بوی وطن

گاهک نوشته بود:
اصلا چرا راه دور برويم؟ خود من چند وقت پيش به طور اتفاقي چشمم افتاد به يك پرايد در يكي از خيابان‌هاي ژنو. باور كنيد انگار برادرم را ديده باشم. اصلا بوي وطن مي‌داد برايم. اگر در حال حركت نبود و دستم بهش مي‌رسيد مي‌رفتم بغلش مي‌كردم و حال و احوالش را در غربت مي‌پرسيدم و اگر كم و كسري داشت٬ دستش را مي‌گرفتم. اما داشت مي‌رفت براي خودش و من از آن فاصله فقط توانستم عكسي بگيرم ازش و نگه دارم براي خودم.

………………………………………………………………………………….

من هم یکبار دچار چنین حالتی شدم! در باشگاه بدنسازی بودم و داشتم روی ترد میل می دویدم. بر دیوار سالن 10-12 تا تلویزیون نصب کرده اند که هرکدام یک کانال را نشان می دهند.

یکباره تصویر انبوهی از جمعیت را دیدم که پرچم های توی دستشان را تکان می دادند. پرچم، پرچم ایران بود و تصویر بلافاصله عوض شد و احمدی نژاد را در حال سخنرانی برای مردم نشان داد! احساس غیرقابل وصفی بود! برای یک لحظه زمان و مکان را گم کردم و حس کردم ایرانم و دارم بیست و سی می بینم. البته خدا شاهد است که مثل گاهک جو گیر نشدم که بروم تلویزیون را بقل کنم و ببوسم و بگویم بوی وطن می دهد!

مشابه این خاطره زمانی بود که رفتیم یک مغازه ی ایرانی بلیط کنسرت امید را بخریم آنجا پفک چی توز دیدیم! یعنی چنان دامنمان از دست برفت که با آب قند جمعمان کردند!

Advertisements
این نوشته در درباره آدم های دیگر ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s