سفرنامه ی برلین: قسمت 0

سفرنامه ی برلین. قسمت 0. 

و ما اینجا هستیم. در برلین..

داستان هر سفر، از چند روز قبلتر، پیش از آنکه سفر آغاز شود، شروع می شود..

داستان سفر من از جمعه شب شروع می شود… شاید هم از جمعه عصر.. که روبرت  گفت مقاله ی هارون رو باید سریع تر تمام کنیم و طبق معمول معطل ریزالت هایی بودیم که من باید می گرفتم. درحالی که روبرت می گفت ریزالت ها را باید هفته ی دیگر آماده کنیم، من با افتخار اعلام کردم که سه شنبه مسافرت هستم و او گفت خب فردایش! و من گفتم دو هفته دارم می روم مسافرت!

خب این شوک بزرگی برای او بود: چون من خیلی قبل تر به طور خیلی خیلی ضمنی گفته بودم که دوهفته می خواهم سر بر بالین مسافرت بگذارم به جای اینکه سر به بالین دانشگاه بگذارم و درنتیجه قضیه ی «وکیشن» من جدی گرفته نشده بود!

با اعلام این ددلاین شدید، واضح بود که من باید ریزالت ها را تا دوشنبه آماده (بخوانید تولید) کنم. پس دامنم از دست برفت و به اتاقم گریختم تا خاکی بر سرم کنم!

چند ساعت به شدت مشغول کار شدم تا ساعت 7 شب شد… همه ی ما از کرمی که درون من زندگی می کند خبر داریم… این کرم هی می گوید پگاه فلان جا مهمانی است پگاه فلان جا اردو است و هی من را صدا می کند و می گوید بیا کارهای باحال بکنیم!

این بارهم آورید با ایمیلی که چندروز قبل فرستاده بود کرم درون من را فعال کرده بود و برای بازی مافیا در جمعه شب من را به خانه اش دعوت کرده بود.  (اگر یادتان باشد در بازی مافیای قبلی من تصادف کردم و اصلا به بازی نرسیدم!)

اگرچه فرشته ی مهربان می گفت بمانم دانشگاه و مثل سگ کار کنم، کرمه هی می گفت «الان دیگه ساعت 7 شبه و برو بازی، بعد هم شب زود برگرد و کار را تمام کن!»

و من هم ساده! زود باور! در یک کلمه ابله!

حرف کرمه را باور کردم و به فرشته ی مهربان که صدایش برخلاف صدای کرمه از زمزمه ای فراتر نمی رود (نمی گذارم که فراتر برود!) گفتم که به منطقی که در سخنان کرم است توجه کند و بپذیرد که بازی امشب برای روحیه ی من خوب است!

جای من که خالی نبود، جای شما خالی، دو تا چیپس با پنیر پیتزا هم خریدم که آورید پنیرها را بریزد روی چیپس ها و بگذارد توی فر و همگی دور هم بخوریم!

بلی! رفتم و بچه ها جمع بودند. یک دختر فرانسوی و چند پسر آلمانی و یک پسر تایوانی و دو پسر هندی و دو روس و یک پسر آمریکایی و یکی دونفر دیگر. یکی از پسرهای آلمانی در دور اول بازی  شک کرد من مافیا هستم و سعی کرد بقیه را متقاعد کند که من را بکشند. من که به خوبی متوجه خطری که از سوی او مرا تهدید می کرد شده بودم و او را همچون آفتی برای تنازع بقای مافیا می دیدم، در دور بعدی بلافاصله او را کشتم و البته خیلی عذاب وجدان داشتم از این قضیه. (تاریخ نشان داده من گاد فادر دلسوزی هستم!)

علاوه بر این مجموعه ی متنوع از ملیت ها، یک دختر ایرانی (شیرین) هم در گروه بود که البته فارسی بلد نبود و من هم روی اعصاب خودم و خودش نرفتم با فارسی حرف زدن، و گاهی آلمانی چتیدیم گاهی انگلیسی و او یکبار یک جمله فارسی گفت که من از شادی فریاد بر آوردم! او از من پرسید که مال کدام شهرم و من گفتم تهران و او از خوشحالی جیغ زد که چند بار تهران بوده! البته من به شخصه اگر چند بار پاریس یا جزایر قناری بودم حتما جیغ می زدم اما در مورد تهران مطمئن نیستم!

البته شیرین خیلی آدم بدی بود. در دور اول بازی من مافیا بودم و خیلی معرفت به خرج دادم و او را نکشتم. چون من ایرانی هستم و ما فردوسی داریم و تمدن 2 با سه تا صفر ساله و ما هم وطن را نمی کشیم. اما او شک کرد که من مافیا هستم و در نتیجه رای داد به کشتن من و در نتیجه من و گروه آدم بد ها نتوانستیم ببریم. من به او گفتم تو ایرانی هستی! من هم ایرانی هستم! در نتیجه ما هردو ایرانی هستیم! می فهمی؟! تو نباید با این پسره انوپ (Anup) که یک هندی است هم دست شوی و رای بدهی که من را بکشید! اگر من مافیا بودم حتما تو را می کشتم! اما این که تو زنده ای نشان می دهد من مافیا نیستم! شاید انوپ مافیا است شاید هم اصلا خودت مافیا باشی اما شما نباید من را بکشید! اما او متوجه منطق نهفته در سخنان من نبود! و من را کشتند و من باختم و آن ها بردند!

من که نتوانسته بودم حس انسان دوستی و هم وطن پرستی شیرین را در درونش زنده کنم، هر گاه که در دفعات بعدی جانم به خطر می افتاد، بقیه را تهدید می کردم که آن ها را با بمب اتمی ای که داخل کیفم دارم منفجر می کنم. با گفتن این سخنان، شیرین هم به یاد بمبی که در کیفنش داشت افتاد. بله… او هم در آخرین سفرش به ایران تعدادی کیک (زرد) با خودش آورده بود و در زیرزمین خانه شان بمب ساخته بود. این روش اثر مثبتی روی سایر بازیکنان (اعم از مافیا و غیر مافیا) داشت و همواره آن ها را از کشتن ما منصرف می کرد.

آخرین دور بازی چنان خنگ شده بودم که کارتم را که کارت مافیا بود به شیرین نشان دادم و قه قه خندیدم و آن ها هم من را انداختند بیرون چون خلاف قوانین است که کارتت را نشان دهی!

به هر حال در همان حالی که احساس پرواز داشتم! و مدام سوتی می دادم به بازی ادامه دادم جای شما خالی ان شالله خدا هم قبول کند!

البته من به حماقت هایم افتخار نمی کنم و فقط به آن ها می خندم!

ادامه ی داستان از فردایش (شنبه) شروع می شود. در این قسمت، قهرمان داستان (یعنی من!) در دانشگاه مثل سگ دارد کار می کند تا ریزالت بگیرد. از آنجایی که این سگ وسواس  بسیار زیادی دارد هر بار ریزالت گرفتنش یک قرن طول می کشد چون هر بار ریزالت متفاوتی می گیرد و هر بار باید یک خاکی توی سرش کند که بفهمد چرا ریزالت این بار با با دفعه ی قبل فرق دارد.

سگ داستان ما تا 10 شب کار کرد و بعد هم تعدادی (چه تعداد؟) از بچه ها (کدام بچه ها؟) آمدند (کجا آمدند؟)، و همه با هم بیرون رفتند (کجا رفتند؟) و یک چیزی خوردند (چی خوردند؟) و بعد هم او (چه کسی؟ سگ قهرمان!) برگشت (کجا برگشت؟ دانشگاه!). این طرز توضیح دادنم مثل اخبارهای خودمان است که می گوید یک عده ای یک کاری کرده بودند که یک عده ی دیگری با آن ها برخورد کردند و حالا معلوم نیست این «عده» ها چه کسانی هستند و چه کرده اند. ارجاع به برنامه ی پارازیت قسمت فلان.

در تصویر بعدی مجددا قهرمان را می بینیم و از زیر نویس روی تصویر متوجه می شویم که روزی نو آمده و یکشنبه است. قهرمان ما در حالی که شب قبل در دانشگاه خوابیده همچنان مثل سگ دارد ریزالت می گیرد. او به مشکلی بر می خورد و به روبرت ایمیل می زند و بی صبرانه منتظر جواب می ماند . روبرت هم او را به توبیاس ارجاع می دهد و در نهایت هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود. او در این لحظه دلش برای خانه که نه و برای مادرش هم که نه که برای حمام خانه شان تنگ می شود و بار سفر می بندد و در یک حرکت اساسی و بعد از دوش گرفتن در خانه، جمعی از گلدان های خانه (همش یه گلدون بود من خودم شاهدم، داره قضیه رو بزرگ می کنه!) را بر می دارد و مجددا راهی دانشگاه می شود. او گلدان ها را برداشت تا بدهد به روبرت تا روبرت به آن ها آب بدهد تا آن ها در این دو هفته تلف نشوند. بله. او چنین انسان بزرگی است. بله.

زمان می گذرد وچون در کره ی زمین هستیم شب فرا می رسد (اگر در خورشید بودیم همیشه روز فرا می رسید). قهرمان داستان را می بینیم که نیمه شب در حالی که کت پوشیده، دراز به دراز روی میز اتاقش خوابیده و سردش است چون زمستان است و به دلایل ماورای فضایی، شب ها اتاق دانشگاه سردتر است ..

در این لحظه تصویر تیره می شود و در پلان بعدی (دوشنبه)، او (من!) را می بینیم که برروی میز بیدار می شود، کفشش را می پوشد، دندان هایش را می شورد، دستشویی می رود ( باشه بقیه جزئیات رو نمی گم!) و ؟ و؟ وچی؟ بله مثل سگ به شغل شریف ریزالت گرفتن ادامه می دهد!

ساعت 5 بعد از ظهر سروکله ی روبرت پیدا می شود که البته فقط سرو کله نبود و روبرت با کل هیکلش به اتاق او می آید و از او می پرسد آیا مشکلی که دیروز داشت و به خاطرش ایمیل زده بود حل شده؟ و قهرمان داستان جوابهای نامفهمومی مثل:» آره حل شد، آره حل نشد، اصلا مهم نیست دیگه، نه انجامش ندادم» را تحویل او می دهد.

و خدا رو شکر در این لحظه ی حیاتی ریزالت ها تمام شده و دیکاس می کنند! و دیکاس تمام می شود و او (من (سگه!)) ریزالت ها را برای هارون و روبرت ایمیل می کند ودستی به سر و روی اتاقش می کشد و می دود که کجا برود؟ نه جان من کجا برود؟

خانه؟

یعنی بعد از دیدن این همه اپیزود از داستان زندگی من، فکر کردید من خانه می روم وقتی فردایش 4 صبح باید بروم ایستگاه قطار که بعد بروم برلین؟

بله!

درست فکر کردید. من خانه رفتم. ولی نه ساعت 6 بعد از ظهر.

بلکه: ساعت 11 و خرده ای شب!

چرا؟ چون کرم درونم خیلی وقت پیش یک بلیط برای خودم و خودش (مامانم) و اون یکی خودش (دوست دختر چینی ام) گرفته بود برای یک نمایش باله.

با سرعت هر چه تمام تر خودم را به دوست دختر چینی ام ایفان رساندم و بعد خودمان را به مامانم رساندیم و بعد همه با هم خودمان را به سالن نمایش رساندیم!

در آنجا جمع کثیری از دوستان دیگر هم بودند چون برنامه ای بود که نه از طرف من که از طرف دانشگاه طراحی شده بود و کرم درون من به این دعوت تنها لبیک گفته بود و لاغیر!

بعد از باله (ساعت 11 و نیم شب) قرار بود برویم یک چیزی همه دور هم بنوشیم که مامانم سعی کرد صدای کرم درون من را خفه کند و من را با کمترین تلفات ممکن به سمت خانه ببرد.

در خانه، بعد از یک ساعت پاسور بازی کردن حدود ساعت 1 نیمه شب خوابیدیم تا 4 صبح که نه ، بلکه 3 صبح بیدار شویم و باور کنید این بدترین شکنجه برای آدمی که سه شب تمام نخوابیده و مافیا بازی کرده و گپ زده و روزی 12-13 ساعت کار کرده نیست. بدترین شکنجه برای آدمی که سه شب نخوابیده و … این است که یک شب چهارم هم نخوابد و بعد هم وقتی ساعت 3 صبح می رود دوچرخه اش را بگذارد توی زیرزمین و بعد بدود که برسد به مادرش (که چند دقیقه زودتر رفته و در ایستگاه قطار منتظر او است)، تازه یادش می افتد که موبایلش داخل کیفش نیست و بعد می دود دوباره به خانه شان و موبایلش آنجا هم نیست و بعد فکر می کند حتما موبایل توی جایی در کیفش است و او ندیده و بعد می دود به سمت مترو! البته همه ی شما آگاه هستید که من هرگز نمی دانم موبایلم کجاست و قصه هیجان انگیز موبایل من در مسکو را به یاد دارید که در آن موبایل من وسط ارائه ی کنستانته زنگید و من با کیف از داخل سالن گریختم! چون فرصت برای یافتن موبایل نبود!

آنچه تا کنون دیدید خلاصه ای سیزن صفربود که کاملش هرگز اکران عمومی نشد چون صحنه های دلخراشی همچون دختر کبریت فروش یخ زده در دانشگاه و دختر پرنده و دختر عصبانی و .. داشت و چون خانواده اینجا زندگی می کنه ما نمی تونیم اینا رو پخش کنیم.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای سفرنامه ی برلین: قسمت 0

  1. ivy :گفت

    واییی من مُردم از خنده!!!
    زود باش بیا باقی شو بنویس!
    منم از اون مدل کرم های تو دارم!! در همون حد ها.

  2. بازتاب: سفرنامه ی Schwarz Wald – روز اول | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s