به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار … که از جهان ره و رسم سفر براندازم

شب یلدای امسال من در یک رستوران ایرانی، با نادین، به سر آمد..
فال حافظمان هم کم از حال و روزمان نداشت:

نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم
بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

Advertisements
این نوشته در ایران ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار … که از جهان ره و رسم سفر براندازم

  1. پیچک :گفت

    خوشحال باش دوست خوب. تو که دور نیستی اصلا. خیلی هم نزدیکی. تازه هر موقع هم که اگه واقعا بخوای میتونی یک سر بیای ایران. نمی تونی؟
    حافظ هم سر شوخی باهات داشته. باور کن.

  2. من اصلا فال هم نگرفتم
    چرا آیا؟؟؟
    امیدوارم خوش گذشته باشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s