باغ تمشک

یک روز تمام در باغ تمشک بودیم. همه جور تمشک و توت فرنگی و شاهتوت و زغال اخته و انواع و اقسام بیدانه و خیارهای قلمی عین خیارهای ایران و گوجه فرنگی خوردیم. انگار که صد سال است کارمان همین است تمام بوته ها را وارسی کردیم. مطمین شدیم هیچ جا هیچ شاهتوت رسیده ای نیست که از دست ما جان سالم به در برده باشد. بعد هم کلی چانه زدیم که در ایران ما به کدام اینها می گوییم شاهتوت و به کدام می گوییم تمشک. بچه که بودم در حیاط اداره ی مادرم یک درخت شاهتوت بود. از آن آویزان می شدم و با لباس سراپا قرمز به اتاق کار مادرم باز می گشتم. یکبار هم وقتی به اهواز رفته بودیم یک درخت شاهتوت خیلی بزرگ بود که بالایش یک کندوی زنبور بود. تنها کسی که جرات کرد از آن درخت بالا برود من بودم. آخرین بار هم که بالا رفتم موقع پایین آمدن مانتو ام از این سر به آن سر جر خورد. کلی خندیدیم.

بعد از اینکه آنقدر خوردیم تا به اندازه ی صبحانه و ناهار و شاممان سیر شدیم، نشستیم روی دو تا جعبه ی نوشابه وسط مزرعه و سه چهار ساعت حرف زدیم. آمدیم راه بیفتیم که گفتم جدی بریم خونه؟ گفت کجا بریم. اول می خواستم برویم Felmochinger See بعد گفتم بیا برویم Speicher See. این Speichersee اولین تجربه ی من بود برای یه سفر دوچرخه سواری. من و یک پسر هندی راه افتادیم از مونیخ که برویم آنجا. ۷ یا ۶ سال پیش بود. وسط راه گم شدیم. نزدیک ۷۰ کیلومتر پا زدیم و دریاچه را پیدا نکردیم. از انواع و اقسام مزارع و دشت ها عبور کردیم. ولی از دریاچه خبری نبود که نبود. آن موقع ها نه من Navigator داشتم و نه او. خلاصه آخرش برگشتیم. اعصاب برایمان نماند. خسته گرسنه تشنه. اساسا من هدفم این دریاچه بود و مهم نبود کل قضیه چه هیجان انگیز است که از بین این همه فضاهای قشنگ داریم رد می شویم. ما باید به آنجا می رسیدیم. که نرسیدیم!

برگردیم به مزرعه ی شاهتوت و تصمیم شد برویم به Feldmochinger See که از آن یکی نزدیک تر بود. تا رسیدیم کفش هایم را کندم جوراب هایم را انداختم بر زمین و پریدم توی دریاچه. آب گرم بود. به اندازه ای که حتی می شد شنا کرد. شلوارش را زد بالا و آمد توی آب و ایستادیم همان وسط به حرف زدن. تا زانو توی آب بودیم. عالی بود.

از دریاچه که آمدیم بیرون، یک فلاکس چای یک و نیم لیتری از کیف دوچرخه در آورد. گفتم من چلنج می کنم خودم را که همه ی این را می خورم. بعد از ۵ تا لیوان تصمیم گرفتم از چلنجم کنار گیری کنم. تا خانه نزدیک به ۱۲ کیلومتر راه بود و من حداقل ۶ بار دستشویی ام می گرفت. صبح هم که نزدیک به ۸ تا لیوان چایی خورده بودم و بعد هم توی باغ تمشک فلاکس چای خودم را خالی کرده بودیم توی شکممان! مجبور بودم کناره گیری کنم. قبل از اینکه راه بیفتیم اول به رستوران کوچک کنار دریاچه پناه بردم. خانه که رسیدم انگار دم در که رسیدم داشتم منفجر می شدم. نمی دانم چرا آدم دم در خانه اش که می رسد انگار که زنگ های ناقوس کلیسا برای مثانه به صدا در می آید و تمام زورش را می زند که اعلام حضور کند. خوشحالم که سالم تا دستشویی خودم را رساندم! خوشحالم.

و خوشحالم که دوباره می نویسم. دستم خشک شده بود.

 

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

مامان

دانشمند درباره تجربه ی نیکی کوچولو اش نوشته. که مادر که می شوی شروع می کنی دنیا را از اول تجربه کردن. همه چیز را از چشم های یک نوزاد کوچولو دیدن. با او بزرگ شدن. با او خندیدن با او گریه کردن.

هم از درد هایش و هم سختی هایش و هم از لذتش نوشته. نوشته

«توضیح رنجش آسان است. توضیح عشقش ممکن نیست. نزدیک ترین چیزی که میتوانم بگویم این است که شده احساس کنم میخواهم آب بشوم، آب بخار بشود و هوا بشود و بروم در نفس نیکی اگر لازمش باشد.»

یک روز من هم این ها را تجربه می کنم. دیر نخواهد بود.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

How I skipped my diet today!

Again some idiot has birthday at work and has brought a lot of super delicious cakes made by his mother

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

درباره ی کام آوت کردن

الف از من پرسید چرا فلانی کام آوت نمی کنه.

کام آوت نمی کنه چون اگه بکنه بعد دیگه آقای فلانی نیست. دیگه مهندس نیست. دیگه ایرانی نیست. دیگه ایکس و ایگرگ نیست. خیلی راحت می شه :اون پسره که گی ه

بقیه فقط به عنوان گی می بیننش. اگه حرکتی هم بزنه می گن اون پسره که گی بود به مرد ها این طور و آن طور نگاه کرد. قضیه پیچیدس ولی خب خیلی ها هنوز توانایی قبول این که یه عده گی هستن همون طور که یه عده استریت هستن رو ندارن. تموم شد.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

حماقت تا کجا آخه

شدیم ملتی که وقتی می بازیم هم میریزیم خوشحالی می کنیم و به خودمون تبریک می گیم

شدیم ملتی که وقتی می بریم ولی بردمون فقط به واسطه ی اشتباه فاحش حریف و نه به خاطر قدرت ما بوده باز هم خوشحالی می کنیم و به خودمون تبریک می گیم

ملت از این غیر واقع بین تر ندیدم.

 

تیم ۱ بر صفر عقبه بازیکن ایرانی حرکات آکروباتیک بازی می کنه انگار که ؛وان من شو؛ هست.

دروازه بان ایران داره با بازیکن اسپانیایی حرف می زنه یهو شروع به بالا و پایین پریدن می کنه و دست می ذاره رو زانوش.

یه اتوبوس آدم هم واستادن جلو دروازه گل نخورن.

خجالت داره.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

Having a child is the nicest thing that can happen to an individual.

I was watching this woman, playing with a baby around 1 year old. She was kissing the lgs of the baby and saying you with little legs.

I could not believe that it can be real. I thought it should be some one elses baby. She just has the privelage to playing with it. But there was no other woman around. She should have been the mother. Can on be luckier than this?

Don’t think so.

There are some families around, with little kids. At this time of the year in November you barely see older kids arkund. The poor beings are in the school. But these little ones are the cutest. I played a bit with one of them. Just as I was lying on the beach she approached me. I poured some sand on the ground. Slowly slowly. She was fascinated. She tried to touch my hand to play with sand in it.

Then she left. Simply as if I was not there anymore. This randomeness in their behaviour makes them similar to cats. With the difference that cats have no emotion. But if you like random stuff, like random behaviors, random movements, random sounds, a baby kid is a good thing to amuse yourself with.

It is fun being with them, giving love to them. It is the freedom.

Now comes the question if one is programmed to love her kid, or if it is a conscious choice. I would say we are programmed that way. To love baby kids, and do our best to give them all chances to grow healthy. It is how evolution has made its way. If we were programmed not to love our babies, we would not have existed any more. So it is the way it works.

.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | 4 دیدگاه

آخر دنیا

هیتلر مخالفها و یهودی ها رو فوج فوج سوار قطار کرد فرستاد به جوخه ی مرگ

ترامپ هم مسلمون ها و مکزیکی ها و هر کی جلوش بایسته رو می فرسته. مشاورها و طرفدارهاش هم براش دست می زنن و خودشیفتگی ش رو ارضا می کنن.

و این اتفاق داره در سال ۲۰۱۷ می افته.

غمگینم غمگین. که مردم آمریکا همچین دیوونه ای رو انتخاب کردن.

نوشته‌شده در Uncategorized | 4 دیدگاه