سفرنامه ی مسکو… قسمت سوم..

یکشنبه… 2 اکتبر…

داستان را تا آنجا گفتیم که پری دریایی مرد جوان را خورد و من در اندوه این مرگ به تختوابم در طبقه ی دوم کوپه رفتم و خوابیدم…

How I missed the morning toilet!

ساعت 6 صبح از خواب بیدار می شوم… می بینم ساشا بیدار است اما استپان تخت گرفته خوابیده… کنستانته و بقیه همه بیدارند… صف طویلی جلوی در دستشویی است! که من را از شستن سر و صورت و از همه مهمتر توالت رفتن منصرف می کند!

The Russian who speaks Russian!

تا اساس ها را جمع کنم و به جای شلوار قرمز گشاد خواب!!! شلوار لی ام را بپوشم و همزمان سعی کنم استپان را بیدار کنم، ساعت می شود 7… خانومی که مسئول واگن ما بود می آید و ملافه ها را می گیرد. روس بود و در قطار کار می کرد… روز گذشته گاه و بی گاه می آمد و چیزهایی می گفت که من هیچ نمی فهمیدم! چون به روسی می گفت! گاهی دوستان روس زحمت می کشیدند وندایی می دانند که چه اتفاقی می افتد… گاهی هم کسی ککش نمی گزید که ما روسی نمی فهمیم که معنیش این بود که حرف مهمی زده نشده! به هر حال زن نازنینی بود. می توانستیم از اون چایی یا آب جو و هله هوله بخریم و آب داغ هم مجانی بود. به هر حال من فقط از نعمت آب داغ بهره بردم برای به آب انداختن لیپتون هایی که از مسکو خریده بودم…

It is not Tehran to Mashhad train!!! it is Russia!

در مونیخ که بودم توهم این را داشتم که قطار در روسیه مثل ایران است و غذا روی پول بلیط است… مسکو که رسیدیم دوستان راهی شدند تا از سوپرمارکت نزدیک دانشگاه خرید شام ونهار فردا را کنند و کاشف به عمل آمد که از غذای روی بلیط خبری نیست…

Wolves waiting outside…

خلاصه بعد از در نوردیدن 1500 کلیومتر از روسیه، قطار باخره ایستاد و ساعت 7 و نیم صبح بعد از 31 ساعت قطار سواری، دو دو چی کنان از قطار پیاده شدیم… بدنمان فرم صندلی های قطار را گرفته بود و در محیط جدید احساس غربت می کردیم! قطار خانه ی ما بود و اکنون از خانه ی خود جدا شده و پا به دنیای بیرون گذاشته بودیم، هچون کودکی که از رحم مادر جدا می شود و پا به دنیای واقعی می گذارد که در آن گرگ ها منتظر خوردن او هستند!!! (حالا نه در اون حد هم دیگه!)

هوا هنوز گرگ و میش بود… (دیدید گفتم گرگ ها منتظر بودند!)

The madness with camera…

وقتی با چمدان ها به سمت اتوبوس می رفتیم خانوم عکاس در حال گرفتن عکس از بچه ها بود.. یک جور هایی مثل مستند سازی که من خیلی معتادش هستم.. اینکه هر لحظه چه اتفاقی افتاد و چگونه چه کاری را کردیم و … اعتیاد به مستند سازی تصویری وقتی دوربین دستت باشد و کمی ذوق تصویری نیز داشته باشی می تواند خطرناک باشد چون جدا شدن دوربین از تو به معنای مرگ توست!!!!

سوار اتوبوس شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم… خستگی ناشی از کم خوابی، کشته شدن های مداوم در جنگ های مافیا، و احساس کثیف بودن به خاطر دو روز حمام نرفتن و نیاز به دستشویی و مسواک و همه این ها باعث شد میلی برای تماشای مناظر و لذت بردن نداشته باشم..

Finally we are there!

ساعت از 8 گذشته بود، شاید 8 و نیم، که بالاخره به هتل رسیدیم… اولین نفری بودم که خود را به Reception رساند! مسئول Reception بسیار عالی انگلیسی صحبت می کرد که این در نوع خود در روسیه بی نظیر است.. چون اکثر روس ها انگلیسی بسیار بدی دارند حتی جمعیت دانشگاهی آن!

کارت اتاق من را داد و و توضیح داد که از استخر می توانیم استفاده کنیم و همین طور اینترنت در لابی موجود است… از در Reception بیرون رفتم و از نگهبانی که ایستاده بود پرسیدم برای اتاقم باید به کجا بروم. اتاقم در یکی از 21 ساختمان ویلایی کنار ساختمان اصلی هتل بود. نگهبان وسایل من را داخل ماشین کوچکی گذاشت و من سوار شدم.. خیلی هیجان انگیز بود چون ماشین اش مثل ماشین های کوچک بدون سقف توی فیلم ها بود که همیشه پولدار ها موقع گردش در زمین بازی سوارش بودند… در همین حین از روبری یکی از استخرها عبور کردیم که چند تا سرسره ی جورواجور کنارش بود.. کلی سرور برفت با دیدن این سرسره ها. بعد هم رسیدیم به ساختمان ما.. داخل هر ویلا 8 اتاق مستقل بود. راننده، چمدان هایم را جلوی اتاقم گذاشت… کارت را جلوی دستگیره گرفتم و در باز شد!!! داخل اتاق دو تخت بود و دکوراسیون واقعا زیبا بود… بخشی از دیوار به جای آجر آینه بود. یک دیوار هم کاملا از شیشه بود و به ایوان اتاق باز می شد که در آن میز و صندلی بود. سریع لباس ها را کندم و به حمام هجوم بردم… خوابیدن در وان و لذت از آب گرم خستگی ها را شست….

How rich people spend their time in 5 stars hotels…

بعد روانه ی استخر شدم و دیدم دو استخر بزرگ در بیرون ساختمان هتل و یک استخر در داخل ساختمان و چندین و چندین سونا در قسمت دیگری از ساختمان قرار دارد…درست مثل عکس های توی تبلیغ هتل ها که همیشه با چشم ناباوری به آن ها می نگریستم زیبا بود.. کمی در استخر داخلی شنا کردم و بعد به سونا رفتم. سونا مایه ی حیرت من شد! یکی از سوناها سونای گیاهی بود که چیزی مثل آب روی کپه ای از گیاهان می ریخت و بوی دلپذیری را ایجاد می کرد. دیگری سونای نمک بود که احتمالا در هوای آن نمک بود. سونای دیگر سونای خشک ودیگری تر بود که در ایران هم دیده بودم.. یک اتاق دوش هم داشتند که خیلی جالب بود! سه دکمه داخل آن بود! یک دکمه برای دوش بالای سر بود، یک دکمه برای 4 جفت دوش کوچک در کناره های اتاق بود، یعنی 4 دوش در سمت چپ و 4 دوش سمت راست، و یک دکمه برای دوش آب سرد که قطرهای بسیار بسیار ریز آب سرد از بالا روی سرت می ریخت.. جالب بود و در نوع خودش برای من جدید..

چند تا گودال مانند هم بود که کنارش می نشستی و پاهایت را داخلش می کردی و دکمه ی کنارت را می زدی.. آب تدریجا گودال را پی می کرد و بعد به واسطه ی گازی که از پایین گودال به آب فشار وارد می کرد آب شروع به قل قل می کرد!!!! مثل جکوزی!!!

به هر حال من همیشه برایم سوال بود که چه حسی دارد که آدم در یک هتل پنج ستاره باشد و در این استخرهای تخیلی شنا کند و تصمیم داشتم اگر روزی لاتاری برنده شدم و به پول هنگفتی دست یافتم تمام وقتم را در چنین جایی سپری کنم تا بمیرم! ولی خب حس خیلی خاصی نبود و بعد از چند روز عادی شد…

In Black Sea

بعد از ظهر بود که با کنستانته، روبرت و نادیا و چند نفر دیگر از بچه های روس به دریا رفتیم، آن هم نه هر دریایی که دریای سیاه! آب تفریبا سبز بود و موج ها از هر طرف می آمدند. من و نادیا و کنستانته دل به دریا زدیم و کلی در اعماق موج ها فرو رفتیم. نادیا که در دانشگاه مسکو درس می خواند دختر crazy ای است که یکی از داستان های معروف در موردش این است که در یک سفر تفریحی که همه دانشجویان و استادان هم بوده اند و همگی کنار دریا شنا می کرده اند نادیا غیبش می زند و کاشف به عمل می آید که به سمت یک جزیره شنا کنان رفته و این درحالی بوده که به خاطر وجود حیوانات وحشی در آن جزیره، شنا کردن به سمت آن یا رفتن به سمت آن ممنوع بوده است! علاوه بر ممنوع بودن شنا، آب هم بسیار بسیار سرد بوده… اما هیچ کدام از این ها نادیا را که شناگر قهاری است از شنا باز نمی دارد! بعد اینکه بچه ها متوجه گم شدن نادیا می شوند با قایق به جستجویش می روند و او را پیدا می کنند و برمی گردانند!

Don’t stop eating: Eat ‘till death

از ناهار و شام بسیار عالی نباید بگذریم که به صورت بار بود و تنوع بی نظیری از غذاها انتظارت را می کشید. شک ندارم که برای وزن کم کردن هرگز نباید به چنین هتل هایی سرک کشید چون عرض یک هفته می توان به این وسیله چندین چندین کیلو چاق شد!

Nothing is happening! Everything is just quiet and calm!

سر ناهار یکی از پسرهای روس پرسید: What is happening in Iran؟

خب جواب مشخصی برای این سوال وجود ندارد چون خیلی چیزها happening در ایران! اما خب او در مورد چیزهایی حرف زد که من خیلی نمی فهمیدم و دو ساعت به روسی برای دوست روسی اش توضیح داد که منظورش چیست و آخر به انگلیسی به من فهماندند که بحث سر امام زمان است و این که چند ماه پیش قرار بوده امام زمان بالاخره بیاید. خب به نظر می رسید که همه از این جریان با خبر بودند و رسانه کاملا این موضوع را پوشش داده بود! خب من برایش توضیح دادم که بله فیلم مستندی بود در این زمینه و ..

بعد این سوال مجددا توسط فرد دیگری از من شد که what is happening in Iran! که کلی مایه ی خنده شد که چرا مردم هی فکر می کنند چیز خاصی happening در ایران! به هر حال آنها بیشتر می خواستند بدانند این چیزهایی که در مورد مسلمان ها گفته می شود مثل اینکه بمب به خودشان می بندند آیا حقیقت دارد و من به آن ها اطمینان دادم مردم زندگی کاملا عادی در ایران دارند و صبح که از خواب پا می شوند بمب به خودشان نمی بندند تا خودشان و بقیه را منفجر کنند! (البته شاید شب ها ببندند که این مساله ی شخصی است!!!)

به هر حال به نظر می رسید اخبار کاملا به همه جا می رسد! حرف های جالبی می شنیدم که نشانه ی تاثیر رسانه بود و بس. آن ها می ترسیدند که با توجه به انقلاب های اخیر در کشور های مسلمان، مسلمان ها قدرت بگیرند و به اروپا حمله کنند یا چیزی در این مایه ها! من به آن ها باز هم اطمینان دادم که این اتفاق نمی افتد! چون من کارشناس مسائل دنیای اسلام هستم! و حتی یکبار هم رخداد چنین اتفاقی به ذهنم خطور نکرده است!

همه مدام از من می پرسند که آیا زن ها روبنده دارند در ایران؟ و من باز باید اطمینان بدهم که ندارند! و هی باید فکر کنم که چرا تمام مردم دنیا تنها چیزی که از کشور من می دانند همین است!!! و چرا من هی باید به مردم اطمینان بدهم که نرمال هستم!!!

متوجه شدم که آن ها خیلی از مسلمان ها می ترسند. این اولین باری بود که یک نفر به این روشنی از ترس هایش می گفت. البته من چون خودم 25 سال از عمرم را کنار مسلمان ها گذراندم می دانم که چه افکاری دارند و در نتیجه نمی ترسم. اما آن ها مسلمان ها را از نزدیک ندیده بودند و تصور شان از مسلمان ها مثل تصوری که من از آدم خوار ها دارم بود!!!  آن ها حتی بخش هایی از قرآن را برای من نقل می کردند که در آن آمده هر کس مخالف شماست را بکشید که چون حقیقت داشت نمی توانستم منکر شوم… این آن ها را می ترساند…

به نظر من رسانه تمام این ترس ها را ایجاد می کند تا اگر روزی به یک کشور مسلمان حمله شد هیچ کس هیچ احساس دل رحمی و ناراحتی نسبت به آن ها نکند چون همه به اندازه ی کافی فکر می کنند مسلمان ها خطرناکند! این چیزی است که من از آن می ترسم. چون همه ی مسلمان ها بمب نمی بندند و همه ی مسلمان ها مثل هم فکر نمی کنند و همه ی مسلمان ها واقعا مسلمان نیستند خیلی از آنها فقط اسما مسلمانند.. اما…

به هر حال در پایان مباحث به این نتیجه رسیدیم که اگر دو کشور باشند که مثل همند روسیه و ایران هستند و البته من مطمئنم خیلی کشور ها مثل ما هستند فقط ما نمی شناسیمشان.

My boring boring boring partner…

بعد از شام، قسمت هیجان انگیز شروع شد که کلاس رقص بود! گرچه کنفرانس است اما یکی از پسرها و دخترها بعد از شام به بقیه رقص یاد می دن. در فضای باز دور هم جمع شدیم و بعد از کمی نرمش و آموختن حرکات اولیه، پارتنر انتخاب کردیم تا با او برقصیم.. فرایند انتخاب پارتنر برای رقص تا به حال در زندگی من وجود نداشته و فکر می کنم مانند فرایند انتخاب دوست پسر است که به نظر می آید استعداد زیادی در آن ندارم!

 تنها دفعه ای که به کلاس رقص رفتم در مونیخ و به دعوت همکارم لودیگ بود که معلم رقص بود در آنجا. وقتی نوبت به این رسید که هرکس پارتنر انتخاب کند من تنها ایستاده بودم آن وسط  و نمی دانستم چه کار کنم، چون همه با دوست دختر/ پسرهاشون آمده بودند و یکی را داشتند! آخر مجبور شدم با خود لودویگ برقصم!!! البته قسمت هیجان انگیزی در هر کلاس رقص وجود دارد که در آن پارتنر ها عوض می شوند و در این هیری ویری عوض شدن پارتنر ها چند باری این شانس را پیدا کردم که با فردی به جز لودویگ برقصم!

امشب در کلاس رقص تا نوبت به انتخاب پارتنر رسید من همین جور ایستادم چون نمی دانستم باید چه کار کنم. آموزه های قبلی یاد داده بود که شان من بالاست و نتیجه این می شد که من نباید به یه پسر بگم بیا با هم برقصیم! اینجا بود که تناقض پیش می آمد بین فرهنگ قبلی و فرهنگ جدید. همه سریع یکی رو پیدا کردن و من هم بالاخره یک نفر رو انتخاب کردم، اما اون آدم هیچ کدوم از پسرهایی نبود که من دلم می خواست احتمالا باهاشون برقصم. به هر حال اکنون که اینها را می نویسم تجربه نشان داده است که سه شب پیاپی مجبور شدم با آدمی برقصم که هیچ لذتی از رقصیدن با او نداشتم! از طرفی هم به اندازه ی کافی احساس رو دربایستی می کردم که به او بگویم امشب با تو نمی رقصم و با کس دیگری می رقصم! یعنی می ترسم احساساتش خدشه دار شود یا چیزی در این مایه ها! به هر حال امشب عزمم را جزم کرده ام که یک نفر دیگر را انتخاب کنم!

Alcohol has never made sense to me…

بعد از رقص به اندازه ی کافی خسته بودم که نخواهم به همراه بقیه ولگردی کنم… روبرت و بقیه رفتند که الکل بخرند و بعد دور هم جمع شوند بخورند که از نظر من  does not make sense که یعنی خب حالا آدم الکل نخورد که نمی میرد… حالا اینکه چرا باید راه بیفتند و تاکسی بگیرند بروند به شهر که الکل بخرند و برگردند هتل، does not make sense و همین!

به هر حال هرگز هیچ اشتیاقی به این یک قلم کالا نداشته ام نه به خاطر بعد مذهبی که به این دلیل که تصمیم شخصی ام است که کی تصمیم بگیرم بنوشم و کی تصمیم بگیرم ننوشم و اغلب تصمیم ام این است که ننوشم چون لذتی ندارد.

به هر حال این اشتیاق عظیم برای الکل در بین تمام این جمعیت هایی که در اینجا می بینم چه ایرانی چه اروپایی چه روس چه هر کجایی همواره برایم غیرقابل درک بوده و هست. کلا خیلی مساله ی فجیعی است برایشان که ما در ایران الکل نمی خوریم و مدام می پرسند کسی الکل می خرد؟ الکل کجا می فروشند؟ و الی آخر! که جواب من اغلب این است که وقتی در ایران بودم الکل هیچ مساله ی مهمی برایم نبود که حالا به فکر بیفتم کجا می شود خرید اش و چه کسی می نوشد!

Let’s go back to work!

حدود 11 – 12 شب بود که power point ام را باز کردم تا برای ارائه ی فردا کمی تمرین کنم! نا سلامتی هدف اصلی این کنفرانس ارائه بود! کمی تمرین کردم و بعد به فکر نوشتن سفرنامه افتادم که حاصل آن شد آنچه در قسمت اول دیدید…

روز با خوابیدن من مسلما تمام شد و تا فردا صبح اش که بیدار شوم و روزی جدیدی را بیاغازم نمی دانیم چه شده! پس صبر کنید برای قسمت بعدی!

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای سفرنامه ی مسکو… قسمت سوم..

  1. پیچک :گفت

    چقدر خوش به حالتون شده این همه قطار سواری..
    اونجایی که نوشتی قطار خونتون شده بود کیفورمان کرد(چشمک)
    وای اون استخر و حموم هتل هم خیلی خوبننن.
    پارتنر رقص و خودت باید انتخاب می کردی به نظرم. شرم و حیا نداره که. دلشونم بخواد.
    خیلی گیراست این سفرنامه ات.

  2. فرزانه :گفت

    درباره تاثیر رسانه روی افکار عمومی که شکی نیست
    چیزی که ما ازش غافل هستیم
    کلا خیلی جالب نوشتی
    کیف کردم.حس میکردم دارم میبینم همه چیزو
    کنفرانس خوبی هم داشته باشی عزیزم

  3. بازتاب: چگونه ٬دوباره٬ به بیمارستان رفتم | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s