سفرنامه ی مسکو قسمت دوم…

داستان را تا آنجایی گفتم که سوار قطار شدیم و قطار ساعت 12 و نیم نیمه شب به راه افتاد. گروه ما در دو واگن بزرگ تقسیم شده بود. برخلاف قطارهایی که من در ایران دیده بودم، کوپه ها در نداشت و در امتداد راهرو هم تختخواب بود. این طور دیگر فضای خصوصی ای وجود نداشت و همه به هم تسلط داشتند و فضا برای بازی کردن و خنده و گفتگو بیشتر فراهم بود. تا آنجا که به یاد دارم با دوست جدیدم ساشا، چند ساعتی کارت بازی کردیم و بعد از آنجا که من مغزم توانایی پردازش هیچ داده ی جدیدی را نداشت و امکان داشت به همین دلیل هی ببازم! خوابیدیم. صبح ساعت 11 و نیم بیدار شدم! دچار این توهم بودم که ساعت باید حدود 9 باشد که نبود! نگاه کردم و دیدم نصف واگن هنوز در اثر شب بیداری گذشته خواب خواب هستند! حدود 1 دیگر همه بیدار شدند و بساط بازی دوباره بر پا شد. ساشا شب گذشته معمایی را برایم مطرح کرده بود که با پرسیدن سوال های بله وخیر باید آن را حل می کردم. معما این بود: مردی در میان بیابان مرده پیدا می شود و در دستش یک کبریت است. داستان از چه قرار است. جواب معما را نمی گویم اما هرکه خواست سوال بپرسد و من با بله و خیر راهنمایی اش می کنم. داستان این مرد وقتی برملا می شود خیلی هیجان انگیز است. شب گذشته به هیچ راه حلی نرسیده بودم. این بار من و روبرت و راینا و استپان 4 نفری شروع به سوال کردیم تا بالاخره کل داستان آشکار شد.

معمای بعدی یک داستان واقعی بود. مردی با لباس غواصی بر بالای درخت ها در یک جنگل پیدا می شود! داستان از چه قرار است!

این هم در نوع خودش بسیار بی نظیر و هیجان انگیز بود..

Russia, the country that goes on forever!

در بین بازی ها گاه فرصت یافتم که از پنجره به بیرون نگاه کنم… فکر می کردم چقدر دنیا بزرگ است و این همه آدم ها ی دیگر در نقاط مختلف دنیا مشغول زندگی هستند.. اما ما تا وقتی یک جا نشسته ایم فکر می کنیم فقط خودمان هستیم و نمی توانیم حس کنیم واقعا این همه آدم دیگر با این همه زندگی جور واجور وجود دارد… قطار می رفت و روسیه تمام نمی شد!

در بین راه چند بار توقف داشتیم.. مثل ایران این طور نبود که یک رستوران سر راهی باشد… در هر توقف چهار یا پنج دکه ی کوچک بود که سوپ آماده و کیک و نوشیدنی می فروخت… قیمت ها منطقی بود… دستفروش ها هم میگو های خیلی بزرگ و ماهی خشک شده می فروختند…

I am neither a Police neither a murderer! I am a good lier!

بعد از معما نوبت به کارت بازی رسید. یکی از بازی هایی که کردیم اسمش Lie to me بود که باید یک دسته کارت می گذاشتی وسط و به دروغ می گفتی مثلا همه ی اینها 5 است! نفر بعدی می توانست حرف تو را باور نکند و به طور تصادفی یکی از کارت ها را چک کند. یا انیکه خودش هم به دروغ یا راست بگوید من هم 5 دارم و یک دسته کارت روی کارتهای تو بگذارد!!!! بعد اینطور می شد که یکهو 10 تا کارت آن وسط بود که همه ادعا می کردند همه اش 5 است!!! بدین ترتیب بچه ها چند ساعتی به طور کامل تمرین دروغ گفتن را کردند و برای بازی های بعدی آماده شدند!

بعد از دو سه ساعت کارت بازی دوستان پیشنهاد دادند مافیا بازی کنیم. بچه های گروه ما (آلمان ها) خیلی از بچه های گروه روس ها را نمی شناختند و در نتیجه هر کس اسمش را روی یک کاغذ نوشت و به بلوزش وصل کرد تا وقتی همدیگر را به قتل همدیگر متهم می کردند بدانند اسم چه کسی را ببرند! بلی! قتل! من خودم هم تا به حال مافیا بازی نکرده بودم. در این بازی کارت ها بین بچه ها پخش می شد و به هر کس یک کارت می رسید. هر کارت معنای خاصی داشت مثلا «دل» یعنی یک شهروند معمولی و «شاه» یعنی پلیس و … افراد دخیل در این بازی شامل شهروند، پلیس، قاتل زنجیره ای!!!، گروه مافیا!، پزشک و تک تیرانداز بود. هیچ کس نمی دانست چه نقشی نصیب چه کسی شده است. در ابتدای بازی همه به جز راوی چشم ها را می بستند و راوی داستان که یکی از بچه ها بود و در واقع در بازی همین نقش را داشت از مافیا می خواست که چشم هایشان را باز کنند! دو نفر نقش مافیا را داشتند. این دو نفر با اشاره ی چشم به راوی می فهماندند که چه کسی را می خواهند به قتل برسانند! بعد مافیا چشمش را می بست و قاتل زنجیره ای چشم باز می کرد و مجددا یک نفر را می کشت. بعد پزشک بیدار می شد بدون اینکه بداند چه کسانی کشته شده اند تصادفی یک نفر را انتخاب می کرد و معالجه می کرد. بعد پلیس بیدار می شد و یک نفر را انتخاب می کرد و راوی با اشاره ی شست به او می فهماند که آیا این فرد مافیا است یا قاتل زنجیره ای یا چیز دیگر (پزشک/تک تیرانداز/شهروند معمولی). بعد همه بیدار می شدند و راوی اعلام می کرد چه کسانی مرده اند! البته اگر پزشک این فرد را به طور تصادفی برای درمان انتخاب کرده بود آن آدم نمی مرد! بعد بقیه باید حدس می زدند قاتل چه کسی است!!! اگر اکثریت به قاتل بودن کسی رای می داد او را می کشتند و کسی که به این شکل کشته می شد باید کارتش را به بقیه نشان می داد تا همه می فهمیدند نقش او واقعا چه بوده! گاه یک شهروند معمولی و چه بسا پلیس یا پزشک را متهم می کردند و هرچه او می گفت که قاتل نیست کسی گوش نمی کرد و با کشتنش آه از نهاد آدم های خوب بر می آمد و آدم های بد هم در دل خوشحال می شدند!!!

یک نقش دیگر هم داشتیم علاوه بر همه ی این نقش ها که نقش «Prostitute» بود و کارت آن ملکه ی دل بود!!! در این نقش  وقتی همه خواب بودند فاحشه باید یک نفر را انتخاب می کرد که با او بخوابد!  اگر این فرد پزشک بود یا مافیا یا قاتل زنجیره ای دیگر نمی توانست کسی را در آن شب بکشد چون کار مهم تری داشت! بعد از بازی معلوم می شد فاحشه چه کسی بوده و به طور خنده داری اعلام می کرد که در شب های گذشته با چه کسانی خوابیده که بسیار مایه ی خنده و تفریح بود! از طرفی در طول بازی اگر از یک فاحشه سوال می شد که نقش تو چیست و ما فکر می کنیم تو قاتلی او برای به اصطلاح پنهان کردن نقش خود می گفت من یک شهروند معمولی هستم ولی شغل مهمی دارم!!!! یکی از تیکه های خنده دار راوی به فاحشه در زمانی که همه ی چشم ها بسته بود و او کسی را انتخاب می کرد این بود که : Good choice!!!  و همه می خندیدند در فضولی اینکه او چه کسی را انتخاب کرده!

خلاصه خیلی خوش گذشت و از حدود ساعت 3 بعد از ظهر تا ساعت 10 و نیم شب من بارها کشته شدم و بارها نقشه ی قتل کشیدم و بارها به قاتل بودن متهم شدم و بارها به دروغ گفتم که قاتل نیستم و بارها به صداقت گفتم یک شهروند معمولی ام و بارها دیگران را به قاتل بودن متهم کردم!

وقتی کار به اینجا رسید همه آنقدر مافیا بازی کرده بودند که دیگر حالشان از قاتل شدن و پلیس بازی به هم می خورد! قرار شد ادامه ی بازیها به مسیر برگشت موکول شود!

در کوپه های کناری بساط گیتار به پا بود و دو نفر ساز می زدند و بقیه می خواندند. روس ها همیشه همین طور هستند و چند ماه پیش هم که برای کنفرانس به آلمان آمده بودند گیتار آوردند و تا پاسی از شب خواندند و خواندند.

Another night with Jonny Depp

در این لحظه بود که من و ساشا تصمیم گرفتیم فیلم ببینم! قسمت چهارم دزدان دریایی کارائیب را از لپتاپ ساشا نگاه کردیم. در پایان فیلم پری دریایی مرد جوانی را که عاشقش شده بود به اعماق دریا برد که به اصطلاح خودش نجاتش دهد. اما فیلم تمام شد و پری دریایی مرد را به ساحل برنگرداند. من خوش خیال بودم که حتما به صورت تلویحی برش خواهد گرداند!!! اما ساشا گفت که پری دریایی آن جوان را خورده است چون این در خو ی اوست! اول مقاومت کردم بعد دیدم راست می گوید و دلم سوخت که مرده مرد! نیش عقرب نه از ره کین است و این ها…

Russians don’t sleep normally!

ساعت 2 بالاخره خوابیدیم! اما آنها هنوز بیدار بودند و ساز می زدند و می خواندند!

پایان قسمت دوم

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

37 پاسخ برای سفرنامه ی مسکو قسمت دوم…

  1. پیچک :گفت

    وای من عاشق اون پاراگرافت شدم که نوشتی : من بارها کشته شدم و بارها نقشه ی قتل کشیدم و ..تا آخرش.

  2. محمد رضا :گفت

    آنقدر زیبا سفرنامه را می نویسی که ما نیز احساس مسافر بودن کنیم و منتظر قسمت بعد باشیم …

  3. فرزانه :گفت

    من موقع سفر زیاد حوصله ندارم
    کلا فعال نیستم
    میشینم فقط فکر میکنم یکی هم حرف بزنه میخوام خفه اش کنم
    من خیلی خوش سفرم نه؟؟؟؟

  4. این بازی های بی ناموسی چیه وُلِیک! حکم بازی نکردین اصلاٌ ؟

  5. بازتاب: چگونه ٬دوباره٬ به بیمارستان رفتم | Goldene Verstand

  6. کاش عکس هم داشتید همین جور خشک وخالی …

  7. بازتاب: سفرنامه ی Schwarz Wald – روز اول | Goldene Verstand

  8. hippppo :گفت

    آقا ما معما رو کجا بپرسیم ازتون … مخلصم هیپو

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s