سفرنامه ی مسکو… قسمت چهارم

آنچه گذشت…

در قسمت های قبل دیدیم که من برای کنفرانسی کاملا علمی عازم روسیه هستم. در ابتدای  اپیزود 1 از سیزن 1 دیدیم که حسین برای انجام ماموریتی مهم، کشیدن اتو از برق، عازم خانه ی من شد. در فرودگاه کرم ضد بمب (ضد آفتاب سابق) من را داخل سطل انداختند و چون دیگر کرم نداشتم نتوانستم با پاشیدن کرم به صورت مهماندار هواپیما را گروگان بگیرم و آن را به سمت ایران روانه کنم. سایر مواد بمب زایی هم که همراهم بود برای عملکرد به کرم ضد آفتاب نیاز داشتند که در نتیجه انفجار هواپیما هم به همین دلیل کنسل شد. در نتیجه پروژه شکست خورد و من مجبور شدم تا خود مسکو در صندلی ام بنشینم. در این اپیزود تصاویری از ابر، کاپشن و هوای سرد دیدیم که لرزه بر تن هر آدم بدون کاپشنی می انداخت. در ادامه ی داستان، من از هویت و اصالت و تمدن 2000 شایدم بیشتر هزار ساله ی ایران دفاع کنم و اون رو به رخ جهانیان بکشم که به این منظور از شیش کباب استفاده کردم که معلوم شد بقیه ی تمدن ها هم خودشون رو به وسیله ی شیش کباب به بقیه ی جهانیان می شناسونن!

در پایان اپیزود، من، و حدود 120 نفر دیگه سوار قطار شدیم تا به سمت گلنجیک، در جنوب روسیه، شمال دریای سیاه، جایی نزدیک ترکیه، رهسپار شویم.

در اپیزود دوم اتفاق خاصی نیفتاد! دیدیم که قهرمان داستان در قطار با روش های بسیار پیشرفته ای در علم آشنا شد مانند پوکر، و مافیا و تبحر خاصی در امر خطیر دروغ گفتن پیدا کرد… در این اپیزود با شخصیت محبوب: راینا از پاریس آشنا شدین که نه تنها فرانسه بلده که موهاش رو هم تو پاریس کوتاه کرده!

در عکس زیر داخل قطار رو  می بینید. همون طور که مشخصه، کوپه ها در ندارند و در راهرو هم تختخواب های دو طبقه هست.

عکس زیر قطار رو نشون می ده که در بین راه توقف کرده. دکه ای که می بینید، برای فروش مواد خوراکیه.

در تصویر زیر هم دو تا از مسافران رو می بینید که از یکی از دستفروش ها، در حین توقف قطار در حال خرید میگو هستند:

 در اپیزود سوم، بعد از پیمودن 1500 کیلومتر که در بعضی روایات هم تا 1600 کیلومتر ذکر کرده اند، قهرمان داستان پیتکو پیتکو کنان در حالی از خودش صدای دو دو و چی چی در میاورد از قطار خودش رو به بیرون پرت کرد و به سرزمین موعود گام گذاشت… دیدیم که امام زورو و یارانشون به شکرانه ی این موفقیت سر بر خاک نهادند و به تعداد دفعات کافی سرشون رو به زمین کوفتند و نمی تونستن باور کنن که سطح زیرشون دیگه متحرک نیست بلکه ثابته! در این اپیزود قهرمان داستان و یارانشون با امکانات سیاحتی زیارتی «مکان جدید» آشنا شدند و با سونا، جکوزی و استخرهای سرپوشیده و ناسرپوشیده انس و الفت خاصی پیدا کردند. در پایان این اپیزود دیدیم که مجلس بزم و طربی برپا شد و یاران اون حضرت و خود حضرت پارتنر انتخاب کرده و به رقص و پایکوبی پرداختند.

دریای سیاه در شب:

استخر هتل

پایان سیزن اول

سیزن دوم- اپیزود اول

دوشنبه، 3 اکتبر

Now at last the conference part!

در این جا بود که کنفرانس شروع می شد.  ساعت 8 و نیم بود که بلند شدم… یادم رفت بگویم که اتاق دو تخته بود و دوست عزیز و دلبندم، راینا از پاریس، هم اتاقم بود… به هر حال من به سمت رستوان شتافتم تا صبحانه را از دست ندهم… تا جایی که خفه نشوم خوردم و بعد به سمت سالن کنفرانس گام نهادم.. سخنرانی اول از طرف آقایی بود که از اسمش می شد حدس زد فرانسویه. کارشون طراحی هواپیما بود. می گفت در حال طراحی هواپیماهایی هستند که بتونه فاصله ی ژاپن تا پاریس رو در عرض نیم ساعت طی کنه. برای اینکارهواپیما باید از جو زمین خارج شه و بعد از طی مسیر دوباره برگرده به سمت پایین. مشکل این بود که به خاطر زاویه ی 90 درجه ی هواپیما در حین خروج و ورود به جو زمین  فشار زیادی به مسافر تحمیل می شد.

The lovely ring tone of my mobile phone

سخنرانی بعدی در مورد یه چیزی بود که اصلا یادم نمیاد چی بود! به هر حال من کمر بند همت رو بستم و در لابی! در مکانی مفرح! به تمرین ارائه ام پرداختم… یکی دوتا از اسلاید ها رو کامل عوض کردم.. و خلاصه از نظر خودم perfect  شد. قرار شد powerpoint ها رو روی لپ تاپ یوهانس بریزیم و از روی لپ تاپ اون ارائه بدیم. گروه ما (گروه آلمان ها در واقع) از ساعت 2 و نیم ارائه داشت تا 4 و نیم. ارائه ها با لودویگ شروع شد. ارائه اش رو اینجور شروع کردکه در تمام عمرش 30 ساعت مداوم سوار یه وسیله ی متحرک نبوده و خنده ای بر حضار برفت… من کیفم رو گذاشتم ردیف اول و خودم در ردیف آخر نشستم تا روی ارائه ام فکر کنم… وسط ارائه ی کنستانته دیدیم صدای آهنگ بسیار ضایعی، که از قضا آهنگ موبایل من است، کل سالن را برداشت! کنستانته یکباره ساکت شد و به کیف من خیره شد! این یک آهنگ آلمانی خیلی تند بود که دو ماه پیش وقتی از مسکو بر گشتیم مونیخ، چون هیچ آهنگی روی موبایلم نبود من دچار بی آهنگی شدید شده بودم و وقتی از فرودگاه مونیخ به خانه می رفتم به زور رادیو را با موبایلم گرفتم و این آهنگ را record کردم. اما از آنجایی که این آهنگ زیادی باحال بود هربار که خواستم از حالت زنگ موبایل حذفش کنم در یک مکان عمومی بودم و به محض اینکه می رفتم روی منوی تغییر ring، هاهای این آهنگ پخش می شد و من ناکام می شدم! خلاصه از دو ماه پیش همچین آهنگی روی موبایل من مانده بود! شنیدن صدای دلنواز آهنگ همان و هجوم من به ردیف اول همان. (اگر می گفتن بمبه هم با این سرعت هجوم نمی بردم!) از آنجا که در آن شرایط پر استرس! گشتن داخل کوله به دنبال گوشی به طور صد در صد پروژه ای ناکام بود، کوله ام را دستم گرفتم و از سالن پا به فرار گذاشتم.. این حرکت فرار که به طور دقیق تر شامل دویدن در جلوی تمام حضار بود باعث شادی و فرح و خنده ی کلیه ی حضار شد و بسی شادی برفت! آمدم بیرون و دیدم مامانم است. با لبی خندان و رویی گشاده بعد از اینکه موبایل را به حالت offline بردم تا دیگر هیچ بنی بشری نتواند بهم زنگ بزند به سالن برگشتم.

The psychological roots of my behavior!

داستان فرار من با کیف به خاطر زنگ موبایل ریشه ی به شدت تاریخی داره. نزدیک ترین نمونه اش بر می گردد به کنفرانسی که یک ماه پیش در دانشگاهمان بود و من و نادین (دوست (دختر) آلمانی ام) به محض اینکه وارد سالن شدیم همان زنگ گلابی که وصفشان را خدمتتان گفتم شروع به نواختن کرد. بعدا از نادین شنیدم که می گفت به محض شنیدن صدای زنگ من وحشت کردم و چشمهایم چهار تا شد ! در این لحظات نه تنها از سالن به بیرون گریختم که در همان حین بالا دویدن از پله های سالن کنفرانس به دلیل وحشت زیاد در پله ها زمین خوردم و مجددا موجبات تفریح و شادی حضار را فراهم آوردم. بیرون رفتن همان و دیدن شماره ی داییم همان. از انگلیس لطف کرده بودند زنگ زده بودند. . ریشه ی تاریخی خیلی عمیق اصلی، مربوط می شه به دوران لیسانس که در اون دوران طلایی من با یه عده ابله هم کلاس بودم که اینا محض مسخره بازی به هم میس می نداختن وسط درس! بعد یه بار هم شانس من! به من میس می ندازن! منم به محض شنیدن صدای زنگ به همراه کیفم از کلاس فرار می کنم! الان که دارم اینا رو می نویسم به جان خودم از خنده مردم خودم.. خلاصه همون یه باری که من از کلاس فرار می کنم برای این شیادان کافی بود تا من رو بکنن مایه ی تفریح و  سر کلاس مدام بهم زنگ بزدن و از دیدن صحنه ی فرار من به همراه کیف نهایت کیفور شدن رو تجربه کنن! این حرکات شنیع تا جایی پیش رفت که من تهدید کردم که جدی برخورد می کنم و بالاخره متوقف شد! البته خودشون می گفتن موبایلم رو باید یه جایی از کیف بذارم که به محض اینکه زنگ زد بتونم سریع خاموشش کنم (انگار که آتیش گرفته باشه)، نه اینکه با موبایل و جاش (همون کوله پشتی) از کلاس فرار کنم. که البته چون من آدم خیلی خیلی منظمی هستم (منظم صفتی است مخالف شلخته) تو این 8 سال این رسالت عظیم رو نتونستم به انجام برسونم که موبایل رو همین جو نندازم تو کیف که سه ساعت دنبالش بگردم تا پیداش کنم.

The final revenge to be taken!

به هر حال من اعتقاد دارم بعد از این رسوایی عظیم که در حین ارائه ی کنستانته به وجود اومد او علاقه ی شدیدی داشت که سر من رو جر بده یا چیزی تو همین مایه ها که خب البته آلمانی ها همیشه راه هایی برای تلافی دارند، این رو تو این یک سال خوب یاد گرفته ام!

My Turn!

 دوستان  همین طور یکی یکی کارهاشون رو ارائه دادن و قرار بود من آخرین ارائه باشم و قبل از من طبق برنامه ی کنفرانس باید راینا ارائه می داد. اما وقتی ارائه ی یوهانس تمام شد به جای اسم راینا، اسم من را صدا کردند! من که می خواستم از ارائه ام فیلم برداری کنم و حتی موبایل را خاموش کرده بودم که نکند شارژش تمام شود با بیشترین سرعت ممکن موبایل را روشن کردم و روی قسمت فیلم آوردم و دادم دست Ina. در این حالت جمعیت را تصور کنید که داشت به من نگاه می کرد و من آن وسط داشتم دوربین را آماده می کردم!

I am a Persian cat, Mewww

در ابتدای ارائه ام گفتم گرچه با گروه آلمان ها آمده ام اما ایرانی هستم. مثل اون دختره که رفت روی scene تو کنسرت انریکه و داد زد من ایرانی ام من ایرانی ام! یه چی تو همون مایه ها! البته من تاپ تنم نبود! به جان خودم! حتی اگه تاپ تنم بود هم بندش پاره نشده بود! حالا به هر حال مهم نیست! من گفتم ایرانی ام که بگم آلمانی نیستم که یه وقت آلمانی ها پیش خودشون فک نکنن خیلی مهم هستن که آلمانی هستن و منم دلم می خواد خودم رو توشون جا بزنم که بقیه فک کنن اگه با اونام یعنی آلمانی ام! خیر! بنده تا ابد هم ایرانی ام! چه خوشم بیاد چه خوشم نیاد! ارائه ام خوب بود. بدون توپوق و مسلط. دو سه نفر سوال پرسیدند که از پسش بر آمدم.. بعد هم session  تمام شد و نوبت به coffee break رسید!

در طول coffee break، کاشف به عمل اومد که راینا شخصا تصمیم گرفته که ارائه نده و حیرت همه ی همسفران رو برانگیخت. چون به هر حال هدف از این سفر در ابتدا بخش کاری بود و بعد از اون تفریحی.

به هر حال بعد از مراسم پر منزلت و گوهر بار Coffee Break، من رخت بر برستم شاید هم رخت برکندم و به سونا و استخر رفتم.

The difficult situation in Russia

شب دوباره مراسم رقص بود… در روسیه دو حالت وجود دارد. حالت اول: زن های روس با صورتهای بسیار زیبا و بدن های بسیار باربی. حالت دوم مردهایی که در بهترین حالت اگر زشت نباشند، خوشگل هم نیستند. در نتیجه دست پسرها همیشه برای انتخاب پارتنر باز است و برای دخترها صحبت از انتخاب بین بد و بدتر است! پارتنر من هم از این حالت خارج نبود و من شرایط خاصی را نمی  گذراندم!!! تنها بین بد و بدتر، بدتر را انتخاب کردم! اسم رقصی که یاد می گیریم Hustle است. چیزی شبیه سالسا که اگر نمی دانید چیست خب منم وقتی ایران بودم نمی دونستم چیه پس مشکلی ندارید!

The beautiful sound of Azan

شب مراسم گیتار زنی و آواز خوانی در اتاق ساشا بود. آن هم نه هر زمانی که تازه 12 شب شروع کردند. نمی دانم واقعا روی چه حسابی پا شدم رفتم در حالی که می دانستم از خستگی جنازه ام. بچه ها همه جمع بودند. دو تا از پسرها گیتار می زدند و بقیه می خواندند. در اینجا فرصت یافتم تا با Yelena و Antion صحبت کنم. حرف از مسلمان ها شد (می بینید که این قصه سر دراز دارد). Yelena  می گفت که در مسکو مسلمان ها مسجد دارند. البته او با نام church از مسجد یاد می کرد احتمالا به این دلیل که لغت انگلیسی اش را نمی دانست… گفت که یکبار مسلمان ها یک مراسمی داشتند و جمعیت بسیار زیادی از مسلمان ها در کنار این church گرد آمده بودند طوری که جا نبود و خیلی ها در خیابان نشسته بودند. حدس زدم که احتمالا مراسمی مثل عید فطر بوده. گفت برای ما خیلی جالب بود که این همه مسلمان برای انجام عبادت در یک جا گرد آمده اند. اما این برنامه بارها تکرار شد و کم کم همه عصبانی شدند چون خیابان ها بند می آمد و آن منطقه به خاطر جمعیت زیاد، شلوغ می شد. همین طور برایم گفت که در نزدیکی خانه شان یک church  مسلمان ها (مسجد) بوده است که هر روز صبح آوازی پخش می شده از آن. او هیچ ایده ای نداشت که این آواز چه بوده است. برایش توضیح دادم که این آواز اذان است و نشان دهنده ی این است که مسلمان ها می توانند عبادت صبحگاهی شان را انجام دهند. گفت بعد از مدتی مردم شکایت کردند که این صدا باعث اذیت و سلب آرامش است و مسجد مجبور شد که دیگر اذان را پخش نکند. Yelena  می گفت که خانه ی همسرش از بچگی در آنجا بوده و همسرش و خود او نه تنها این صوت را دوست داشته اند که به طور خاص همسرش به شنیدن این صدا از بچگی عادت کرده بود و با آن انس گرفته بود و از اینکه مسجد از پخش این صوت منع شده بود ناراحت شده بودند.

این ها دیدگاه های جدیدی بود که می شنیدم. برایم مهم نیست که شما چه فکر می کنید و حتی خودم چه فکر می کنم. برایم مهم نیست که شما دلتان بخواهد من آن چیزی را به آنها بگویم که عقیده ی شماست، یا حتی عقیده ی خودم است. گاهی واقعا باید با مدارا صحبت کرد. این که من از خیلی چیزها برای آنها نمی گویم یا سعی می کنم دید آن ها را نسبت به مسلمان ها ملاطفت بار تر کنم و به آن ها بگویم همه ی مسلمان ها یک جور فکر نمی کنند فقط و فقط به این دلیل است که از این که نسبت به یک قوم نفرت شدید ایجاد شود می ترسم. دامن زدن من به ترس و نفرت آن ها به چیزی کمک نمی کند، اما آرام کردن آن ها حداقل باعث می شود که اگر آن ها بعدها مسلمانی را دیدنند تحت تاثیر حرف های من، از او حداقل نترسند و به او مانند یک انسان که احساس و عاطفه دارد نگاه کنند. مهم نیست که نظر خود من در مورد این مساله چیست، اما من تلاشم را می کنم که این ترس را کم کنم.

Believe or  not, I slept there…

بعد رفتم روی مبلی که کنار اتاق بود دراز کشیدم و در دم خوابیدم! با وجود آن همه سرو صدا و آواز، به طور کامل خوابم برد و ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم! دیدم ساشا یک پتو رویم انداخته و هنوز بچه ها مشغول خواندن هستند! روبرت و کنستانته قصد رفتن داشتند. به طور کاملا اتوماتیک از جایم بلند شدم، از همه خداحافظی کردم و به اتاقم رفتم!!!! این قضیه بعدتر کلی مایه ی تفریح و خنده شد به این دلیل که همه تعجب کرده بودند من در آن همه صدا چطور این طور عمیق به خواب رفتم و تازه در روی مبل گرفته ام خوابیده ام! لقب هیپی بهترین لقبی بود که به من داده شد! یعنی آدمی که اهل تجمل نیست و می تواند در شرایطی که برای بقیه ناخوشایند است زندگی اش را بکند و survive کند! البته برداشت من از هیپی این است!

این اپیزود با ترک اتاق ساشا در ساعت 5 صبح روز بعد و رفتن به اتاق خودم برای خواب، به پایان می رسد.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای سفرنامه ی مسکو… قسمت چهارم

  1. محمد رضا :گفت

    خیلی خوب سفرنامه می نویسی!

  2. بازتاب: چگونه ٬دوباره٬ به بیمارستان رفتم | Goldene Verstand

  3. خوب زود قضاوت کردم برای عکس خودمانیم ها کم بود …
    حالا چرا نگفتین موضوع کنفرانس شما چی بود ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s