درباره ی ترس

همه ی ما گاهی می ترسیم. از شکست هایی که خورده ایم.. از اشتباهاتی که کرده ایم..
یکباره ترس تمام وجودمان را پر می کند…
این لحظه ای هست که هر کس می خواهد راهی برای فرار از ترس هایش پیدا کند. کسی به دوست دختر یا دوست پسر قبلی اش پناه می برد… کسی به خانواده اش زنگ می زند… کسی سعی می کند در میان جمعیت دوستانش گم شود تا خودش را نبیند… کسی به طور جنون آور شروع به خوردن می کند…
هر کس راهی برای فرار پیدا می کند..
یادم می آید دسامبر گذشته که به دنبال خانه بودم از تلفن محل کارم (دانشگاه) استفاده کردم تا به آگهی ها زنگ بزنم.. فکر می کردم پول خیلی اندکی می شود و با منشی استادم صحبت کردم که پولش را آخر دسامبر که قبض بیاید می دهم.
قبض که آمد 70 یورو شده بود! ترس تمام وجودم را پر کرد.. نه به خاطر 70 یورو که به خاطر اینکه فکر می کردم استادم در مورد من چه فکر خواهد کرد. کاشف به عمل آمد که حتی وقتی زنگ زده ام و کسی گوشی را برنداشته 30 سنت پول حساب شده و رسیده به این مبلغ کذایی…

حالم بد شده بود…
زنگ زدم به محسن… نگفتم چه اتفاقی افتاده… فقط حرف های نامربوط زدم تا یادم برود… حتی تصمیم گرفتم بروم خانه ی او و چند بطری آب جو هم سر راه بخرم و بنشینیم آب جو بخوریم تا من یادم برود چه اتفاقی افتاده… من تا آن زمان حتی لب به الکل هم نزده بودم… اما آن موقع ترسیده بودم… آنقدر ترسیده بودم که می خواستم به هر راهی متوسل شوم تا یادم برود..
آخر هم هیچ کدام این کار ها را نکردم… رفتم دانشگاه و تظاهر کردم کلی کار دارم… زنگ زدم محسن که من سرم شلوغ است نمی آیم خانه ی شما!
شب حالم بهتر شد.. محسن برایم پتو آورد چون خانه ی جدیدم پتو نداشت… رفتیم و یکی دوساعت در مرکز شهر چرخ زدیم و حرف زدیم… و همین.. برگشتم خانه…
ترسم کمتر شد… حالم بهتر شد..

در چهار پنچ ماه گذشته آنقدر ترسیده بودم که همه ی ترس ها روی هم جمع شده بود… تبدیل به غول بزرگی شده بود که مدام از من می خواست خودم را از پنجره پرت کنم تا از شرش راحت شوم… ترس پیدا کردن خانه.. ترس آمدن و نیامدن مادرم.. ترس دانشگاه.. ترس استادم… ترس صاحبخانه ام.. ترس محیط جدید… ترس نفهمیدن زبان جدید.. ترس از اشتباهات بی پایانم… همه دور هم جمع شده بودند که یک غول سیاه زشت بسازند که به خون من تشنه بود… دیگر هیچ راه فراری کمک نمی کرد… نه زنگ زدن به مادرم، نه گم شدن در بین آدم ها، نه دوست پسرم، نه ول گردی با بقیه، نه خوردن، … هیچ چیز کمک نمی کرد… غول بزرگ سیاه زشت مدام پنجره را به من نشان می داد و می گفت باید بپرم..
تا اینکه پزشکی را پیدا کردم که گفت نباید بگذارم آن غول من را بکشد.. که من باید آن غول را بکشم… یک روز تصمیم گرفتم تمامش کنم.. غول من را اذیت می کرد نه من غول را… نباید می گذاشتم چیزی که مایه ی عذابم بود این همه زنده بماند… کشتمش.. و از آن روز تصویر پنجره و تصویر پریدن من محو شده است.. دیگر نیست… غول کشته شد…
نمی خواستم این نوشته به اینجا بکشد.. اما حرف ترس شد… و ترس را اگر بگذاری بیاید دلش نمی خواد برود…

Advertisements
این نوشته در دکترا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای درباره ی ترس

  1. محمد رضا :گفت

    خوب که محو شدند آن تصاویر و ترس دور گشت و غول مرد …
    چه بهتر هست که بگویی چگونه توانستی ترس خانه کرده را از خانه به دور اندازی …. شاید برای من نیز تجربه تو تکرار شود.

  2. پیچک :گفت

    این ترس ها خیلی بد هستن. منم گاهی خیلی دچارش می شم. مخصوصا قبل ترها. بیشترش هم تو مسایل مالی و درسی بود. واسه من که دقیقا مریضی شده بود.
    خیلی خوشحالم که کشتی اون غول سیاه و .

  3. فرزانه :گفت

    من تا قبل ازدواجم درباره ترسهام با کسی حرف نمیزدم
    اما بعد همسرم سنگ صبورم شد و کمکم کرد بفهمم خیلی چیزا حتی ارزش فکر کردن نداره
    چه برسه که ازش بترسم
    چقدر تو این پست قشنگ حستو گفتی

  4. بازتاب: درباره ی اشتباهات رایج و درمان آن ها | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s