو آپشن وجود دارد: یعنی برخی از این اتاق ها فقط برای خانوم هاست، و برخی مختلط است. برخی از اتاقها خودشان حمام و دستشویی مستقل دارند، وبرخی دیگر همه باید از یک دستشویی و حمام مشترک که در نزدیکی اتاق هاست استفاده کنند. برخی از هاستل ها حتی bar (محل صرف نوشیدنی)، تلویزیون، میز فوتبال دستی و … دارند. اگر مینیمم قیمت برای یک اتاق تک نفره در هتل 100 یورو باشد، در هاستل می توان با 30 یورو یک اتاق تک نفره گرفت (البته مسلما بستگی به شهر و امکانات هاستل هم دارد)

 

ساعت 4 از خانه بیرون زدیم و بعد از آنکه قطار ساعت 4:20 دقیقه را سوار شدیم، و حدود 4:30 به ایستگاه قطار مرکزی مونیخ رسیدیم. در زبان آلمانی به ایستگاه قطار مرکزی(HB) Haupt bahnhof  می گویند. کیوسک های HB تمام روز و شب باز هستند، چرا که تمام قطار هایی که شهرهای دیگر سفر می کنند یا از آن ها به مونیخ می آیند، در HB توقف می کنند و در نتیجه در تمام طول شبانه روز مسافرانی گرسنه و خسته به آن جا می رسند. البته دقیقا به همین دلیل که این کیوسک ها شبانه روزی هستند، قیمت غذا در آن ها گران تر از سایر جاهای مونیخ است. دو نان خریدم که در آلمانی به آن ها Croissant می گویند و بسیار محبوب من هستند.

ایستگاه مرکزی قطار در مونیخ

Croissant

در حال تامل برروی قطار بودیم چرا که شماره ی روی قطار با شماره ی روی بلیط تطبیق نداشت، اما شماره ی سکو درست بود! در اینجا بود که با نگاه دقیق تری به بلیط قطار متوجه شدم باید در میان راه قطار را عوض کنیم و باید واقعا خوشحال باشم که متوجه شدم، وگرنه خیلی شاد در قطار می نشستیم و می نشستیم و منتظر رسیدن به برلین می ماندیم، اما در نهایت سر از هامبورگ در می آوردیم!

قطار ما، قطار سریع السیر یا ICE بود که در تصویر می بینید

ساعت 5:14 بود که قطار به سمت برلین به راه افتاد. مامانم به دستشویی قطار رفت (در ادامه ی این سفرنامه، مامان من بارها و بارها به دستشویی می رود، که چون دستشویی رفتن برای او امری بسیار حیاتی است، فکر کردم که این قضیه نقش مهمی در این سفر نامه بازی خواهد کرد. پس بدانید که با دستشویی های زیادی روبرو خواهید بود!)

توالت یک قطار ICE

ساعت 6:30 در نورنبرگ متوقف شدیم و سوار قطار بعدی که در سکوی مقابل بود شدیم. بعد از 6 دقیقه قطار به راه افتاد. یکی از اتفاقات محال در آلمان این است که قطار تاخیر داشته باشد، حتی به اندازه ی یک دقیقه. پس اگر 6 دقیقه بعد به راه افتاده نه برای این بوده که به ما حال بدهد، یا اینکه برای این بوده که شش دقیقه طول می کشیده ما ده قدم از این قطار به اون قطار برسیم، بلکه برای این بوده که باید 6 دقیقه بعد حرکت می کرده و نه حتی یک دقیقه کمتر یا بیشتر!

جای شما خالی، چون قطار خیلی خیلی خلوت بود. اگر شما هم بودید جا می شدید، ولی نبودید وگرنه خیلی خوش می گذشت دور هم (جدی می گم!).

خلاصه ولو شدیم و خوابیدم و خوابیدیم و منتظر شدیم تا برسیم.

یکی از خاطرات جالب من اینه که با مامانم می خواستیم بریم وین! البته این از خاطرات جالب من نیست! خاطره ی جالب من اینه که در مسیر مونیخ به وین در کل اتوبوس 6-7 نفر مسافر بود. و در مسیر برگشت فقط من و مامانم بودیم! در واقع انگار تاکسی گرفته بودیم و داشتیم بر می گشتیم مونیخ! البته یه تاکسی بزرگ با کلی صندلی و تازه دو تا هم راننده! خیلی خوش گذشت! من بودم و مامانم بود و راننده ها و تاریکی شب و جاده! البته ما اصلا نترسیدیم که راننده ها ما را بدزدند. چون آن وقت مجبور می شدند کل اتوبوس خودشان را هم بدزدند و صد البته چون حمل و نقل در آلمان از نظر زمانی بسیار دقیق است اگر مارا می دزدیدند دیر به مونیخ می رسیدند و ضایع می شد و همه می فهمیدند. آن ها آدم های خوبی بودند و اهل چکسلواکی بودند و حتی آهنگ هم گذاشتند توی راه، ولی ما نرقصیدیم (اونام اصرار نکردن البته!).

نزدیکی های برلین بودیم که بیدار شدم… چشمم به منظره ی بیرون افتاد که در آن یک زمستان سخت ترسیم شده بود و برف شدیدی می آمد.. تمام دو هفته ی گذشته وقتم به بررسی دقیق نمودارهای هواشناسی گذشته بود. دو هفته پیش هوا در مونیخ 9- بود که البته طبق سایت هواشناسی14- Gefuehl می شد. معنی اش این است که اگرچه 9- بود، اما آدم 14- حس می کرد. در این نمودارها هر روز دمای هوا بالا می رفت تا اینکه روز حرکت از منفی 9 برسد یه چند درجه ی مثبت.. حدود 2 تا 3! وظیفه ی من این بود که چک کنم که نمودار عوض نمی شود و حتما در 21 فوریه (روز حرکت ما) هوا مثبت می شود! در این میان هوای روم را هم گاه به گاه چک می کردم تا به خورشیدی که هر روز پیش بینی شده بود و به هوای مثبت 10 درجه قبطه بخورم. خلاصه انتظار برف و باران را براساس پیش گویی سایت های هواشناسی داشتم. در واقع قضیه به این صورت است که اگر سایت هواشناسی را زیاد چک کنید یا همیشه هوا را بد می گوید، یا خوب می گوید در حالی که هوا واقعا بد خواهد بود. و همه ی این ها  تنها با هدف ضایع کردن شما است و لاغیر.

حدود 11 بود که به همراه راننده ها و بقیه ی مسافران به برلین رسیدیم (پس چی؟ انتظار داشتین بقیه برسن آمریکا؟) فریاد شوق بر آوردیم که رسیدیم برلین رسیدیم برلین (دقیقا عین این آدمایی که تاحالا برلین نرفتن!) کاشکی نمی رسیدیم، تو راه بودیم خوش بودیم آقای راننده بزن تو دنده! و این حرف ها و از قطار پیاده شده به خاک برلین گام نهادیم. قطار همچون مادری بود که ما را به برلین می آورد و ما از رحم او پا به دنیای برلین می گذاشتیم. احتمالا من با فاصله ی چند ثانیه زودتر از مامانم، از قطار به دنیا آمدم، و در نتیجه من همواره مدت بیشتری نسبت به مامانم در برلین بوده ام. مثل دوقلوهایی که یکی از دیگری بزرگتر است. عمر برلینی من هم از مامانم چند ثانیه بیشتر بود! به همین دلیل مامانم توقعات عجیبی داشت مثل اینکه فکر می کرد من باید بدانم فلان اتوبوس کجا پارک خواهد کرد و آیا ما را دقیقا جلوی هاستل خواهد گذاشت یا 10 قدم آن طرف تر از هاستل و این جور توقعات!

در این لحظه ی ورود تاریخی مان به برلین، مامانم جمله ی تاریخی ای گفت. او گفت: «هم برف می آید و هم سرد است!» به طوری که انگار انتظار داشت برف بیاید ولی خورشید بتابد و گرم باشد. یا سرد باشد و دانه های سفیدی که در هوا چرخ می خورند، برف نبوده، بلکه توهمی بیش نباشند! البته او در زندگی اش برف دیده. اما خب نمی دانم چرا توقع داشت هوا گرم باشد! همان طور که می دانید مامان من از ایران به خارج آمده بود! و تا آنجایی که من می دانم در ایران برف می آید چون بنده خودم چند بار به ورزش مفرح اسکی در ایران پرداخته ام و هربار به شدت اسکل شده ام چون بلد نبوده ام! مثلا یکی از این چند بار، در ارتفاعات توچال از یک شیب خیلی زیاد شیب دار (البته برای من خیلی زیاد شیب دار) داشتم پایین می آمدم و همین جور از ترس جیغ می کشیدم طوری که وسطش نفسم بند آمد و نتوانستم بیشتر جیغ بکشم! بعد همه گفتند ما فک کردیم داری از شادی و هیجان جیغ می زنی!

 البته خارجی ها فکر می کنند ما برف ندیده ایم و ایران کلا سر تا پا کویر است و من همیشه به آن ها می گویم ما در ایران هم کویر داریم و هم کوه داریم پر از برف و ما کشور چهار فصل هستیم (از همین مزخرفاتی که همیشه تو رادیو تلویزیون می گه منم یاد گرفتم!) و همین طور به آن ها می گویم خیلی از خارجی ها می آیند ایران برای اسکی و پز می دهم و کشورم را جایی برای عشق و حال معرفی می کنم که در آن مردم آنقدر همواره در حال اسکی و اکس و این ها هستند، که حتی بقیه ی خارجی ها هم ایران را برای صفا کردن انتخاب می کنند!

خلاصه.. از ورودمان به شهر مقدس برلین می گفتم. من یک عرق ملی خاصی نسبت به ایستگاه مرکزی قطار (HB) مونیخ دارم. یعنی تا زمانی که در مونیخ «خودمان»! بودیم، فکر می کردم HB «ما»! خفن ترین HB دنیاست و کلی قطار از آن رد می شود و 3 شاید هم 4 طبقه است و راحت در آن می شود گم شد که این یکی دیگر از نشانه های خفن بودنش است. اما در HB برلین کلا حرفی برای گفتن باقی نماند. HB آن ها حدود 5 طبقه بود و از هر طبقه چندین line قطار عبور می کرد و گم شدن در آن برای چندین ساعت ممکن بود.

Berlin Hauptbahhof

لازم به ذکر است که در قطار متوجه نکته ی مهمی شدم. بنده روز گذشته در بهبه ی ریزالت گرفتن ایمیلم را هم باز کردم که از آدرس هاستل مان در برلین و پراگ پرینت بگیرم تا بدانم شب باید روی کدام تختی بخوابم و این تخت کجا واقع شده! در این ایمیل ها علاوه بر آدرس، توضیح داده شده بود که از جاهای مهم هر یک از این شهر ها، مثل فرودگاه، ایستگاه مرکزی قطار، یا ایستگاه مرکزی اتوبوس، چگونه و با چه خط هایی خود را باید به هاستل رساند. من کل پرینت ها را بدون اینکه ذره ای به آن ها نگاه کنم داخل کیفم گذاشته بودم. داخل قطار گفتم پرینت آدرس را در بیاورم و ببینم تختمان را چگونه می توانیم پیدا کنیم، که متوجه شدم پرینت فقط از Background جی میل گرفته شده! در نتیجه از آدرس خبری نبود! اما از آنجا که من خیلی باحالم، قبلا در گوگل مپ آدرس هاستل را سرچ کرده بودم و از نقشه ی حاصل عکس گرفته بودم. که خدا رو شکر آن ها درست پرینت شده بودند، هرچند خیلی قابل خواندن نبودند! خلاصه پرینت نقشه دستم بود و دیدم ایستگاه Mehringdam نزدیک هاستل است. بعد از جستجو به مقدار لازم، قطار مورد نظر را یافتیم. وقتی از قطار پیاده شدیم فکر کردم حالا باید کجای خیابان دنبال هاستل بگردیم! اما آنقدر خوش شانس بودیم که به محض اینکه از ایستگاه خارج شدیم، تابلوی بسیار بزرگ هاستل را روبروی خودمان دیدیم و خودمان را به داخل هاستل افکندیم! در هاستل به ما گفتند الان ساعت یک ربع به دوازدهه، و check in ساعت 2 هست، و عمرا اگه بذاریم برین تو اتاق! من به مامانم گفتم بیا بریم برا خودمون تو شهر بگردیم، ولی مامانم داشت از خواب غش می رفت! پس مامانم برروی یک مبل در لابی هاستل ولو شد و من هم سرم را گذاشتم روی یک میز، و اندکی در لابی خوابیدیم! در اینجا من متوجه مرد بسیار گوگولی شدم که از آن طرف لابی زل زده بود توی صورت من و از رو هم نمی رفت. البته او اصلا گوگولی نبود که هیچ، زشت و بی خود هم بود! اما من اهمیت ندادم و به انتظار مقدسم برای بیدار شدن مامانم ادامه دادم.

اولین مقصد ما موزه ی یهودی ها بود. قبلا عکس هایی از معماری خلاقانه ی آن را دیده بودم و مشتاقانه منتظر دیدنش بودم. ساختمان موزه دیوار های فلزی داشت و چندین شکاف باریک و ممتد برای به عنوان پنجره در دیواره ی آن قرار داده شده بود.

Juedisches Museum

موزه ی یهودی ها به صورت یک ساختمان زیگزاگ طراحی شده است. بازدیدکنندگان ابتدا به ساختمان زرد رنگ کنار آن وارد می شوند و بعد از طریق یک راهروی زیر زمینی به ساختمان اصلی موزه (سمت چپ) وارد می شوند.

یکی از اتاق های بسیار جالب موزه، اتاقی بود که سقف بسیار بسیار بلندی داشت. در این اتاق هیچ لامپی وجود نداشت و هیچ منبع گرمایی نبود. تنها یک شکاف در بخشی از سقف آن بود که نور اندکی را به داخل اتاق راه می داد. اسم این اتاق برج هلوکاست بود. طراح این ساختمان یک لهستانی بود که خودش هم رنج جنگ جهانی دوم را تجربه کرده بود و به درستی می توانست بفهمد هولوکاست، بودن در کمپ های اسرا، سوزانده شدن، جدا شدن از خانوانده، تنهایی، و رانده شده از وطن، چه حسی است. نه گرمایی است. نه روشنایی ای. و تاریکی، بی انتهاست. سقف بسیار بلند و دیوار های بتونی و رنگ نشده، احساس گم شدگی و پوچی «رانده شدگان» را ترسیم می کرد. نه به عکسی احتیاج بود و نه به صوتی، برای انتقال این احساس.. کافی بود چند دقیقه در آن اتاق بایستی. به خاطر نبود سیستم گرمایی از سرمای آن به خود بلرزی، و با خود بیندیشی که چه سخت بوده آن زمان که تبعید شدگان در کمپ های نگهداری اسرا هم از درون سرد می شده اند و هم از برون. اندک نوری که به اتاق می تابید هم در دور دست بود، گویی امید رهایی از این تاریکی و رسیدن به گرما تنها خیالی واهی بود.

Holocaust tower Berlin

بخش بعدی، باغ تبعید یا Exile بود. محوطه ای در بیرون موزه که در آن 49 ستون بتونی بود. داخل خاک درون این ستون ها زیتون روییده بود. در آن زمان، نه تنها یهودی ها، که بسیاری دیگر نیز از ترس رژیم نازی ها به خارج از آلمان گریخته بودند. سیاستمداران مخالف هیتلر، هم جنس بازان، مقلدان مذاهب دیگر، کسانی که متفاوت از بقیه جامعه بودند مانند عقب ماندگان، و … همه و همه در خطر بودند. این افراد به تبعیدی خود خواسته دست زدند و این تبعید خودخواسته برای آن ها به معنای آزادی و رهایی بود. گرچه این آزادی با تبعید دست یافتنی بود، اما آن ها خود را در کشور های جدید گم شده احساس می کردند. چیدمان ستون ها طوری است که می توان در میان آن ها گم شد. می توان بدون هدف در آن ها پرسه زد. بودن در هرجای این باغ، تفاوتی با جای دیگر آن ایجاد نمی کند، چون تنها چیزی که چشم می بیند ستون های بلند بتونی است. به واقع برای مهاجرین هم تفاوتی نداشت به کدام کشور پناه برند، هرچه بود برای آن ها غربت و سختی بود. نه نقطه ی آغازی در این باغ وجود دارد و نه نقطه ی پایانی. کسی که به این باغ می رسد هم هویت خود را از دست داده و هم مقصدش را. زمین این باغ هم مسطح نبود که شیب دار بود. این عمق ناپایداری زندگی مهاجر را نشان می داد که حتی زمین زیر پایش هم استوار نیست و نه تنها به بی خانمانی بیش نمی ماند، که زمینی به زیر پا ندارد که لحظه ای بر آن آرام گیرد. او تنها در ملکی غریب است که حتی خاک زیرپایش هم به او تعلق ندارد.

exile garden

Exile Garten

معمار طراح این ساختمان، تعدادی زیادی فضاهای خالی (Void) در ساختمان تعبیه کرده بود (مانند برخ هلوکاست که شرح آن را پیشتر گفتم) تا عدم حضور یهودی ها در جامعه ی آلمان را به تصویر کشد. یکی دیگر از این فضاهای خالی، یادبود خلا (Memory Void) نام داشت. در این جا بیش از 10 هزار صورت انسان با آهن ساخته شده بود و برروی زمین گسترده بود. این صورت ها نماینده ی تمام بی گناهانی بودند که قربانی خشونت جنگ شده بودند. صورت ها در ابعاد مختلف بودند و نشان می دادند که این خشونت نه تنها دامنگیر بزرگسالان بوده، که کودکان را نیز قربانی بی رحمی خود کرده است. طراح اسرائیلی این اثر، نام را «برگ های فرو افتاده» (Fallen leaves) نام نهاده است.

Memory Void

هنوز تصویر لباس های بچگانه ای که در کمپ Auschwitz دیدم را به یاد دارم. این لباس ها تنها باقیمانده از قربانیان هولوکاست بودند که عمق بی رحمی نازی ها را نشان می دادند و هر چند باور ناپذیر، اما این حقیقت تلخ را در جلوی چشمان ما زنده می کردند که کودکان، حتی نوزادان، به این کمپ ها آورده شده اند، در اتاق گاز خفه شده اند و بعد سوزانده شده اند، بدون آن که در دنیای کودکانه خود حتی بدانند جنگی در جریان است..

لباسهای بچه گانه و عروسک، بازمانده از قربانیان هولوکاست، کمپ Auschwitz، لهستان

تصویر کفش های بسیار کوچک، لباس های بسیار کوچک، و عروسک هایی که در Auschwitz دیدم، تصاویری خواهند بود که هرگز از ذهنم پاک نخواهند شد..

لباسهای بچه گانه و عروسک، بازمانده از قربانیان هولوکاست، کمپ Auschwitz، لهستان

یکی دیگر از بخش های جالب موزه، فیلم های آموزشی بود که در مورد آداب و رسوم آیین یهود توضیح می داد. یکی از فیلم ها در مورد تصور ادیان اسلام، مسیحیت و یهودیت از بهشت بود. فیلم این طور شروع می شد که: «تصور هر کس از بهشت چیزی متفاوت است. برای یک نفر بهشت خوابیدن در یک تشک نرم است، برای یکی بودن در ساحلی زیبا، برای یکی یک دسر شکلاتی با 20% شکلات اضافه! اما در مورد بهشتی که ادیان می گویند تنها دو نفر اطلاع دارند که آن دو نفر هم آدم و حوا هستند. اما آن ها برای خوردن سیب اصرار ورزیدند و چون دست از خوردن سیب بر نداشتند از بهشت بیرون انداخته شدند».

در اینجای فیلم آدم و حوا نشان داده می شدند که روی زمین گذاشته می شوند و بعد چمدان آن ها از بهشت بیرون انداخته می شود و بعد مار که نماد شیطان است هم بیرون انداخته می شود!

«از آن زمان همه به دنبال بهشت هستند، اما هیچ کس ایده ای ندارد که بهش کجاست. دین یهود می گوید بهشت در Mesopotamia است که در آنجا 4 رود جاری بوده، اما دو تا از این رود ها ناپدید شده اند و بهشت باید در همان جا باشد!

هر دینی تصور متفاوتی از بهشت دارد. برای مسیحیان بهشت جایی است که بعد از مرگ به آن خواهید رفت. برای مسلمان ها جایی است پر از میوه و غذاهای خوشمزه و برای یهودی ها پر از ظرف های طلا و غذا»

به این داستان پردازی جالب، انیمیشن های جالب و گاها فانتزی-کمدی را هم بیفزایید که باعث نشاط فزاینده و گاها خنده ی ناشی از تحسین خلاقیت ها شد.

ویدئوی دیگری هم به یکی از آیین های خاص یهودیان هنگام ازدواج می پرداخت: داماد باید در هنگام اجرای خطبه ی عقد یک لیوان را به زیر پا بشکند و تکه های شکسته ی لیوان نشان دهنده ی پربار بودن زندگی (پر بچه بودن) است. انیمیشن، انواع و اقسام لیوان ها را نشان می داد و می گفت بحث بر سر این بود که از چه لیوانی استفاده شود! چون اگر لیوان کلفت استفاده می شود داماد هرچه برروی آن می پرید لیوان نمی شکست! پس باید لیوانی مثل لیوان شراب استفاده می شد که نازک باشد و راحت شکسته شود!

یکی دیگر از ویدئو ها هم به آداب حج مسلمان ها پرداخته بود و تمام مراسم حج و مناسک آن را با انیمیشن های جالب توضیح می داد. چیزی که برایم جالب بود، این بود که این ویدئو ها عاری از هرگونه حس تمسخر، جانب داری، یا تعصب نسبت به مناسک هر یک از این سه دین بود. تنها، نکات جالب آن ها را به طرز بسیار خلاقانه ای دور هم چیده بود و به مخاطب ارائه می داد. طنز نهفته در آن ها نه به معنای سخره گرفتن، که به معنای جذب مخاطب و نشاندن بازدید کننده ها پای برنامه بود.

در یکی از سالن های موزه، ماکت بسیار بزرگی از یک درخت گذاشته شده بود. بازدید کنندگان می توانستند آرزوهایشان را برروی کاغذهای قرمزی که به صورت سیب بریده شده بود بنویسنده و از درخت آویزان کنند. حتی یک پله مارپیچ به دور درخت گذاشته شده بود که به کمک آن می شد سیب ها را به شاخه های بالایی درخت آویخت.

یهودی ها از سیر زیاد استفاده می کنند.

ماکتی از یک Synagogues، محل عبادت یهودیان، معادل مسجد در اسلام

در بخش های دیگر موزه عکس های بسیار تاثر برانگیزی از کمپ های اسرا بود که در ادامه می بینید.

شادی زندانیان کمپ های نازی ها، در هنگام ورود آمریکایی ها و آزاد سازی آن ها

شادی زندانیان کمپ های نازی ها، در هنگام ورود آمریکایی ها و آزاد سازی آن ها

جایتان خالی، در انتهای بازدیدمان روی یکی از مبل های موزه حدود یک ربع خواب بسیار بسیار مفرحی کردیم، و مغز هردویمان برای دقایقی بالاخره استراحت کرد (به خصوص مغز من بعد از 4 روز، البته اگر مغزی باشد!)

وقتی به هاستل برگشتیم، کلید اتاق را گرفتیم و به اتاقمان رفتیم. برای من خیلی مهم است که کمترین پول ممکن را برای وسیله ی ایاب و ذهاب و برای مکان خواب بدهم. در نتیجه ارزان ترین بلیط ممکن برای قطار را پیدا کرده بودم (قیمت بلیط قطارهایی که قبل از ساعت 6 صبح حرکت می کنند، خیلی خیلی کمتر از سایر قطارها است. مثلا بلیط مونیخ-برلین، برای ساعت 5:50، 25 یورو است، اما برای ساعت 6:10، 60 یورو! و حتی بلیط های طول روز به 200 یورو هم می توانند برسند!) بله می گفتم! همچنین از بین هاستل هایی که صبحانه می دادند، و از نظر مکانی نزدیک به مرکز شهر بودند، سعی می کردم ارزان ترین را انتخاب کنم. البته این کار با یک اتاق دو نفره ممکن نبود، چون می توانست به حدود شبی 25 یورو برای هر نفر برسد! ارزان ترین حالت ممکن برای این هاستل، یک اتاق 11 نفره ی مختلط بود، برای شبی 7 یورو، که حمام و دستشویی هم داخل اتاق نبود و در راهرو بود! البته مسلما مامان من با این روش مخالف است، اما من موافقم! چون من معتقدم که می توانم در هر شرایطی survive کنم!

خلاصه به اتاق رفتیم و با حدود 3 مرد دیگر روبروی شدیم، که یکی از آن ها همان مرد گوگولی ای بود که چشم های من را در لابی در آورده بود! این تازه اول قضیه بود. به محض ورود ما به اتاق او شروع کرد به سوال کردن که مال کدام کشوری و وقتی گفتم ایران، گفت آیا شیعه ای یا سنی که صد البته به او ربطی نداشت و من گفتم این یک مساله ی شخصی است و من نمی خواهم در مورد مذهب حرف بزنم. بعد هی سوال کرد سوال کرد تا آنجایی که من بالاخره رفتم طبقه ی دوم تخت و مامانم در طبقه اول تخت خوابید و دیگر جوابش را ندادیم و خوابیدیم!

بعد از یکی دو ساعت گشنه مان شد و بیدار شدیم و از هاستل بیرون رفتیم! صف بسیار طولانی روبروی کیوسک کباب ترکی روبروی هاستل توجهمان را جلب کرد. در review هایی که ساکنان قبلی هاستل ما در اینترنت نوشته بودند، همگی توصیه کرده بودند که کباب ترکی روبروی هاستل را امتحان کنیم. کباب ترکی این کیوسک که اسمش «کباب ترکی سبزیجات مصطفی» (Mustafa Gemuse Kabab) بود، بهترین کباب ترکی ای بود که در تمام عمرم خورده بودم. حتی از کباب ترکی نشاط در ستارخان هم بهتر بود! در نان لواش 3 جور سس، و پیاز خورد شده و خیار و سبزیجات و گوشت مرغ و سیب زمینی سرخ شده و سبزیجات سرخ شده و پنیر ریخته می شد که کباب ترکی حاصل را تبدیل به لذیذترین غذای دنیا می کرد. او یک تبلیغ در Youtube برای کیوسکش درست کرده که تا لحظه ی نگارش این مطلب 175803 بار در Youtube دیده شده!

Mustafa Gemuse Kebab

بعد کمی در هوای خیس برلین راه رفتیم، کباب ترکی خوردیم و بعد به هاستل بازگشتیم. بعد هم کمی در بار هاستل تلویزیون نگاه کردیم و به اتاقمان رفتیم.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای سفرنامه ی برلین، قسمت اول

  1. بازتاب: سفرنامه ی برلین روز سوم قسمت دوم | Goldene Verstand

  2. بازتاب: سفرنامه ی برلین قسمت پنجم | Goldene Verstand

  3. 1- دستشویی قطار از دستشویی خونه ی من بزرگتر و شیک تر بو.
    2- خیلی خوشمان آمد اینطور پیش بره لازم نمیبینم یه بار دیگه برم برلین .هر آنچه ندیدم را با صرف وقت و پول و انرژی بسیار کمتر اینجا میخونم!!
    3- بیچاره مامانت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s