گر من از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی تا بدانند که قربان تو کافرکیشم
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس حافظ راز خود و عارف وقت خویشم


Advertisements
این نوشته در اشعار دیگران ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای

  1. فرزانه :گفت

    پگاه قضیه این فال چیه؟خب مینوشتی به نیت چی بوده 🙂

  2. محمد رضا :گفت

    حافظ حافظه عاشقی و رندی یک سرزمین است …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s