سفرنامه ی روسیه… قسمت اول

جمعه برای یک کنفرانس عازم روسیه شده ام. با گروهی از هم دانشجویان از مونیخ با یک پرواز به مسکو می روم و از آنجا به همراه سایر استادان و دوستان روس به با قطار به محل کنفرانس در شهر Gelenjik در کنار دریای سیاه می رویم.
سعی می کنم روزانه بنویسم…
جمعه:

دچار این توهم هستم که آب و هوای روسیه در این موقع سال خوب است. توهمم برمی گردد به دو ماه پیش که مجددا برای کنفرانسی در مسکو بودم و از راهنمای تور پرسیدم هوای مسکو در آخر سپتامبر چطور است و او گفت بسیار عالی! چمدانم را پر می کنم از لباس های تابستانی و دامن و … فقط چون هوای مونیخ نسبتا ابری بود یک سوییشرت هم تنم می کنم که تا فرودگاه سردم نشود!
Hosien, My savior
به فرودگاه که می روم جو گیر می شوم. حتما باید یک چیزی بخرم! یک ضدآفتاب می خرم با توهم اینکه جایی که می رویم آفتاب است و ضد آفتاب نیاز است. مسئول بازرسی کیف ها هم وقتی کرم را می بیند تردید نمی کند و زرتی می اندازد در سطل آشغال! هرچه داد و فغان می گه نه! بیشتر از 100 گرم مایعات (کرم مایع است!!!) نمی توان داخل هواپیما برد! کرم می پرد و با روبرت می روم در سالن انتظار می نشینم…
درست نیم ساعت به پرواز یادم میاد صبح قبل از حرکت اتو رو از برق نکشیدم و تقریبا داشتم سکته می کردم و به صد نفر زنگ زدم تا بالاخره حسین گوشی رو برداشت و قرار شد برود خانه ی ما و زنگ بزند به سرایدار تا سرایدار که همه ی کلید ها را دارد بیاید در خانه ی من را باز کند و ببیند اتو به برق هست یا نه! اگر به برق بود که بقیه ی لباس ها را اتو کند! وگرنه که هیچی! البته مشکلات عدیده ای بود مثلا اینکه من شماره تلفن سرایدار را نداشتم و حسین بنده خدا باید تا خود خانه ی ما می آمد تا شماره تلفن سرایدار را از روی در اتاقش ببیند! و اینکه حسین آلمانی بلد نیست و نمی دانم چه جور می خواست به سرایدار حالی کند که باید بیاید و … خلاصه حسین به دادم رسید. البته از حسین در حال حاضر خبری در دست نیست اما خب حتما خونه ام منفجر نشده بوده!
Business Class!
در هواپیما داشتم به این اختلاف طبقاتی فکر می کردم که نصف هواپیما را پرده کشیده اند و در نصف جلویی اش مردم 100 یورو شاید هم بیشتر پول داده اند فقط برای اینکه چند بار بیشتر مشروب تعارفشان کنند و غذایشان 50 گرم سالاد هم رویش داشته باشد و چه می دانم برای تحویل دادن و تحویل گرفتن چمدانشان در صف نایستند. اینکه پولش را دارند یک بحث است. اما این یک جور دامن زدن به اختلاف طبقاتی است در جایی که لزومش نیست. به هر حال نوش جانشان.

هواپیما که به مسکو می رسد می بینم زیر پایم سر تا پا ابر است. انگار یک لحاف بزرگ پهن کرده باشند روی شهر. در دوردست های خیلی دور گاهی ابرها کنار رفته اند و ستون هایی از نور جلوه نمایی می کنند. زیبایی بی نظیری است. اما ترس برم می دارد که این ابرها معنایشان باران است یا هوای سر است یا… از هواپیما که میخواهیم پیاده شویم می بینم همه تغییر پوشش می دهند! کاپشن ها از کیف ها بیرون می آیند و ژاکت ها به تن می روند! بیشتر ترس برم می دارم!
It’s me without Hijab
در فرودگاه مسکو پلیسی که پاسپورت ها را چک می کرد بیشتر از صد و بیست بار اول به صورت من و بعد به عکس توی پاسپورت نگاه کرد. البته من صورت گردم پنهان شده در مقنعه با صورت گردم با چتری های روی پیشانی و موهای از پشت بسته تفاوت بسیار زیادی با هم ندارند. طوری که حتی یک بچه هم می تواند سریع تفاوت ها بین این دو عکس را پیدا کند! به هر حال خیلی من و این عکسم را نگاه کرد و مقایسه کرد! شاید می خواست بگه چقدر اینجوری خوشگل تری!!!
پ: فک کن یهو می گفت این تو نیستی! برو مونیخ یه عکس دیگه بگیر بیا!
I am French
کسانی که از آلمان عازم بودیم شامل من و لودویگ و روبرت و ماتیاس و یوهانس و راینا و کنستانته بود. ما هفت نفر بودیم که از آلمان برای این کنفرانس راهی بودیم. همه آلمانی بودند جز من و یکی از دختر ها که مال بلغارستان بود اما با ما در مونیخ درس می خواند. یکی از ویژگی های بارز این دختر (راینا) این است که هویتش یا بهتر بگویم ملیت اش را سعی می کند پنهان کند و مدام تظاهر می کند که فرانسوی است. خودش می گوید در پاریس زندگی می کند که البته چون در مونیخ درس می خواند با عقل ناقص من جور در نمی آید که چرا باید یک خانه هم همزمان در پاریس اجاره کند و خالی بگذارد. اغلب می گوید از مونیخ متنفر است چون مونیخ خلوت تر است و پاریس را دوست دارد. پز می دهد که موهایش را در پاریس کوتاه کرده (البته در محله ی مایل به جنوب شهر ما در تهران خیلی بهتر مو کوتاه می کردند!). سعی می کند پروپوزال که می نویسد به فرانسه بنویسد و به استاد ها تحویل دهد. وقتی به موزه می رویم و راهنمای موزه می پرسد آیا کسی هست که انگلیسی نفهمد؟ راینا درخواست راهنمای فرانسه زبان می کند! همه ی اینها در حالی است که به انگلیسی کاملا مسلط است. اما مشکل انکار ملیت همچنان ادامه دارد.

How the weather goes…

در فرودگاه مسکو با واقعیت روبرو می شوم. هوا نه تنها کاملا ابری است که سرد هم هست! مردم همه لباس های زمستانی به تن دارند. به فکر می افتم که این چند ساعت که باید برای قطار صبر کنیم بروم و کاپشن بخرم!

Six Kabab
ساعت حدودا 7 بعد از ظهر بود که بلاخره رسیدیم به دانشگاه. پروفسور جی در دانشگاه منتظر ما بود. برای شام دو پیشنهاد داد: رستوران چینی و یا رستوان غذاهای Middle East. و من هی فکر می کردم این Middle East که میگن کجاس بلاخره! بعد یادم آمد یکی اش هم خودمان هستیم. گفت غذای متدوال این رستوران شیش کباب است و من که لغات آشنای فارسی می شنیدم با ذوق گفتم بله شیش کباب از ایران می آید و اوریجینال مال ماس!!!! او هم گفت تا به حال این حرف را از خیلی ها شنیده است از جمله از تاجیک ها! برای اثبات گفتم ولی شیش در فارسی یعنی شیش! و کباب هم یعنی کباب! که این ثابت می کند از ایران است. که البته ایشان فرمودند زبان تاجیک ها به فارسی نزدیک است و حتما آن ها هم به شیش می گن شیش!!!
در اینجا بنده ساکت شدم و گذاشتم افتخار شیش کباب مال کل خاورمیانه باشد! ایران هم روش!
در نهایت اینکه توسط پروفسور جی به رستوران تاجیکی (همان Middle east!) دعوت شدیم برای شام. رستوران به سبک فضای تاجیکستان دکوراسیون شده بود و قلیان آشنا خودنمایی می کرد. یک داستان دارم در مورد قلیان که در این داستان من یکبار همکارانم را به یک رستوران ایرانی در مونیخ دعوت کردم و در آنجا قلیان دیدم! فریاد برآوردم ببینید این قلیان مال کشور ماس! اونام گفتن می دونن قلیون چیه و قبلا از عرب ها شنیدن! نتیجه این شد که امشب دیگر نگفتم ببینید این قلیان دیگه مال خود خود ماس که یکی بگه عرب ها یا روس ها یا … هم همین رو می گن!
برگردیم به شیش کباب ایرانی در رستوان تاجیکی در مسکو!!! که چنگی به دل نزد و دلمان را برای کباب در بازار تهران تنگانید!

How Did I stop the bad weather!

با یکی از دوستان روس تماس می گیرم و می گویم از خانه برایم کت بیاورد. آرامش باز می گردد!

Moscow Main Station

بعد از شام گروه ما و پروفسور جی و دو تا دیگر از دانشجو ها به ایستگاه اصلی قطار رفتیم تا از آنجا سفر درازی را آغاز کنیم به سمت Gelenjik، جایی 1500 کیلومتر دورتر از مسکو، برای صرف کنفرانس!

ایستگاه های قطار مسکو بسیار زیبا هستند. بیشتر شبیه موزه های نقاشی هستند بس که نقاشی های زیبا بر دیوارها و سقف خودنمایی می کنند. دیوازها حکاکی دارند و چلچراغ های آویزان از راهرو ها کاملا منحصر به فردند. هر ایستگاه قطار دکوراسیون خودش را دارد به طوری که تورسیت ها سعی می کند در سفرشان به مسکو تقریبا به تمام ایستگاه ها سری بزنند.

در ایستگاه قطار تعداد زیادی از دانشجوهای دیگر روس هم بودند که همه جز گروه روسیه برای کنفرانس بودند. جمعا دو واگن به کل گروه کنفرانس اختصاص داده شده بود. قطار ساعت 12 و نیم شب اول اکتبرسفرش را به سمت Gelenjik، جایی که خیلی دور است!، آغاز کرد.

Advertisements
این نوشته در سفرنامه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای سفرنامه ی روسیه… قسمت اول

  1. محمد رضا :گفت

    سلام
    خیلی وقت بود که به روز نمیکردی، پس بعلت سفرت بود.
    برات سفر خوب و خوشی رو آرزو میکنم.
    سفر نامه قشنگی رو هم داری می نویسی.
    ولی جدا فکر میکردی الان روسیه آفتابی باشه!!؟؟؟

  2. امیدوارم خوش بگذره تو سرما و اینا
    قشنگ نوشتی، دست مریزاد. از اونکه سرایدار بقیۀ لباسارو اتو کنه و چن تیکۀ کوچولوی دیگه خوشم اومد 🙂
    به اون راینا خانوم خودمون هم بگو بابک گفت الکی چُسی نیا. ما از جریان آگاهیده ایم
    تازه نمیخوام زیاد حالشو بگیرم بگم بلغارستان مگه چشه آخه خاک تو سرت نریزن 🙂

  3. پیچک :گفت

    بسی خوشمان آمد از سفرنامه زیبایتان.

  4. فرزانه :گفت

    میگم خب نصف کرم رو خالی میکردی مشکل حجمش بر طرف بشه :))))
    خیلی خوشم اومد…برم قسمت بعد رو بخونم

  5. بازتاب: چگونه ٬دوباره٬ به بیمارستان رفتم | Goldene Verstand

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s