ادامه ی ناله ها از بوداپست

کاشف به عمل آمد که پولی که گرفته ایم روبل بلاروس است. اسکناس ده هزارتایی اش 40 سنت می ارزد. ما سه تا اسکناس ده هزارتایی گرفتیم. که می شود 100 یورو دادیم و 1 یورو و 20 سنت گرفتیم.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

شبه سفرنامه ی بوداپست با اندکی ناله

خدارو شکر آدم بعضی درسها را به قیمت کم یاد می گیرد. مثلا ما امشب در بوداپست بودیم و داشتم کیف می کردیم که به به چقدر قشنگ است.

بخت خندان و زمان رام

آسمان صاف و شب آرام

ما پول مجارستانی نداشتیم و تا به حال هم ندیده بودیم. رفتیم دم Exchangeeکه یهو یکی آمد گفت می خواید chang کنید ما هم گفتیم بله عین گاو. او هم یک نرخ بهتر داد و ما هم عین گاو 100 یورو دادیم و پول گرفتیم. طرف هم رفت. بعد رفتم داخل Exchange که آقا این پول واقعیه گفت پول از تو خیابون نگیر ما هم راه افتادیم بریم مک دونالد که ببینیم پول وافعیه یا نه. طرف گفت ما یا پول مجارستان قبول می کنیم یا یورو. تازه فهمیدیم پولی که داده به ما حتی پول مجارستان هم نیست. حالمان گرفته شد و 100 یورو هم پریده بود. اما درس اخلاقی که گرفتیم این بود که دیگر ریسک نکینم. این که عین ابله برای چند یورو کمتر دادن برویم سوار blablacar شویم یا از از airbnb اپارتمان اجاره کنیم دیگر غلط بکنیم. سرمان هم برود نمی کنیم. غلط بکنیم به کسی اطمینان کنیم و همین. این بود درسی که یادگرفتیم و قیمت کمی هم بابتش دادیم. چه بسا همین درس باعث شد اشتباهایتی مشابه نکنیم و اینارنه به قیمت یورو که به قیمت جانمان تاوان را بدهیم.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سفر یک روزه از Garmisch به Mittenwald

شنبه ۲۳ ژانویه ۲۰۱۶

در این سفر تصمیم داریم از روستای گارمیش که شرح آن را در سفرنامه ی اسکی داده بودم به روستای Mittenwald برویم. Mitten به آلمانی یعنی وسط و Wald به معنای جنگل است. ساعت ۷ صبح شنبه ملت را از خواب دل انگیز زابراه کردم چرا که مسیر بین دو روستا ۲۴ کیلومتر بود و پیش بینی کرده بودم که حدود ۷-۸ ساعت طول خواهد کشید. طبق معمول خودم کمی دیرتر به ایستگاه قطار رسیدم! وقتی رسیدم فلوریان بلیط های قطار را خریده بود و بچه ها لیست حضور را امضا کرده بودند. سوار قطار شدیم و بعد از ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه قطار بازی بالاخره به روستای گارمیش رسیدیم. قطار پر از اسکی بازانی بود که کاپشن ها و شلوارهای رنگ و وارنگ به تن داشتند و گاها اسکی یا اسنو بورد نیز به همراه داشتتند.

snowboard

snowboard

در روستا در مسیر رودخانه به سمت کوه روان شدیم. روی یکی از بیلبوردها عکس دره ای بود که قرار بود از آن عبور کنیم. ولی بچه ها خبر نداشتند و وقتی عکس روی بیلبورد را دیدند گفتند وای من حتما دلم می خواد اینجا بروم! من هم گفتم پس خوشحال باش که تا نیم ساعت دیگر از این دره عبور می کنیم! آن ها هم خیلی خوشحال شدند!

اسم این دره Partnach klamm بود که Klamm به معنای دره است. پایین دره رودخانه ای روان است و شما از داخل غاری در حرکت می کنید که یک سمت آن را قندیل های یخ تزیین کرده اند (البته فقط در زمستان قندیل ها وجود دارند). ورودی دره ۳ یورو بود.

عکس زیر ابتدای دره را نشان می دهد. بعد طی مسیری وارد غار می شوید (درعکس دوم ورودی غار را می بینید).  داخل غار لامپی وجود ندارد و به همین دلیل داخل غار کاملا تاریک است و در بعضی جاها از دیواره و یا از سقف غار قندیل های یخ آویزان هستند. در بعضی جاها غار در سمت دره دیواره ای ندارد و شما رودخانه و قندیلهای بسیار بزرگ یخ را در سمت راست خود می بینید.

دره ی Partnach

ورودی غار در دره ی Partnach

رودخانه ی جاری در دره ی Partnach

دیواره ی قندیل در سمت راست غار و رودخانه ی جاری در دره ی Partnach

رودخانه ی جاری در دره ی Partnach

رودخانه ی جاری در دره ی Partnach

Partnachklamm (دره ی Partnach)

Partnachklamm (دره ی Partnach)

داخل غارهمه هیجان زده شده بودند. کلی عکس گرفته شد و بعد از حدود ۱۵ دقیقه پیاده روی از دره خارج شدیم. سپس از پله هایی که در سمت چپمان بود بالا رفتیم تا سرانجام به فضای بازی رسیدیم که سراسر پر از برف بود. از آنجایی که من سرپرست گروه بودم باید مدام مواظب بودم که از مسیر درست برویم چرا که تنها کسی بودم که مسیر را بلد بود!

درست یک سال پیش در فوریه به مناسبت تولد من تصمیم به کوه گردی در همین منطقه گرفتیم. بعد از عبور از دره به مسیری رسیدیم که با یک تابلوی قرمز صراحتا و بدون شوخی گفته بود از این مسیر نروید! هر بلایی سرتان آمد تقصیر خودتان است! ولی میم گفت الا و بلا از همین جا می رویم و مسیر کوتاه است و این ها. کلا به نظر حتی مقصدی هم نداشتیم و همین طوری راه افتادیم گفتیم برویم. جایتان خالی نبود اصلا. حدود ۳ ساعت در داخل برفی که تا زانویمان می رسید عین ابله ها راه رفتیم. دهنمان وسطش هزار بار سرویس شد و صد بار به منطق نداشته ی میم فحش دادیم که وقتی تابلو می گه از این مسیر نروید واقعا منظورش این است که از این مسیر نروید! خلاصه خیلی قضیه رمانتیک بود! به طوری که وقتی بالاخره از وسط آن همه برف آمدیم بیرون و به جاده ی اصلی رسیدیم من وسط جاده خوابیدم! وسط راه چند بار اشک هایم راه افتاد که دیگر نمی توانم راه بروم و وسط جاده باز چند بار ولو شدم و در مجموع ۴-۵ ساعت دیگر راه رفتیم تا رسیدیم به روستای Mittenwald. به طور خلاصه ۸ تا ۹ ساعت پیاده روی خالصانه که ۳ ساعت آن وسط برف تا زانو بود!

در نتیجه یکی از اهداف زندگی من از آن روز این بود که این کوهپیمایی را مجددا تکرار کنم ولی اینبار از مسیر درست! به همین دلیل در اینترنت مسیر را قبلا در آوردم و مطمین شدم که الان که با ۳۰ نفر آدم راه افتاده ام ملت را وسط برف تا زانو گرفتار نمی کنم!

در عکس زیر می بینید که همه جا پر از برف است.

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

کوهپیمایی از روستای Garmisch تا روستای Mittenwald

در میانه ی راه توقف کوتاهی کردیم تا یک آدم برفی درست کنیم. خوشبختانه بچه ها همه همراه بودند و کسی در حال غر زدن نبود که خسته ام!

آدم برفی

آدم برفی

پس از اندکی به مسیری رسیدیم که دوستان با درشکه و اسب در آن رفت و آمد می کردند. در همان مسیر یک ماشینی هم شاخ به شاخ شده بود با یک درشکه و معلوم شد ماشین ها اجازه ی رفت و آمد در آن مسیر را ندارند. پس ماشین بنده خدا خودش را کشاند کنار رودخانه تا درشکه رد شود.

درشکه ها در مسیر به سمت روستای Mittenwald

درشکه ها در مسیر به سمت روستای Mittenwald

درشکه ها در مسیر Mittenwald

درشکه ها در مسیر Mittenwald

 

در مسیر گرسنه و تشنه بودیم و از کنار هتل Elmau عبور کردیم. پیشنهاد دادم آنجا چیزی بخوریم ولی دوستان متذکر شدند که این هتلی با ۵ ستاره است که در آن در سال ۲۰۱۵ اجلاس G8 با حضور ۸ کشور صنعتی برگزار شده است و باید خیلی گران باشد. این هتل درسال ۲۰۰۵ دچار آتش سوزی شد و یکی از طبقات آن کاملا تخریب شد. اما بعد دوباره بازسازی شد و در تصویر آن را در اینجا می بینید.

هتل Elmau

هتل Elmau

بعد از مدتی بالاخره به یک رستوران کوچک رسیدیم و در آنجا غذایی خوردیم و یک ساعتی استراحت کردیم و مجددا به حرکت ادامه دادیم. دوستان در طول مسیر حسابی با شلیک انواع گلوله ی برفی به همدیگر و به درخت ها از خجالت هم درآمدند و بعضا به شلیک برف به کوه برفی که روی شاخه ها جمع شده بود باعث ریخته شدن کوه برف مذبور بر سر دوستان از همه جا بی خبرشان می شدند.

در مسیر یک ساز هم گذاشته بودند و شما با میله ای که می بینید بر روی چوب های مختلف می زدید و اینها از خودشان صدا در می آوردند.

یک ساز بزرگ در دل کوه

یک ساز بزرگ در دل کوه

حدود ساعت ۴ بود که به روستای Mittenwald رسیدیم که مثل هر روستای دیگری در استان بایرن پر از خانه هایی است که دیوارهای نقاشی شده دارند.

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

روستای Mittenwald

در اینجا هم یک مغازه ی تنباکو فروشی با انواع قلیان در ویترین آن می بینید.

مغازه ی تباک فروشی با انواع قلیان در ویترین آن در روستای Mittenwald

مغازه ی تنباکو فروشی با انواع قلیان در ویترین آن در روستای Mittenwald

 

این هم فواره ی روبروی ایستگاه مرکزی که آب آن از سرما یخ زده.

فواره ی روبروی ایستگاه مرکزی که از سرما یخ زده

فواره ی روبروی ایستگاه مرکزی که از سرما یخ زده

 

در قطار تا به مونیخ برسیم کلی پانتومیم بازی کردیم. یکی از سوالات گلادیاتور بود. در نهایت تعجب من سه دختر چینی که همراه ما بودند هرگز در مورد گلادیاتورها چیزی نشنیده بودند و هرچه من صد و بیست بار گفتم گلادیاتور گلادیاتور و حتی عکس آقای گلادیاتور در فیلم گلادیاتور را در موبایل نشانشان دادم نفهمیدند من چه می گویم! شاید در چین این فیلم ممنوع است! نمی دانم.

یکی از لغت های دیگر نفرت بود که برادر فلوریان باید آن را برای ما با پانتومیم اجرا می کرد. او هی به ما نگاه می کرد و از خودش یک صدایی مثل eeeee از توی گلو در می آورد ومن هی می گفتم این صدا چه ربطی دارد. آخرش فلوریان گفت او صدا را در می آورد و برادرش پانتومیم را اجرا می کند که واقعا باعث خنده شد! در نهایت فهمیدم برادر او با این صدا می خواست نفرت فرد متنفر را نشان دهد! به نظر من کلی راه برای نشان دادن نفرت وجود دارد تا این صدای مسخره!!!

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

Stop the war in Syria

stop the war

stop the war

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

سفرنامه ی Schwarzwald – روز سوم Wasserfallsteig

 

امروز من و ژان لی سر ساعت ۶.۴۵ بیدار بودیم. بقیه ی دخترها خواب خوش را به کشف جاهای جدید و حرکت ترجیح دادند و در تخت هایشان ماندند. در سالن صبحانه جروم و فریکی و لیوناردو کم کم سرو کله شان پیدا شد و بعد اکیل آمد و گروه کم کم تکمیل شد. من شب قبل برنامه ی اتوبوس را چک کرده بودم و از مسیول هاستل پرسیده بودم کجا باید پیاده شویم.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

ساعت ۸.۰۵ سوار اتوبوس شدیم و در ایستگاه Hebelhof پیاده شدیم. در ابتدا گیج گیج بودیم چرا که نمی دانستیم مسیری که به سمت آبشارها می رود کجاست. درنهایت زنگ یکی از خانه ها را زدم و داخل رفتم و پرسیدم. بعد از اینکه از مسیری با سراشیبی به سمت پایین کوه رفتیم به فضای بزرگی با چمن های زرد رنگ رسیدیم. باد می آمد و کمی سرد بود. ولی از آنجایی که روزهای گذشته از آفتاب و آسمان آبی نهایت لذت را برده بودیم امیداور بودیم که باد متوقف شود.

به وضوح این دشت به عنوان پیست اسکی استفاده می شده است و حتی در عکس دوم در سمت چپ میله هایی را می بینید که به گمان من برف مصنوعی تولید می کنند. ولی خب از آنجایی که تا آن لحظه هیچ موج سرمایی وارد آلمان نشده بود خبری از برف و اسکی نبود.

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

مسیر wasserfallsteig. در راه آبشار های Todtnau

از دور سگ بزرگ پشمالویی را دیدیم که از دیدن ما بسیار هیجان زده شده بود و مدام پارس می کرد. نزدیک تر که شدیم صاحبش را دیدیم که مردی بود به نظر محلی. از مرد پرسیدیم که مسیری که به آبشارها می رود کجاست و او گفت چه از سمت راست برویم و چه همچنان مستقیم هردو درست است. سگ هنوز هیجان زده بود و مدام دور ما می دوید. مرد از او چند بار خواست شخصیت و آرامش خود را حفظ کند ولی سگ بسیار دوستانه تر از این حرف ها بود و از ذوق در پوستش نمی گنجید. همین دوست داشتن و هیجان صمیمانه و بدون توقع سگ هاست که آن ها را تبدیل به حیواناتی می کند که گرچه هیچ محصولی برای بقایشان تولید نمی کنند اما آدمها می خواهند آن ها را در خانه شان داشته باشند و از آن ها مراقبت می کنند و به آن ها غذا می دهند.

ما از سمت راست رفتیم و با جویبارها و بچه آبشارهایی مواجه شدیم که در زردی پاییز و برگ های روی زمین کارت پستال زیبایی را ایجاد کرده بودند.

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

مسیر wasserfallsteig

 

وقتی به انتهای این جویبار زیبا رسیدیم روی نقشه بررسی کردیم که ادامه ی مسیر کجاست و دوباره به راه افتادیم.

یک تابلو به سمت آبشارها اشاره می کرد ولی ما فقط یک جاده ی ماشین رو می دیدیم و نه مسیر hiking. تا بالاخره اکیل یک مسیر خاکی خیلی باریک پیدا کرد (که مسلما شما باید نابغه می بودید تا پیدایش می کردید چون تابلویی آنجا نبود). من به بچه ها پیشنهاد کردم ping point pirate بازی کنیم. این بازی به این شکل است که نفر اول می گوید ping نفر کناری او می گوید pong و بعدی می گوید priate و به یکی از اعضا اشاره می کند و او باید دوباره شروع کند. البته که این ساده به نظر می آید اما گاهی شما حتی به دور سوم بازی هم نمی توانید برسید. چون وقتی ping یا pong می گویید می توانید به کس دیگری اشاره کنید (با دست و حرکت چشم) و او را گول بزنید که فکر کند نفر بعدی است و صد البته نفر بعدی هم گیج می شود چون فکر می کند نوبتش نیست! من و نیشیت و گاگان و شیام و لیو شروع به بازی کردیم ولی بچه ها آنقدر همدیگر را گیج می کردند که به دور سوم به زور می رسیدیم. در نهایت نیشیت گفت ترجیح می دهد مناظر را نگاه کند چون بازی کلی از او تمرکز می گیرد! یعنی فکر کنید مغز آدمی چقدر کوچک است که وقتی ping point pirate بازی می کند دیگر نه چیزی می بینید و نه چیزی می شنود!

آبشار Fahler

بعد به چند تا آبشار بزرگتررسیدیم (آبشار Fahler) که با چند تا پل به هم وصل شده بودند و منظره ی زیبایی بود. در تابلوی زیر مسیر ما نشان داده می شود. ما در نقطه ی شماره ی ۳ بودیم و هدفمان رسیدن به نقطه ی ۸ جایی که آبشار بزرگ قرار داشت بود.

در مسیر آبشارهای Todtnau

در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

آبشار Fahler. در مسیر آبشارهای Todtnau

بعد به جمعی از حیوانات از جمله اسب ها و گوسفند ها رسیدیم و به اسب های نازنین غذا دادیم.

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

مزرعه ای با چند اسب و گوسفند در مسیر Wasserfallsteig

در این جا هم یک یادبودی به فرم یک شمشیر می بینید که برای بزرگداشت کسانی بود که از منطقه ی Todtnau در جنگ های سالهای 1914-1918 کشته شده بودند.

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

یادبود کشته شدگان در جنگ از منطقه ی Todtnau

بعد از مدت کمی همچنان که در کوه می رفتیم در زیر پایمان شهر Todtnau بود. در کوه مجاور یک سرسره ی فوق العاده دراز بود که تا جایی که می دیدیم مردم سوار یک چیزی می شدند و از آن بالا سر می خوردند پایین.

سرسره ای بسیار بزرگ در شهر Todtnau

سرسره ای بسیار بزرگ در شهر Todtnau

شهر Todtnauکه زیر پای ما و بین دو کوه بود.

شهر Todtnauکه زیر پای ما و بین دو کوه بود.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

بعد به محلی برای بازی کودکان رسیدیم و من و ژان لی هر دو به شدت دستشویی مان گرفته بود و امیدوار بودیم در اینجا حداقل یک دستشویی پیدا شود که گول خورده بودیم. در نتیجه به نوبت منتظر ماندیم و به محض اینکه مسیر خالی شد تخلیه ی روحی روانی کردیم.

Children playground در مسیر Wasserfallsteig

Children playground در مسیر Wasserfallsteig

 

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

در اینجا مسیر به طور جدی تر شیب دار شد و ما در کوه در بین برگ های زرد درختان  و میان درختان لخت ادامه ی مسیر دادیم.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

در طول مسیر کمی برروی تنه های درختی که در مسیر جاده بود استراحت کردیم و بعد از اندکی بالاخره به آبشار اعظم رسیدیم.

مسیر Wasserfallsteig

مسیر Wasserfallsteig

Todtnauwasserfall

Todtnauwasserfall

Todtnauwasserfall

Todtnauwasserfall

 

در اینجا استراحت مبسوطی کردیم از بالای کوه به فضای بزرگی که زیر پایمان گسترده بود نگاه کردیم به صدای آبشار گوش سپردیم و آرامش را در دل طبیعت یافتیم و از اینکه روزی زیبا را کنار هم گذرانده ایم از هم شکر گذار شدیم.

ساعت از ۴ گذشته بود که در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس شدیم تا به شهر Todtnau برویم و از آنجا به هاستل برگردیم. ژان لی از من تشکر کرد که بچه ها را دور هم جمع کردم و برنامه ریختم هرچند که من فکر می کنم ما خوش شانس بودیم که توانستیم گروهی تشکیل دهیم که از نظر توانایی جسمی و ویژگی های رفتاری شبیه هم بودند و در نتیجه به همه مان خوش گذشت.

در مسیر من مثل جنازه افتادم و دیگر حتی نمی توانستم حرف بزنم و فقط خوابیدم تا زمانی که به هاستل رسیدیم.

شب وقتی کنار آتش گرد هم آمدیم فریکی از ما خواست در مورد برنامه مان برای آینده حرف بزنیم. من گفتم دوست داریم به هند و چین و آمریکای جنوبی بروم. اما وقتی بیشتر فکر کردم فهمیدم بهترین لذت زندگی من این است که مطمین شوم به بقیه خوش می گذرد. دوست دارم همه ی راه ها و مسیر هایی که به خوش گذشتن همراهانم (و در نتیجه خودم) می انجامد را پیدا کنم و همه را سرگرم نگه دارم. احساس مسیولیت می کنم و برنامه ریزی می کنم و مطمین می شوم اگر آمده اند بهشان خوش بگذرد حتما بهشان خوش می گذرد. شغل مناسب من این است که یک آژانس مسافرتی داشته باشم و تورهای تفریحی تدارک ببینم. چنین کاری مناسب من است. برنامه ی طولانی مدت این است که ۴ سال دیگر کارم را ول کنم و نقاشی کنم و گیتار بزنم و سفر کنم و بنویسم. این برنامه ی طولانی مدت است.

بعد هم بحث سنگینی درگرفت که در آن به نظر من دکترا خواندن اتلاف وقت محض است و تمام تمرکز بر این خواهد بود که مقاله تولید شود حالا چه مزخرفی در آن مقاله است و به درد چه کسی می خورد خدا می داند. پول و وقت و بهترین سالهای جوانی تلف می شود که حالا یک عنوانی بیاید پشت اسم! بخشی از این معزل به این بر می گردد که استادان بی برنامه و بی هدف دانشجوی دکترا استخدام می کنند و نظارت کافی بر کار او ندارند پیشنهادهای موثر نمی دهند و در نتیجه در اتاق تاریک به هرجا که دست می کشی دیوار است. دانشجوی دکترا تبدیل می شود به برده ای ارزان قیمت که تمام روزهای هفته اش در اختیار دانشگاه و دکترایش است. به هر حال اگر بحث بر سر دکترا باشد درد دل من دراز است و تابحال نشده به کسی توصیه کنم خودش را بیندازد در همچین زندانی. مشکل این است که کاری که در دکترا انجام می شود هدفمند نیست و در نتیجه اغلب تزهای دکترا به درد هیچ بنی بشری نمی خورند و در هیچ جا قابل استفاده نیستند. در حالی که کاری که در یک شرکت انجام می شود هدفمند است و کسی هست که بابت آن پول بدهد چرا که به آن نیاز دارد. شما بلافاصله می بینید کاری که کرده اید به صورت عملی مورد استفاده قرار می گیرد و همین یک حس رضایت می دهد.

کمی هم با سان شاین صحبت کردم و او از نگرانی هایش در مورد آینده گفت. گفت که دوستانش در دانشگاه های خیلی خوب هستند یا کارهای مهمی دارند و او نگران است که بعد از فوق لیسانس چه خواهد کرد. گفتم چه اهمیتی دارد که دوستانت چه می گویند یا چه می پرسند. وقتی می گویند برنامه ات چیست بگو نمی دانم. چه اهمیتی دارد جواب تو برای آن ها. وقتی زمانش برسد تصمیم می گیری که بمانی یا بروی. که دکترا بخوانی یا در یک شرکت مشغول کاری شوی. الان می توانی تصور و تخیلی داشته باشی که چه خواهی کرد اما اینکه واقعا دوسال دیگر چه تصمیمی می گیری نباید موجب نگرانی ات شود. مهمترین کار این است که خودت را با دوستانت مقایسه نکنی. مقایسه کردن کشنده ترین سم است. خود من بعد از اینکه شغل پیدا کردم پروفایل LinkedIn ام را  حذف کردم چرا که در پروفایل یکی دو تا از دوستان دیدم که در بی ام و و گوگل مشغول کارند و به عقل خودم شک کردم که من چرا آنجا نیستم و چون مقایسه کار ابله هاست دست از فضولی برداشتم که چه کسی چه می کند و پروفایلم را پاک کردم. در فیس بوک هم هر کس فرند من شود را بلافاصله unfollow می کنم تا ندانم چه می کنند. اولا که اتلاف وقت است که هر بار فیس بوک را باز می کنم سیصد تا پست بیاید چه کسی کجا قهوه خورده و کجا دوست پسرش را بقل کرده و کجا شنا کرده و دوما به من چه!

بعد فریکی آمد و برایمان تعریف کرد چطور با دوست دخترش آشنا شده و چطور می خواهد وقتی به آفریقا برگشت از او خواستگاری کند و دلمان باز شد. شب از نیمه گذشته بود که از مصاحبت هم دست کشیدیم و آتش را خاموش کردیم و به تخت هایمان بازگشتیم.

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

سفرنامه ی Schwarz wald روز دوم

 

امروز کمی مانده به ۷ صبح من و چند تا از دختر ها بیدار بودیم. سریع لباس پوشیدیم و برای صبحانه روان شدیم. بعد از صبحانه از هاستل نقشه ی آن منطقه را خریدم. هاستل به من توصیه کرد که به دریاچه ی Feldsee برویم. سرپرست گروه گفت برنامه ای برای کوهنوردی امروز نریخته و می خواهد دو سه ساعتی بچه ها را کنار دریاچه ی کنار هاستل ببرد. او حتی متعجب بود چرا ۵ یورو پول نقشه داده ام! بعدا معلوم شد ۵ یورو ارزشش را داشت چرا که در نقشه مسیر های کوهنوردی از مسیرهای ماشین ها مشخص شده بود و پیدا کردن راه آسان بود. من به بچه ها گفتم تصمیم من برای رفتن به Feld see است و هر کس دوست دارد می تواند همراه من شود. در نهایت تعجب من ۱۳ نفر گفتند با من می آیند که موجب خوشحالی شد. در نقشه ی زیر ضربدر قرمز موقعیت آغازی ما در هاستل را نشان می دهد و ضربدر صورتی مقصد اولیه ما یعنی دریاچه ی Feldsee است. در کنار Feldsee کوه Feldberg را می بینید که با ضربدر نارنجی نشان داده شده است.

Feldsee و موقعیت آن نسبت به Titisee

Feldsee و موقعیت آن نسبت به Titisee

بعد از اینکه مدتی کنار خیابان راه رفتیم از روی نقشه دیدیم می توانیم به مسیری که در داخل جنگل است وارد شویم. در ادامه بخشی از تصاویر را می بینید.   دشت های پهناور که با چمن های زرد رنگ پوشیده بودند و جنگل های کاج بی انتها که به رنگ سبز تیره رنگ بودند همه جا به چشم می خوردند.

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

جنگل سیاه Schwarz wald

بعد از چندین ساعت پیاده روی بالاخره به دریاچه ی Feld see رسیدیم. این دریاچه که فرم کاملا گردی دارد از کوه های یخی مربوط به آخرین عصر یخ شکل گرفته است. شنا کردن در این دریاچه ممنوع است چرا که گیاه آبی ای به نام Isoetes echinospora در عمق یک تا دو متری این دریاچه می روید و در تمام آلمان فقط در این دریاچه و دریاچه ی Titisee یافت می شود. در اطراف Feldsee منطقه جنگلی حفاظت شده است و امکان رشد طبیعی درخت ها در آن وجود دارد. گیاهان نادری نیز در این منطقه می رویند.

 

دریاچه ی Feldsee

دریاچه ی Feldsee

در عکس های زیر Isoetes echinospora را می بینید که در عمق یک تا دو متری دریاچه یافت می شود (عکس از اینترنت)

Isoetes echinospora

Isoetes echinospora

Isoetes echinospora

Isoetes echinospora

دریاچه ی Feldsee

دریاچه ی Feldsee

دریاچه ی Feldsee

دریاچه ی Feldsee

 

بعد از اینکه کمی کنار دریاچه استراحت کردیم و چیزی خوردیم به بچه ها گفتم ۱ ساعت و نیم دیگر پیاده روی می کنیم اگر به قله Feldberg رسیدیم که هیچ و گرنه بدون اهمیت به اینکه کجا هستیم به سمت ایستگاه اتوبوس راهی می شویم تا به تاریکی شب نخوریم. از روی پل کوچکی عبور کردیم و در در مسیر باریکی شروع به بالا رفتن از کوه کردیم. بعد از نیم ساعت به محوطه ی بزرگی رسیدیم که پر از خانواده ها بود و موسیقی پخش می شد و مردم نوشیدنی می خوردند. Feldberg با ارتفاع 1,493 بلند ترین قله ی این استان است.

سراسر کوه با علف های زرد رنگ پوشیده شده بود. بخش هایی از کوه با برف مصنوعی پر شده بود. ما برف ندیده ها هم عین وحشی ها حمله کردیم به سمت همان برف مصنوعی و شروع کردیم همدیگر را برف باران کردن. در یکی از این حرکات اکیل روی برف ها دراز کشید و من و ژان لی هر کدام یکی از پاهایش را کشیدیم روی برف. از تلویزیون هم آمده بودند فیلم برداری و فیلم ما دیوانه ها را هم گرفتند تا در تلویزیون ملی پخش کنند.

Feldberg

Feldberg

مردم با تله سیژ از کوه بالا می رفتند ولی ما نمی خواستیم پول مفت بدهیم و در نتیجه از پاهایمان استفاده کردیم و به دومین قله ی Feldberg رسیدیم. آن بالا ستون سنگی بزرگی به نام Bismark memorial به ارتفاع ۸ متر بود که تصاویر آن را در اینجا می بینید. از این جا نه تنها می توان جنگل های بی انتهای کاج را دید بلکه زیباترین چیزی که در مورد این نقطه وجود دارد این است که بخشی از رشته کوه آلپ را می بینید. واقعا زیبا و بی انتهاست چون هر چه چشم می چرخانید کوه ها را می بینید.

Bismark memorial

Bismark memorial

و بعد یک نقطه ی پانورامیک مناسب را انتخاب کردیم تا ساعت ۵ غروب خورشید را ببینیم. قابل باور نیست ولی عکس زیر با موبایل معمولی من انداخته شده. دو عکس دیگر هم اکیل و یکی دیگر بچه ها را نشان می دهد.

Sunset in Feldberg

Sunset in Feldberg

Sunset in Feldberg

Sunset in Feldberg

Sunset in Feldberg

Sunset in Feldberg

دریاچه ی Feldsee از بالای کوه Feldberg

دریاچه ی Feldsee از بالای کوه Feldberg

بعد از دیدن غروب خورشید از کوه پایین آمدیم و به ایستگاه اتوبوس رفتیم که در دامنه ی کوه واقع شده بود. ساعت ۵ و نیم اتوبوس آمد و وقتی خواستم از راننده بلیط بخرم گفت اینجا نمی شود بلیط خرید. احتمالا چون جمعیت خیلی زیاد بود حوصله نداشت اتوبوس را نگه دارد و دانه دانه به ملت بلیط بفروشد. ما هم مجانی برگشتیم هاستل.

بعد از مراسم شوربخش دوش و شام کمی بحث کردیم که روز بعد به کجا برویم. جروم و فریکی تصمیم گرفته به دریاچه ی Schluchsee بروند و ما هم تصمیم گرفتیم به Todtnau برویم و آبشارهای آن منطقه را ببینیم. در عکس زیر ما مثلا داریم روی نقشه تصمیم می گیریم کجا برویم!

تصمیم گیری برای کوه نوردی روز دوم در جنگل سیاه

تصمیم گیری برای کوه نوردی روز دوم در جنگل سیاه!

بعد از تصمیم گیری مجددا همگی دور آتش جمع شدیم تا شبی دیگر کنار هم باشیم.

نوشته‌شده در سفرنامه | دیدگاهی بنویسید

سفرنامه ی Schwarz Wald – روز اول

ج

اوه در این وبلاگ کمی هم آلمانی یاد بگیرید بد نیست. این اولین کلماتی است که در آلمانی یاد می گیرید:

Schwarz : (شوارتز) سیاه

Wald: (والد) جنگل

آنچه پیش رو دارید سفرنامه ی جنگل سیاه است.

جنگل سیاه منطقه ای کوهستانی جنگی به مساحت ۶۰۰۰ کیلومتر مربع در جنوب غربی آلمان در استان Baden-Württemberg است. در عکس زیر وسعت و موقعیت جغرافیایی این منطقه را می بینید.

موقعیت جغرافیایی جنگل سیاه در آلمان

موقعیت جغرافیایی جنگل سیاه در آلمان

جنگل سیاه از سمت جنوب به مرزهای سوییس می رسد و از سمت غرب به مرزهای فرانسه. نام جنگل سیاه به رنگ سبزتیره یی اشاره می کند که به واسطه ی انبوه درختان کاج این جنگل همه جا دیده می شود.

قرار بود فقط ۲۰ نفر به این سفر بروند و وقتی من و اکیل (دوست پاکستانی ام) بالاخره به فکر افتادیم که ثبت نام کنیم گفتند لیست پر شده. من آدمی نبودم که جواب نه بشنوم. با دختری که سرپرست گروه بود تمام گرفتم و گفتم ما می خواهیم بیاییم. شما کدام هاستل جا گرفته اید. بعد به هاستل زنگ زدم و آن ها گفتند در یکی از اتاق هایی که برای گروه ما رزرو کرده اند یک تخت اضافه است که می توانند به من بدهند. من هم چون به اکیل قول داده بودم چانه زدم که یک تشک هم بدهند که اکیل رویش بخوابد. بعد از انجام موافقت مجددا ایمیل زدم به سرپرست و بعد به رییس برنامه که ما می آییم من با هاستل چک کرده ام جا دارند. رییس برنامه گفت باید خودش با هاستل چک کند ولی در چک مجدد معلوم شده بود تخت فقط برای یک شب مهیا است. در نتیجه من دوباره گفتم آقا اصلا ما هردومون رو زمین می خوابیم! فقط بذارید ما بیایم. و در نهایت بالاخره در نهایت خوشحالی رییس ایمیل زد که شما هم می توانید بروید. من اول فکر کردم حتما دو نفر انصراف داده اند که جا جور شده ولی معلوم شد هاستل رضایت داده دو تا تخت اضافه به در اتاق ها بگذارد.

سفر ما ساعت ۹ و نیم صبح از ایستگاه مرکزی قطار مونیخ آغاز شد.

ایستگاه مرکزی قطار مونیخ

ایستگاه مرکزی قطار مونیخ

من تقریبا خودم همیشه سرپرست برنامه ها هستم و در نتیجه این تجربه به من یاد داده چطور بچه ها را کنار هم بیاورم و مطمین شوم به همه خوش می گذرد. حس اینکه همه را کنار هم بیاورم را اینبار هم داشتم، در نتیجه طوری که سرپرست اصلی فکر نکند دارم پایم را می کنم توی کفشش، وقتی قطار راه افتاد بچه ها را کنار هم آوردم و سعی کردم همه با هم آشنا شوند. در این حالت من معمولا کسانی را هدف می گیرم که تنها یا ساکت نشسته اند. بعد به اکیل پیشنهاد کردم بچه ها را جمع کنیم تا پانتومیم بازی کنیم. در بازی پانتومیم دو گروه می شوید و یک گروه یک لغت را در نظر می گیرد و یک نفر را از گروه دیگر انتخاب می کند و در گوش او کلمه را می گویند و او باید آن کلمه را با پانتومیم و بدون سخن گفتن برای گروه خودش بازی کند. گروه دیگر باید کلمه را حدس بزند تا بالاخره به کلمه ی اصلی برسد.

این بازی خیلی خنده دار است و واقعا لذت بخش است آدم ها به چه کارهایی دست می زنند تا یک کلمه را به دیگران نشان دهند. مثلا من یکبار باید سوسمار را بازی می کردم و کف زمین خودم را می کشاندم و زبانم را هی بیرون می آوردم. یکی از لغات مورد علاقه ی من اسهال است و بسیار جالب است آدم ها چطور آن را بازی می کنند. وسط راه یکی از مسافران که کاملا با دلقک بازی های ما سرگرم شده بود در گوش من پیشنهاد داد که نقش لاکی لوک (لوک خوش شانس) را بازی کنم و فرض کنید من وسط قطار یورتمه می رفتم و کمند فرضی را پرت می کردم و بعد دالتون ها را بازی می کردم که پشت میله های زندان اند و این وسط بیش از ۱۰ نفر داشتند داد می زدند و کلمه را حدس می زدند. این طور هم به ما خوش می گذرد و هم به کسانی که با ما سفر می کنند چون مسیر را حس نمی کنند. حتی در سفر های اخیر من از مردم (تماشاچیان!) هم دعوت می کنم بازی کنند و مثلا یک آقایی برای ما کوه یخ را با پانتومیم اجرا کرد!

کلمه های بامزه ی دیگر Fucking bitch و sex shop و push up bra بودند که واقعا خنده دار است که چطور یک نفر آن را با پانتومیم بازی می کند.

ما از مونیخ تا جنگل سیاه ۶ ساعت و نیم راه داشتیم. در نتیجه شما همیشه باید راهی پیدا کنید که جمعیت را سرگرم نگه دارید. بازی مورد علاقه ی دیگر من مافیا است. در سفرنامه ی برلین در مورد این بازی توضیح داده ام و توضیحات بیشتر اینجا در سفرنامه ی مسکو.

جای شما واقعا خوش گذشت. در اینجا عکس می بینید از ما که نشسته ایم و همه چشم هایمان را بسته ایم و منتظریم مافیا یکی از ما را بکشد!

بازی مافیا در قطار

بازی مافیا در قطار

بعد از ۶ ساعت و نیم بازی و بالا پایین پریدن بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر به شهر Titisee-Neustadt (ترجمه ی لغوی: دریاچه ی Titi – شهر جدید) رسیدیم. از آنجا سوار اتوبوس شدیم تا به هاستل برسیم. در عکس زیر برروی فلش آبی می بینید که کجا پیاده شدیم. هاستل ما کنار دریاچه ی Titisee بود که با فلش قرمز نشان داده شده است.

شهر Titisee-Neustadt و دریاچه ی Titisee

شهر Titisee-Neustadt و دریاچه ی Titisee

من و ۶ دختر دیگر در یک اتاق رفتیم و طبق معمول تخت طبقه ی دوم به من افتاد. من یک غلطی کردم در بچگی آرزو کردم طبقه ی دوم تخت بخوابم، از آن زمان تخت طبقه ی دوم همیشه من را همه جا دنبال می کند به طوری که در تمام سفرهای با تخت دو طبقه بنده در طبقه ی دوم بوده ام و هر وقت نصفه شب دستشویی ام گرفته دهنم سرویس شده از نردبان تخت پایین بیایم! در این جا شما اگر بچه هستید و در حال خواندن این نوشته هستید یاد می گیرید که در مورد آرزوهایی که در کودکی دارید دقت کنید و ببینید آیا واقعا ارزشش را دارد یا نه. به خصوص اگر این آرزو بیش از یکبار (مدام؟) برآورده شود.

بعد همه به سمت دریاچه ی Titisee رفتیم و کلی عکس انداختیم (عکس ها از فردریک و اکیل).

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

دریاچه ی Titisee

بعد از این بازی ها به رستوران هاستل رفتیم و دلی از عزا در آوردیم. شام بسیار عالی بود و شامل دسر و سالاد و غذای اصلی و غذا برای گیاهخواران بود.

بعد از شام بازی حساس شطرنج بین فردریک از آفریقای جنوبی و جروم از سریلانکا در حیاط کنار هاستل برگزار شد که به پیروزی آفریقای جنوبی منجر شد.

مسابقه ی حساس شطرنج بین جروم و فریکی

مسابقه ی حساس شطرنج بین جروم و فریکی

 

بعد از مسابقه شطرنج از هاستل چون گرفتیم و آتش به پا کردیم و بعد هم مثل سرخ پوست ها دور آتش چرخیدیم!

آتش کنار هاستل

آتش کنار هاستل

آتش کنار هاستل

آتش کنار هاستل

چرخیدن دور آتش

چرخیدن دور آتش

چرخیدن دور آتش

چرخیدن دور آتش

بعد هم یک بازی جدید کردیم که در آن دست های هم را می گرفتیم و یک حلقه ی بزرگ تشکیل می دادیم و بعد به طور رندم به سمت هم حمله ور می شدیم. به این وحشی بازی اضافه کنید که چشمهایمان را هم باید می بستیم!

ساعت ۱۱ شب رضایت دادیم که بخوابیم تا فردا کله ی سحر بلند شویم.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه