حکایت آن باسن قلمبه که چسبیده به مغز من

نسوان مطلبی نوشته بود.. جریان آن باسن قلمبه که چسبیده به مغزش… یا هرجای دیگرش!

این باسن قلمبه تا به حال باعث به هم خوردن چند رابطه ی من شده است.. این که چسبیده به مغزم… و من نگذاشته ام که ول بکند برود پی زندگی اش… همین جور چسبیده ام به این که این باسن دستمالی شد و حالا که دستمالی شد باید انتقام گرفت و به هر آب و آتشی زده ام که انتقامم را بگیرم… نگذاشته ام از کافه بیایم بیرون و بروم دنبال زندگی ام.. رفته ام یقه ی طرف را گرفته ام صد بار زده ام توی صورتش که چرا دست زدی…

حکایت آن باسن قلمبه که می چسبد به مغز آدم شاید هم به چشم آدم و آنقدر قلمبه و بزرگ است که دیگر نمی گذارد آدم جایی را ببیند حکایت خیلی از ماست… خیلی از ما که برایمان سخت است قبول کنیم باید به زندگی عادی برگردیم و دست از داد و فریاد برداریم به خاطر دستمالی شدن باسنمان… حکایت خیلی از ما که نمی فهمیم شاید غرض دستمالی کردن نبوده، که دستش خورده بی هیچ غرضی… که فکر می کنیم خیلی زرنگیم، مچش را گرفتیم وقتی خواست دست درازی کند…

حیف که هیچ وقت یاد نمی گیریم.. حیف که هیچ وقت درس نمی گیریم…

Advertisements
این نوشته در اشتباهات رایج ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای حکایت آن باسن قلمبه که چسبیده به مغز من

  1. فرزانه :گفت

    فراموش میکنی.اگه نخوای هم مجبور میشی فراموش کنی…الان زمونه عوض شده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s