آخر دنیا

هیتلر مخالفها و یهودی ها رو فوج فوج سوار قطار کرد فرستاد به جوخه ی مرگ

ترامپ هم مسلمون ها و مکزیکی ها و هر کی جلوش بایسته رو می فرسته. مشاورها و طرفدارهاش هم براش دست می زنن و خودشیفتگی ش رو ارضا می کنن.

و این اتفاق داره در سال ۲۰۱۷ می افته.

غمگینم غمگین. که مردم آمریکا همچین دیوونه ای رو انتخاب کردن.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

هرروز همان تئاتر همیشگی

ترجمه ی آلمانی به فارسی داستان täglich dasselbe theater اثر barbara noack انتشارات Hueber.

 

هرروز همان تئاتر همیشگی

 

دیگه واقعا نمی دونه چه غذایی باید بپزه. قبل از اینکه بچه ها راهی مدرسه شوند، از اونها می پرسه:»چی دوست دارید بخورید؟»

«یه چیز خوب»

«چه چیزخوبی؟»

«یه چیز خوب دیگه، بالاخره یه چیزی میاد به ذهنت»

حالا دقیقا همون اندازه ای می دونه که قبلا می دونست!

بچه ها ظهر ها میان به آشپزخونه با شکمی که داره قار و قور می کنه: «غذا زود حاضر می شه دیگه؟ چی داریم برای خوردن؟»

بعد هم توی قابلمه ها رو نگاه می کنند و از چیزی که می بینند خوششون نمیاد.

«سبزیجااااات….»

«سبزیجات سالمه»

هیچ بچه ای تا به حال از شنیدن‌این جمله ابرازخوشحالی نکرده!

«تازه من که نمی تونم هرروز استیک بخرم. می دونید قیمت گوشت به چند رسیده؟»

بله بچه ها می دونن. هرروز از مادرشون همینو می شنون.

در کنار سبزیجات سیب زمینی سرخ کرده هم هست. معلومه که سیب زمینی سرخ کرده انتخاب اول هر بچه ای هست، ولی خب نه اون سیب زمینی سرخ کرده ای که تو خونه درست شده، بلکه اونی که تو خیابون می شه خرید. خب معلومه که مزه ی اونا اصلا یه جور دیگس. آخه اونا توی چربی کهنه و تیره سرخ شدن.

دفعه ی دیگه که مامان سیب زمینی سرخ کرده درست می کنه احتمالا باید از پمپ بنزین یک لیتر روغن بخره، شاید این جوری بچه ها از مزه ی سیب زمینی سرخ کرده خوششون بیاد!

بچه ها بی تاب سر میز روبروی بشقاب هاشون می شینن.

«دیگه چی شده؟»

«گشنمون نیست»

«معلومه که وقتی میرید هله هوله های شیرین می خورید دیگه گرسنه نیستید. چند بار باید بهتون بگم که قبل از غذا چیز شیرین نخورید؟ اصلا من نمی دونم برای کی دارم آشپزی می کنم»

مادربزرگ بچه ها می گه «وقتی ما بچه بودیم، باید حتما بشقاب رو تا تهش می خوردیم، چه مزه شو دوست داشتیم چه نه»

«هرکس موقع ناهار چیزی تو بشقابش باقی می گذاشت، دوباره همون رو موقع شام باید تموم می کرد‌. انقدر این کار تکرار می شد که بالاخره همه رو می خورد.»

مادربزرگ با پسر خودش هم، که پدر بچه ها بود، همین کاررو کرده بود. به همین دلیل هم پدر بچه ها تا امروز هم چیزایی که زمان بچگی مجبور بوده بخوره رو دوست نداره و توی هر غذایی یه چیزی پیدا می کنه که ازش خوشش نمیاد.‌ بعضی وقتا از گوشت توی غذا شکایت می کنه، گاهی می گه گوشت زیاد چربه، گاهی هم زیاد سفته!

بعد هم مادر خونه به هوا می پره که «الان از دست من چه کاری برمیاد؟ مگه من تو گوشتم که بدونم چه جوری از آب درمیاد؟» البته وقتی آدم این جمله رو بارها و بارها تکرار کنه، دیگه خیلی مسخره می شه!

ولی وقتی بچه ها از غذا شکایت می کنند، اون وقت این پدر خونس که از کوره در میره: «هر کی از غذا خوشش نمیاد، خودش همین الان میز رو ترک می کنه» بچه ها هم با خوشحالی از سر میز فرار می کنند. اینجوری مجبور نیستند سر میز صبر کنند تا همه غذاشون رو بخورند و بعد هم می دونن که کجا تو آشپزخونه نون پیدا می شه.

جمعه ها غذا ماهیه. بچه ها از ماهی خوششون نمیاد: تیغ داره. حتی توی ماهی های بدون تیغ هم اونا تیغ پیدا می کنند. و جستجو برای یافتن تیغ مادر رو از کوره به در می کنه.

اون به بچه ها مدام می گه که میلیون ها آدم در دنیا هستند که غذای کافی برای خوردن ندارند. اگه به اونا این ماهی رو برای بدید، با تیغ یا بدون تیغ، از خوشحالی به هوا می پرند. «اون وقت شماها همچین مسخره بازی ای رو درمیارید.»

در عوض بچه ها اعلام می کنن که با کمال میل حاضرن ماهی شون رو به آدمای فقیر بدن.

مادربزرگ اعتراضشو اینطور اعلام می کنه:»شماها نمی دونید گرسنگی یعنی چی» و بعد هم برای سی و هفتمین بار تعریف می کنه که چطور در سال ۱۹۴۵ زیردامنیش رو با دو تا ماهی کوچولو معاوضه کرده.

بعد از این همه جدل دیگه ماهی تا خود تیغ ها سرد شده.

اینکه هرروز فکر کنی که چه چیزی برای ناهار بپزی به خودی خود سخت هست. ولی وقتی کلی آدم رو هم باید راضی کنی دیگه چه شود.

مادربزرگ همیشه می گه، که هر چی بهش بدن رو می خوره.

هر چی هم خوشش نیاد خب نمی خوره!

مثلا اون ماست نمی خوره، عوضش ولی گوشت سرخ شده با کلم قرمز می خوره. در بهترین حالت اون دوست داره دو بار در هفته کلم قرمز بخوره.

اما خب پسرش کلم قرمز دوست نداره.

وقتی گوشت گوسفند دارن، مادر دروغی به شوهرش و مادر بزرگ می گه که گوشت خوک دارند، چرا که اونا گوشت گوسفند دوست ندارند. اما اگر گوشت گوسفند رو تحت نام خوک بخورن ازش خوششون میاد.

یادش به خیر، چقدر اون مدت کوتاهی که خواهرزاده ی مادر خونه مهمان اون ها بود غذا پختن راحت بود. اون هرچی که بهش می دادن رو می خورد، بدون اینکه بپرسه توش چیه. اما بعد از مدت کوتاهی به نظر مادر اومد اون قدر ها هم جالب نیست غذا پختن برای همچین آدمی!

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

داستانی درباره ی موش ها

ترجمه ی داستان eine meerschweinchen geschichte یا داستان موش ها رو در زیر از آلمانی به فارسی آورده ام.

meerschweinchen از دسته ی موش ها است که تصویر آن را در زیر می بینید و شبیه همستر است (به همین دلیل هم حیوان خانگی محسوب می شود). در آلمانی schwein به معنای خوک است و اگر meerschweinchen رو ترجمه ی لغوی کنیم خوک آبی کوچولو خواهد بود.

 

Meerschweinchen

Meerschweinchen

 

آقای جان هوسکینسون از آقای راندال هاپکینز، خیابان مدیسون شماره ۶۷، شیکاگو، دو موش کوچولو (meerschweinchen) خرید. موشها باید به ایستگاه قطار Indianapolis فرستاده می شدند، جایی که آقای هوسکینسون قرار بود اونا رو تحویل بگیره.

مسئول ایستگاه Indianapolis به آقای هوسکینسون اطلاع دهد که موشها رسیدن و اون ها رو هرچه زودتر تحویل بگیره و دو دلار بابت هزینه ی امور اداری بپردازه (تعرفه ی مقرر برای خوک ها، تعرفه ی شماره ی ۱۷).

آقای هوسکینسون قصدی برای پرداخت این ۲ دلار نداشت. به عقیده ی اون موشها (meerschweinchen) خوک (schwein) نیستند، بلکه حیوانات خانگی کوچک هستند (تعرفه ی شماره ی ۱۳۶) و به همین دلیل فقط ۴۵ سنت باید بابتشون پرداخت بشه.

 

مسئول ایستگاه نامه ی آقای هوسکینسون رو به رئیسش می فرسته و اون هم نامه رو به زیر دستانش ارجاع می ده.

در همین مدت، موش مونث دو تا موش کوچولو به دنیا میاره. مسئول ایستگاه دوباره نامه ای به آقای هوسکینسون می نویسه و از اون می خواد پول برای تغذیه ی موش ها بفرسته. اما آقای هوسکینسون می خواد منتظر بمونه تا اول نوع تعرفه مشخص بشه.

رئیس ایستگاه در نامه ای به پروفسور مکنزی در بوستون از اون می پرسه آیا موشها حیوان خانگی به حساب می آیند. اما پرفسور مکنزی در همین زمان تعطیلات رو در کنار دریا سپری می کرد‌ و بعد از ۸ ماه تازه جواب می ده. در این مدت ۷ موش مونث ۶۲ بچه به دنیا آورده بودند و چهارده تا از اون بچه ها مونث بودند و ۴۰۰ تا بچه ی دیگه هم به دنیا آوردند، همه سالم و خوشبخت.

وقتی پروفسور مکنزی بالاخره جواب داد که موشها حتما به دسته ی حیوانات خانگی تعلق دارند، مشخص شد که از تعرفه ی ۱۳۶ باید استفاده بشه.

در نتیجه سریعا به آقای هوسکینسون اطلاع داده شد که حق با اون بوده و اون می تونه محموله رو تحویل بگیره به ازای ۴۵ سنت پول امور اداری و ۷۰ دلار برای تغذیه ی ۴۷۶ موش.

این نامه اما برگشت خورد، چرا که آقای هوسکینسون اسباب کشی کرده بود و هیچ کس نمی دونست آدرس جدیدش چیه.

مسئول ایستگاه کم کم دچار نگرانی شد، چرا که دیگه جا برای موشها نداشت. اون نامه ای برای آقای راندال هاپکینز می فرسته و از اون می خواد ۳۷۳ دلار بپردازه و ۱۵۰۰ موش رو تحویل بگیره.

آقای هاپکینز اما نمی خواست این کاررو بکنه، چرا که اون فقط ۲ موش فرستاده بود و ۱۴۹۸ موش دیگر به اون ربطی نداشتند.

مسئول ایستگاه سریعا یک تلگرام به رئیسش می فرسته و می پرسه که با ۳۷۸۴ موش چه خاکی به سر کنه‌. و این داستان همین طور ادامه پیدا می کنه.

جالبه که تا امروز تعداد موشها به چه رقمی رسیده!

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

درباره ی اعتقادی که شکسته شد و فواید شکسته شدن آن

احساس می کنم desperate شده ام. اینکه  desperate شدن در کانتکس من از کجا نشات می گیرد را حدس هایی برایش دارم. اینکه به چه چیزی منجر شده را هم می بینم.

به نظرم همه چیز از آنجایی شروع شد که من اعتقادم را به هرگونه relationship ای از دست دادم. قضیه از سر کاف شروع شد که فهمیدم همسرش را به خاطر زنی دیگر رها کرده. به نظرم این جور ضربه ها برای هر کس لازم است تا باور کند هیچ چیز ابدی نیست. نه نفس کشیدنمان ابدی ست و نه دوست داشتن هایمان. کافی است کمی نگاهت به زندگی عوض شود، کمی از پارتنرت دلخور شوی، شاید هم بلغزی و فکر چشیدن چیزی دیگر به ذهنت رسد، یا اینکه از تحمل کاستی های پارتنرت خسته شده ای. هرکدام‌اینها برای شکستن شیشه ی عمر یک رابطه کافی هستند.

قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاست. از دست دادن خیلی ساده تر از این هاست.

درست مثل اینکه نمی دانیم هر وقت از خانه بیرون می رویم آیا ممکن است یک کامیون زیرمان بگیرد یا نه. ترسناک است ولی من هر وقت از خانه بیرون می روم به این فکر می کنم که ممکن است برنگردم. اینکه چطور پیدایم کنید و کی بفهمید بلایی سرم امده یک نگرانی ام است چون در این غربتی که در آن هستم هیچ کس انتظار به خانه آمدنم را نمی کشد. اما آن بحث من نیست در این نوشته که آنچه می خواهم به آن بپردازم نفس تمام شدن است. که هرروز وهر لحظه باید حواسمان باشد که ممکن است اتفاق بیفتند. که تو که امروز عزیزکم هستی ممکن است فردا دیگر نباشی. ترسناک است، ولی اگر با این دید و واقعا با این دید نه تنها گام هایمان را آغاز کنیم که باهمین فکر گام هایمان را برداریم، غم از دست دادن ما را در هم نمی شکند. چرا که هر لحظه در گوشه ای از ذهنمان این واقعیت را نگه داشته ایم که ممکن است تمام شود. ساده است به مرگ همسایه نگریستن، اما این مرگ روزی در خانه ی ما را هم خواهد کوبید.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

منی که نمی دانم

به نظر من دقیقا مشکل همین است‌. همین که ما کلی سال مدرسه و دانشگاه می رویم و فیزیک و ریاضی می خوانیم اما در روابط انسانی از هر ابلهی کمتریم. چون مثل ریاضی نیست جریانش که یک نفر بیاید بگوید حتما قطر مثلث قایم الزاویه این اندازه است. اما حتی از این غیر دقیقترش را هم کسی به ما نمی گوید. نمی گویند اگر این طور شد حداقل این ده تا روش هست و اگر احتمالا از کسی خوشتان آمد این بیست و چند تا راه هست که بسته به خودتان و طرفتان می توانید امتحان کنید. این مسایل مهم را یاد نمی گیریم. یکی نیست بیاید بگوید من در زندگی روزمره ام چند بار فرمول شیمیایی الکل را باید بدانم و اینکه چرخ با چه سرعت و شتابی می رود و چند بار باید بدانم که با این آدمی که جلوی من است چه کار کنم.

این طور می شود که ما الگوهایمان را یا از روی سریالهای exaggerate شده برمی داریم و یا از یکی دو تا دوستی که خودشان را برای ما باز می کنند و توضیح می دهند که راه و شیوه شان چیست.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

باید صرفه جویی کنیم!

مدتی پیش داستانی آلمانی خواندم با عنوان «Wir müssen sparen» (باید صرفه جویی کنیم)

اینبار که مامانم آلمان بود او هم آن را خواند و از من خواست ترجمه اش کنم. و این هم ترجمه ی داستان Wir müssen sparen اثر Hugo Wiener از کتاب Täglich dasselbe Theater یا هرروز همان مسخره بازی!

 

باید صرفه جویی کنیم

من و همسرم متوجه شده بودیم که قرض داریم. اگر مثل قبل به زندگی مان ادامه می دادیم، در عرض ۱۵ سال ۲۰ میلیون قرض داشتیم.‌در نتیجه باید صرفه جویی می کردیم،: بلافاصله از همین الان. من چراغ رو خاموش می کنم و شمع را روشن می کنم. دیگر نه رادیو گوش می دهیم و نه تلویزیون را روشن می کنیم. قبل از رفتن به رختخواب هم دیگر از نوشیدنی خبری نیست: ما بالاخره باید شروع به صرفه جویی کنیم.

شب بعد وقتی به خانه آمدم برای همسرم تعریف کردم که چگونه در آن روز صرفه جویی کرده بودم. اول از همه اینکه قدم های بزرگ برداشته بودم تا کفش هایم عمر طولانی تری داشته باشند. دوما اینکه صبر کرده بودم تا بالاخره وقتی هیچ کس حواسش نبود نامه را بدون تمبر داخل صندوق پست بیندازم. و سوما اینکه فقط دو بار به قهوه خانه رفته بودم (در حالت عادی چهار بار می رفتم). با تمام اینکارها ۵۶ شلینگ صرفه جویی کرده بودم.

همسرم اما خیلی بهتر از من عمل کرده بود. او شنیده بود که در یک سوپرمارکت شیشه های خیارشور را به قیمت 10 شیلینگ و 50 سنت می فروشند. قیمت قبلی ۱۲ شیلینگ بود. من به همسرم گفتم که خیلی خوب کاری کرده. متاسفانه ما اصلا خیارشور نمی خوریم، اما خب به هر حال خیارشورها خیلی ارزون بودن و شاید روزی بیاید که ما خیارشور بخوریم. همسرم درجا ۱۲ شیشه خیارشور خریده بود، که البته شاید اونقدر هم ضرورتی نداشت، اما با اینکار ما ۱۸ شیلینگ صرفه جویی کردیم. و خب با ۱۸ شیلینگ آدم می تونه… آدم با ۱۸ شیلینگ چی می تونه بگیره؟ هیچی. اما خب ماجرا که به اینجا ختم نشد. در مسیر برگشت به خانه نه از اتوبوس استفاده کردم و نه از ترموا. استفاده از واژه ی «تاکسی» هم دیگر در خانه ی ما ممنوع بود. بله من با پای پیاده با ۱۲ شیشه خیارشور در دست به خانه برگشتم. اینکه پاهایم بعد از نیم ساعت درد گرفتند و می بایست کفش نویی برایشان می خریدم البته که قابل درک است. علاوه بر این، کفش ها را به جای ۵۵۰ شیلینگ فقط به قبمت ۴۷۰ شیلینگ خریدم. با این حساب فقط در یک روز ۹۸ شیلینگ صرفه جویی کرده بودم. برای شام سوپ داشتیم.

روز دوم به آرایشگاه رفتم. قبلتر ها، متاسفانه باید بگویم که هرروز به آرایشگاه می رفتم تا صورتم را اصلاح کنم. این یعنی علاوه بر انعام، در مجموع ۲۰ شیلینگ غیر ضروری. همسرم صدالبته بهتر از من عمل کرده بود. او شنیده بود که در یک سوپرمارکت شیشه های خیارشور را فقط برای ۱۰ شیلینگ می فروشند. این از این مدل سوپرمارکت هایی بود که در آن همه چیز پیدا می شد. همسرم اینبار ۲۴ شیشه خیارشور و یک لباس آشپزی سبز خیارشوری به قیمت ۶۰۰ شلینگ خریده بود. همین لباس را در مغازه های دیگر به قیمت ۶۶۰ شیلینگ می فروختند. او فقط با خرید یک لباس توانسته بود ۶۰ شیلینگ صرفه جویی کند. برای شام سوپ داشتیم.

اصلا احساس خوبی نداشتم. همسرم خیلی خیلی بهتر از من عمل کرده بود. صرفه جویی های من در مقابل او هیچ بود. از این لحظه به بعد دیگر به ارایشگاه برای اصلاح و کوتاه کردن مو نمی روم. اما این انقدرها هم کمک نمی کرد. همسرم مغازه ای را پیدا کرده بود که در آن خیارشور ها فقط ۹ شیلینگ و ۵۰ سنت بودند. علاوه بر این، یک عطر دیده بود که قبل از کریسمس قیمتش هزار شیلینگ بود و حالا می شد با ۵۹۸ شیلینگ ان را خرید. مسلما او بلافاصله دو شیشه از آن عطر هم خریده بود. ۸۰۴ شیلینگ صرفه جویی! برای شام اولین شیشه ی خیارشور ها را داشتیم. حال به هم زن!

از کار کردن دست کشیدم، تا پول کاغذ و خودکار را صرفه جویی کنم. با این حال همسرم همیشه از من بهتر بود. او روبروی سوپرمارکت یک مغازه ی کوچک پیدا کرده بود که برای رقابت با سوپرمارکت، خیارشور را شیشه ای ۹ شیلینگ می فروخت. به ازای این تازه یک کارتون پودر لباسشویی را هم مجانی می دادند. همسرم ۵۰ شیشه خیارشور سفارش داده بود (که باید به خانه آورده می شدند) و چون این مغازه ارزون ترین فلفل دلمه ای ها رو هم داشت، همسرم ۵۰ شیشه هم فلفل دلمه ای خریده بود. ظهرها فلفل دلمه ای با خیارشور داشتیم و شب ها خیارشور با فلفل دلمه ای.

من خسته خیابان ها را می پیمایم. ریش هایم بلند تر شده اند و موهایم جلوی صورتم را گرفته اند. نسبت به قبل کاملا عوض شده ام. خیارشور و فلفل دلمه ای دهانم را بی حس کرده اند. وقتی به خانه می آمدم دیگر خانه ی خودمان را هم نمی شناختم! همسرم تمام مبل ها را جابجا کرده بود تا برای شیشه های خیارشور و فلفل دلمه ای جا باز کند. به هر جا نگاه می کردم خیار شور بود. روی میز تحریر‌، روی صندلی ها، روی گنجه ها. کتاب هایم کجا بودند؟ آآآه! به جای کتاب هایم کارتون های پودر لباسشویی بودند. و همین طور شیشه های بیشتر خیارشور می آمدند. برای شیشه ای ۸ شیلینگ، ۷ شیلینگ، ۶ شیلینگ. و چون مردم روزها در مغازه کار می کنند، خیارشورها را شب ها به خانه ی ما می آوردند.

به این ترتیب قضیه یکبار تا جایی پیش رفت، که پلیس من را دستگیر کرد. همسایه ها دیده بودند که شب ها به خانه ی ما چیزهایی می آورند. این کارتن هایی که به خانه ی ما آورده می شد چه بودند؟ داخلشان چه بود؟ آیا چیز خطرناکی بود؟ آنها زود متوجه شدند که من خطرناک نیستم، ولی با این حال من را یک شب در ایستگاه پلیس نگه داشتند. چرا؟ چون من گفته بودم که آنها می توانند من را آنجا نگه دارند. راستش را بخواهید درست همان موقع  دیده بودم که غذای زندانی ها رسیده. در نتیجه به من هم غذایی دادند و من هم بلافاصله تا تهش را خوردم. هنوز هم تا امروز نمی دانم آن شب چه خوردم. هر چه بود خیارشور نبود، و این از هر چیزی مهم تر است.

وقتی از زندان بیرون آمدم، اولین کاری که کردم این بود که به آرایشگاه بروم. گذاشتم که آرایشگر صورتم را اصلاح کند و موهایم را بزند. به خودم گفتم از حالا به بعد، شروع می کنی به صرفه جویی درست به شیوه ی همسرت.

برای خودم یک کت و شلوار خریدم که قبلا ده هزار شیلینگ بود و حالا هشت هزار تا شده بود. درست همین کار را برای خرید کفش و بلوز و غیره و ذالک کردم. و وقتی به خانه آمدم، درست در یک روز پنج هزار شیلینگ صرفه جویی کرده بودم. و تازه این همه اش نبود. در یک کیوسک تلفن خوانده بودم که هر کس کیوسک را خراب کند سه هزار شیلینگ باید خسارت بدهد. و من آن خراب نکرده بودم. و این به معنای سه هزار شیلینگ صرفه جویی بیشتر بود.

همسرم هم خیلی خوب عمل کرده بود. ا یک وانت خیارشور خریده بود، مستقیما از یک شرکت بزرگ ایتالیایی. قیمت هر شیشه فقط سه شیلینگ بود.

ما حساب هایمان را بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که وضع قرض هایمان دیگر آنقدرها هم‌مثل قبل بد نیست. اگر همین طور به صرفه جویی ادامه دهیم، در عرض ۱۵ سال درست همین طوری زندگی خواهیم کرد که متاسفانه همین الان زندگی می کنیم.

حالا دوباره چراغ را خاموش می کنیم و تلویزیون را روشن و قبل از خواب چیزی می نوشیم. برای شام دوباره استیک، سالاد و بقیه ی چیزهای خوشمزه را داریم.

خیارشورها را با خودمان به جشن تولد ها، جشن کریسمس ها، و بقیه ی جشن هایی که به آن دعوت می شدیم می بردیم. از وقتی اینکار را می کنیم، دیگر به هیچ جا دعوت نمی شویم.

اغلب می ترسم که همسرم دوباره شروع به صرفه جویی کند. درست در نزدیکی خانه ی مان یکبار یک پالتو ی خز دیدم که قیمتش قبلا صد هزار شیلینگ بود و حالا هشتاد هزار شیلینگ شده بود. امیدارم همسرم آن را نبیند. او در یک روز می تواند بیست هزار شیلینگ صرفه جویی کند.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

چشم هایت را روبروی چشمان من بیاور. می خواهم ببینمت

چند روز پیش دوستی افشا کرد که دوست دارد آدم ها را سر کار بگذارد. گفت طرف را به خودش علاقمند می کند و بعد هم ایگنورش می کند.

جواب ساده اش این است که خب مگه مریضی اینکارو بکنی؟

جواب پیچیده اش این است که این در بلند مدت برای تو چه می آورد؟ آیا به دنبال سرکار گذاری و ارضای موقتی حس قدرت هستی یا یک رابطه ی سالم و دو طرفه می خواهی. رابطه ای که به آلمانی به آن می گویند auf Augen höhe. ترجمه ی لغوی اش می شود اینکه چشم ها در یک سطح باشند و ترجمه ی غیر لغوی اش می شود نه خودت را خیلی پایین تر از طرف مقابلت ببینی ( چشم های تو پایین تر از چشم های او خواهد بود) و نه خودت را بالاتر ببینی (چشم های تو بالاتر خواهد بود).

این خیلی اصطلاح قشنگی است که آلمانی ها دارند. یکبار در کتابی در مورد body language می خواندم که وقتی به زوج های مشکل دار نگاه می کنی میبینی اغلب مشکل از آنجا شروع می شود که یکی خودش را بالاتر از دیگری می بیند و بعد شرح داده بود که وقتی همچین حس برتری ای داریم حالت لبمان را ناخودآگاه به چه صورت می کنیم. از آن به بعد این شد برای من آلارم خطر. هروقت لبم را آنطور می کرم یا خودم را به طور قابل توجهی برتر می دیدم می دانستم که دارم در واقع می بازم، هر چند به طور موقت پیروز بودم.

برگردیم به بحث اولمان. که این طور بازی ها نتیجه اش از دست دادن آدم هایی است که شاید می توانستند دوستی خوب یا پارتنری مناسب باشند. چون شما می توانید تا یک زمانی آدم ها را foolکنید و فریب بدهید. وقتی کسی فهمید که هدف شما بازی است: علاقمند کردن و بعد پس زدن، اگر کمی عقل داشته باشد کنار می کشد و شما می مانید و حوضتان!

همچین بازی ای را هفته ی پیش کسی با من کرد و صد البته که من گفتم خدافظ! اول به من برخورد و بعد گفتم اصلا همچین کسی ارزشش را ندارد. و این دقیقا همان فکری است که در مورد هریک از ما خواهد شد اگر دست به این بازی غیر انسانی بزنیم.

چشم هایت را روبروی چشم های من بیاور. هم دیگر را بهتر می بینیم.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید