خانوم شکرابی و باقی ماجرا

مامان من در اداره یک همکاری داشت به نام خانوم شکرابی.  وقتی بچه بودم می نشستم روی پای خانوم شکرابی، پاهای خودم را  هم می گذاشتم روی میز اداره، نقاشی می کشیدم!

گذشت و من بزرگتر شدم. آنقدر بزرگ که رفتم دبستان! مدرسه ی ما نزدیک اداره ی مامانم بود و در نتیجه هر روز از مدرسه برمی گشتم اداره! البته پولی بابت این کار به من نمی دادند و من راه رضای خدا می رفتم سر کار!

مادرم تعریف می کند که یکبار از مدرسه برگشتم و همین جور شروع کردم برای خودم چرخیدن.. کم کم صدای مامانم در آمد که چرا مشق هایت را نمی نویسی! و من باز وول خوردم! کاشف به عمل آمده که کل دفتر هایم را در مدرسه جا گذاشته ام و با کیف خالی برگشته ام اداره!

خب در این شرایط مامان من از طرفی کلی منفجر بود از خنده و از طرف دیگر باید نقش مادر عصبانی را بازی می کرد. در نتیجه من را وادار کرد که به مدرسه برگردم و دفتر کتابم را بیاورم. از طرفی مدرسه ی من در محله ی بسیار امن و با کلاس ناصر خسرو در کنار مغازه ی مواد فروش ها و دارو فروش ها بود! در نتیجه مامانم یواشکی پشت سرم راه افتاده بود که یک بلایی در راه سرم نیاید و من سالم بروم و محتویات کیف مدرسه ام را برگردانم..

یک روز دیگر را هم خودم به وضوح یادم هست (این خاطره متواتره!!) که نمی دانم چندم ابتدایی بودم و کلا کیفم را در خانه جا گذاشتم و خب خیلی حس بدی بود که سر صف واستاده بودیم و من هیچی در دستم نبود! آن روز خیلی سرخورده شدم، ولی چون نمی دانستم سرخورده دقیقا چیست طوریم نشد و مریضیم ادامه پیدا کرد تا همین امروز که با این هیکل و قد و قواره در خدمتتون هستم ..

بله.. همین امروز.. خب من می دونستم سبد پشت دوچرخه ام یک بندش پاره شده و اگر چیزی داخلش بگذ اری هر آن ممکن است سبد چپه شود و کل محتویات داخلش بریزد پایین.. با این حال به خدا توکل کردم! و کوله پشتی ام که نصف هیکلم است (نصف هیکل من خیلیه!) را گذاشتم در سبد و با توکل مجدد به خدا به راه افتادم. نزدیکی های دانشگاه، وسط چهارراه داشتم علامت می دادم که قصد دارم بپیچم که فکر کردم یک نگاهی هم به پشتم بیندازم و ببینم کوله پشتی داخل سبد هست! بله! چه انتظاری دارید؟ آدم به خدا یه دقیقه توکل می کنه دو دقیقه توکل می کنه ولی وقتی نیم ساعت سوار دوچرخه ای دیگه توکل خیلی جواب نمی ده! باید از مغزت کمک بگیری و از یک جای گشادت!

بله. کوله پشتی وسط راه پیاده شده بود! به من هم نگفته بود. من هم خیلی نگران شدم چون توش کتاب آلمانیم بود که خیلی گرون بود و باتری ها و لامپ دوچرخه و موبایل و کارت اعتباری و کلی پول (نمی گم چقد که ریا نشه، فقط بگم خیلی بود!!!) و همین جور که سر دوچرخه رو به سمت خونه برگردونم داشتم حساب می کردم چند یورو رفت به امید خدا نابود شد!

توی راه از یه طرف باید از دست پلیس فرار می کردم چون در سمت خلاف خیابون داشتم می روندم تا مسیری رو که اومده بودم وارسی کنم و از طرف دیگه هم باید مدام به دوچرخه سوار هایی که از روبرو می اومدن می گفتم :

haben Sie eine Tache gesehen?

«شما یک کیف دیده اید؟»

زبان آلمانی زبان ظریفی است! و Tasche در این زبان یعنی کیف، چیزی در مایه های کیف زنانه! اما کیف من چیزی در مایه های کیف زنانه نبود و دقیقا در مایه های یک کوله پشتی بزرگ بود! در نتیجه وقتی می گفتم Tasche ابعاد کیف مذبور را هم با دست به دوچرخه سوار نشان می دادم! و همه می گفتند نه!

جاتون خالی تا خونه رفتم و دهنم سرویس شد! ولی کیف نبود! و من خیلی دعا یادم نمی آمد که نذر کنم و از طرف دیگه یادم بود که نذر های قبلی هم دو در شده اند و اگر دوباره نذر و نیاز کنم احتمالا به واسطه ی چوب خدا و به دلیل بدقولی های قبلی شرایط از این هم بدتر می شود: مثلا خودم هم گم می شوم! یا خودم را گم می کنم!

یعنی این بدترین چیزی است که ممکن است بشود!

بله… دوباره مسیر دانشگاه را پیش گرفتم و فکر کردم شاید کیفم جایی گوشه ی پیاده رو منتظرم هست تا برش دارم و بالاخره در یک لحظه ی بسیار رویایی ناگهان به راست نگاه کردم و دیدم یک بنده خدایی دست کیفم را گرفته و گذاشته یک گوشه! در این صحنه من بدو کیف بدو دویدم و در آغوشش گرفتم و جاتون خالی بعد از 15 کیلومتر دوچرخه سواری بالاخره به دانشگاه رسیدم!

البته این به هیچ عنوان به این معنا نیست که من آدم شده ام یا مرضم خوب شده! من همچنان به خدا توکل می کنم… ان شالله این دفعه زمانش رو بیشتر کنه برسونه به نیم ساعت!

Advertisements
این نوشته در از آنچه نمی دانیم, دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای خانوم شکرابی و باقی ماجرا

  1. فاطمه :گفت

    قضایا با همه‌ی پیچیدگی‌هاش برای مردم معمولی همیشه ساده است و همچنین بالعکس قضایا با همه‌ی سادگی‌هاش برای مردم معمولی همیشه پیچیده است.
    چه می‌شود کرد که رسم روزگار همیشه بر این قرار گرفته که چشم‌های حادثه بر مردم معمولی جور دیگری باز می‌شود؛ سینما که رفته‌اید حتمن؛ دیده‌اید گاهی یا صندلی بد است یا آدم جلوی قد بلند یا آدم پشت سری حرف می‌زند، یا نور در ورودی توی چشم شماست یا صدای چیپس شأن فیلم را از بین می‌برد؟
    برای مردم معمولی همیشه همین‌جوری است…
    چه می‌دانم والله!

  2. سعیده :گفت

    باز هم خداروشکر کنید که طرف با وجدان بوده …
    اگر ایران بود احتمال اینکه کیف کلا نابود بشه کم نبود … 😉

  3. سپیده :گفت

    :))))))))))) شما کلا آخر شانس بوده اید!

  4. پیچک :گفت

    یعنی من مثه چی خندیدم ها! کودک درونت خیلی کودکه. آفرین!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s