بایگانی ماهانه: اکتبر 2011

مامان میای برام کشک بادمجون درست کنی؟

دلم برای کشک بادمجون تنگ شده! و برا مامانم! Advertisements

نوشته‌شده در مامان | برچسب‌خورده با | 2 دیدگاه

Auschwitz concentration camp

از وقتی که در آلمان از کمپ Dachau دیدن کردم هر وقت اسم نازی ها یا جنگ جهانی می آید به شدت حالم بد می شود… جنایاتی که اتفاق افتاده واقعا لرزه به تن هر انسانی می اندازد… تعداد آدم … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در آلمان, از آنچه نمی دانیم | برچسب‌خورده با | ۱ دیدگاه

I feel sooo sick

احساس sick بودن می کنم… وقتی اسم قذافی می آید وقتی اسم ترور می آید. وقتی اسم حجاب می آید. وقتی اسم خلیج فارس می آید. وقتی خیلی اسم ها می آید. وقتی آدم ها توی گودر یا دور و … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در ایران, درباره ی کشورهای دیگر | برچسب‌خورده با | 2 دیدگاه

استاد

دیشب کنسرت شجریان بود. جدا از اینکه من به موسیقی سنتی ایران علاقه ای ندارم، گفتم یکبار در عمرم بروم ببینم خود شجریان چه می خواند و چه جور می خواند.. ایران که بودیم که از این موقعیت ها نداشتیم! … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در قاب هایی از زندگی, آلمان, ایران | 2 دیدگاه

20 سانتی متر

من و مامانم همیشه شبا پیش هم می خوابیدیم. وقتی فاصله مان به جای 20 سانتی متر شد 4872 کیلومتر مامانم هنوز قضیه را باور نکرده بود! می گفت اوایل شب ها بیدار می شد و وقتی سرش را می … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مامان | برچسب‌خورده با , | 2 دیدگاه

4872 کیلومتر

سه روز در هفته کله ی سحر کلاس آلمانی دارم. البته کله ی سحر من با کله ی سحر شما فرق می کنه! کله ی سحر من ساعت 8 و ربعه! خلاصه… مجبورم که ساعت رو کوک کنم برای 7 … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مامان, آلمان | ۱ دیدگاه

هرروز بهتر از دیروز

جدیدا هرجا می رم برای کارهای اداری و غیراداری به محض اینکه ازم می پرسن مال کجام و من می گم ایران می دونم که تو ذهنشون یه کشور رو تصور می کنن که می خواسته سفیر یه کشور رو … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در آلمان, ایران | ۱ دیدگاه