یک لحظاتی تو زندگی آدم وجود داره! مثل همین الان. که ساعت 3:20 نیمه شب شایدم دم صبحه و من هنوز دانشگاهم. بعد تو همون «یک لحظاتی» آدم به خودش میاد و فک می کنه چرا هنوز دانشگاهه. بعد فک می کنه چرا هیشکی به جز من دانشگاه نیست. بعد یادش می ره به کارش ادامه می ده.

بعد یادش میاد یه زمانی که چنان دچار آلزایمر شده بود که یادش رفته بود کی هست و چی هست و شب که می شد می رفت روی مبل تو آشپزخونه ی دانشگاه می خوابید! بعد مدام به هوش و بیدار بود که نکنه صبح بشه و خواب بمونه و ملت بیان اونو تو این وضعیت پیدا کنن بعد بگن این ایرانی ها خل و چلن!

بعد همین. شد 3:22. هنوز دانشگاهم. ساعت 5 صبح هم باس دم پارک اریک رو ببینم! قبلش هم باس برم خونه پاسپورت بردارم!

زندگی سخت است! سخت!

Advertisements
این نوشته در قاب هایی از زندگی, آلمان, دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s