من و پلیس ها و خانوم راننده

امروز تصادف کردم!

حوالی 7 بعدازظهر بود که از سفر دوروزه مان به کوه برگشتیم و به مونیخ رسیدیم… از آنجا که من انرژی زاید الوصفی دارم و کلا هیچ وقت خسته نیستم تصمیم گرفتم از ایستگاه قطار مستقیم به خانه ی آروید، دوست آلمانی ام، بروم. چند روز قبل دعوت کرده که همه ی بچه ها یکشنبه شب در خانه ی او جمع شوند: هم همدیگر را ببینیم و هم مافیا بازی کنیم!

منطقم یا همان آدم بزرگ درونم یا همان صدای مامانم که در درونم است می گفت نروم و مثل بچه ی آدم بروم خانه.. اما آن بخش شیطنت آمیز وجودم که از تجربه هیچ موقعیتی سیر نمی شود و در ازل سوگند خورده که هر مهمانی و هر سینما و هر کوه و هر گشت و گذاری بود من باید در آن شرکت کنم گفت برو و زود برگرد! و ته تهش خودش می دانست که  اگر بروم معلوم نیست کی رضایت بدهم که برگردم خانه!

به آروید زنگ زدم که می آیم و تا نیم ساعت دیگر منتظرم باشد… با دوچرخه به خیابان اصلی پیچیدم… در این خیابان ریل قطار در کف خیابان کشیده شده و تا به حال دو بار پیش آمده که چرخ دوچرخه رفته لای ریل و نزدیک بوده که چپه شوم. تمام تمرکزم را جمع کردم که وقتی از روی ریل می رانم چرخ دوچرخه را کج کنم که چرخ لای ریل نرود و بعد از بین دو ریل براننم. اما آنقدر تمرکز کرده بودم که خیلی نتوانستم بفهمم در همان لحظه یک ماشین در روبرویم در حال پارک کردن است و یا بیشتر باید به وسط خیابان بروم و یا اینکه صبر کنم که او پارک کند. در یک لحظه به نیمه ی جلوی ماشین برخورد کردم و از روی دوچرخه به جلو پرتاب شدم و وسط خیابان پهن شدم… در لحظه ی پرت شدن تنها به یک چیز فکر می کردم: چه بلایی سر دوچرخه آمد! آیا چرخش تا به تا* شده و حالا باید 20 یورو به تعمیرگاه بدهم تا چرخ را عوض کند! باور کنید در آن لحظاتی که وسط هوا بودم و به سمت زمین پرواز می کردم فقط و فقط داشتم فکر می کردم نکند دوچرخه طوری شده باشد…

وقتی از جایم بلند شدم 2 نفر به همراه راننده دورم بودند! سریع چشمم به دنبال دوچرخه چرخید! مردی آمد و دوچرخه را جمع کرد و من با نگاه داشتم بررسی می کردم که همه اجزای دوچرخه هنوز به هم چسبیده یا نه… در همین حال متوجه شدم قسمت جلوی لامپ دوچرخه ناپدید شده! شروع کردم به داد و بیداد که لامپ نابود شد و به 20 یورویی که دو هفته پیش داده بودم که این لامپ را بخرم فکر کردم! بعد متوجه شدم همه دارند می پرسند که حالم خوب است یا نه و آیا طوریم شده؟ و زنی که برای کمک آمده بود می گفت: لامپ مهم نیست آیا جراحتی دارم؟!!!

احتمالا بعد از شنیدن این سوالات تازه یادم آمد تصادف کرده ام و ممکن است مرده باشم یا ضربه مغزی شده باشم یا طوریم شده باشد.. البته به هیچ کدام از این ها فکر نکردم و فقط یک لحظه یادم آمد که بله تصادف کرده ام و چون هیچ دردی حس نمی کردم گفتم بله من حاام خوب است و بلافاصله متوجه باتری های لامپ دوچرخه شدم که از توی لامپ در آمده و روی زمین ریخته بودند… خب باتری اینجا گران است و شروع کردم به راننده (زن آلمانی مو بور) گفتن که باتری ها ریخته روی زمین! باید جمع کنیم!

دوچرخه را به پیاده رو بردیم و مردم 10 بار پرسیدند که من حالم خوب است؟

و من هیچ جایی ام درد نمی کرد و گفتم حالم خوب است!

بعد دیدم زیادی دارم ریلکس نشان می دهم شروع به داد و بیداد کردم که رانندهه دیوانه است و نگاه نکرده به پشت که من دارم می آیم و من لامپم هم روشن بوده و او مقصر است! (البته من خودم هم تمرکز نداشتم برروی ماشین او و تمام تمرکزم روی ریل بود و الان که فکر می کنم تقریبا حدس می زنم تقصیر از من بوده است…)

بعد زنگ زدیم به پلیس چون اگر پلیس نمی آمد بیمه خسارت نمی داد و البته خسارتی نخورده بودم من! لامپ نو چند خراش برداشته بود و نصفه ی دیگرش را هم از وسط خیابان جمع کردند و باتری ها را انداختم و جا انداختمش و روشن شد فقط همان چند خراش کوچک ماند! و خودم هم سالم بودم! بعد از یک ربع یک ماشین پلیس حاوی سه تا پلیس آمد که نمی دانم چه چیزی را یادداشت کنند! اگر قتل رخ داده بود البته نمی دانم چند تا پلیس می آمد!

یکی از پلییس ها یک دفترچه داشت که مشخصات من را در آن نوشت و وقتی خواست از روی آن مشخصاتم را به راننده بدهد سه ساعت داشت در دفترچه اش می گشت که ببیند کجای دفترچه مشخصات من را نوشته! دو پلیس دیگر و من و راننده واستاده بودیم تا او پیدا کند و در این میان بر همه مان خنده هم برفت که یعنی خیلی باحالی! البته من این حرکت او را به عنوان نماد واضحی از شلختگی می بینم و صد البته خیلی خوشم آمد از این حرکت!

پلیس رفت و خانوم راننده هم خیلی مودبانه خداحافظی کرد! و من زنگ زدم آروید که من تصادف کرده ام اما حالم صد در صد خوب است و او هم گفت بیا ما تا 11 شب دور هم جمعیم! و من از ووول ووول درون وجودم خواستم که این یک برنامه را کوتاه بیاید و به آروید گفتم نه دیگر حسش نیست و تمرکز دوچرخه راندن ندارم و می روم خانه!

و این بود داستان اولین تصادف من در خارج!

*twist

Advertisements
این نوشته در آلمان, تصادف ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای من و پلیس ها و خانوم راننده

  1. محمد رضا :گفت

    اولین تصادف در خارج!؟
    یعنی داخل هم کلی خاطره تصادف داری، اینقدر یعنی دست به فرمونت خوب بوده!؟
    بهرحال مبارک باشه که به خیر گذشت.

  2. پیچک :گفت

    من که کلی خندیدم به این طنزناک نوشتن ات:ِمواظب خودت باش گولدن جان.
    من جات بودم که دیگه بعد از تصادف صد در صد می رفتم مهمونی!

  3. فرزانه :گفت

    خدا رو شکر که به خیر گذشت

  4. شاید طنز شما بهترین وجهۀ نوشتنت باشه. شاید….
    کسی که بتونه به خودش بخنده، معمولا مخش درست کار می کنه

  5. بازتاب: چگونه تصادف کردم… این داستان: تا سه نشه بازی نشه… | Goldene Verstand

  6. بازتاب: چگونه تصادف کردم… این داستان: تا سه نشه بازی نشه… | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s